اینجا / آنجا
آنجا روز
اینجا ستاره ها
در چند متری من می لرزند
میلی به گرفتن شان ندارم
آنجا دورند
دور، مثل فاصله ی پای خسته ی من تا اتاقت.
رویاهایم پرچم - پاره ای است که زخم سینه ی سربازم را بسته ام
رویاهای تو
پیراهن تازه ای
که برای جشن پیروزی آویخته است.
اینجا شب است
شبی که درختان بیدارند
و پرندگان می لرزند
آنجا روز است
روزی وسیع
که پرندگان و درختان
جای یکدیگر
سبز می شوند، چهچهه می زنند.
اینجا شب است
آنجا روز
به خیابان قدم می گذاری
تکه یی از روز
کف پایت می چسبد
و تا عروب
در قلبت موج می زند
به دلم روشنی می بخشد.
۸۷/۱/۱۲
1-
بیداری هنوز؟
از روشنی هوا فهمیدم
2-
ملوانی تنهایام
باز ماندهی جنگهای پیروز.
کجا هستند دوستان من، سربازانم، جاشوانام
کجا هستند
دشمنانام.
شب نزدیک میشود
گرگی حتی در کمین من نیست.
برگرفته از: وازنا
آه دن کیشوت
دیدی
چه دسته گلی به آب دادی
بعد از تو بچه ی آدم نیستیم
بچه های توایم
لبخند همه مان کمی مشکوک است مونالیزا
همه مان بار داریم و
نمی دانیم در دل مان چیست
همه مان آویزانیم و
چشم به راه خریدارانیم
لبخند همه مان کمی مشکوک است
خالق مان
داوینچی نبود.
دریا
دریا
دلشورهی زمین است
سبدی آب نور
مدرسهای از سكوت است
كه به توفانها
درس نظام میدهد
برگ برندهی آسمان است
میهن باران
آیینهی ابرهاست
كه صورتشان را میآرایند
پیش از آن كه ببارند
دریا!...
این شعر را در این جا بشنوید.
تنهایی ها عمیق اند
عمیق
مثل صورت مردگان.
حلزون ها چقدر تنهایند
به جز آشیانه ی خود همراهی ندارند.
تنهایی ها عمیق اند، آشیانه ی کوچکم!
و تو در خاموشی هایم می درخشی
در آتش و روشنی می درخشی
و من آن قدر دوستت دارم
که فراموش می کنم
زندگی
با بلعیدن زندگان است تنها که ادامه دارد.
باد می وزد
میوه نمی داند
زمان افتادن او امروز است
2-
آدمک برفی
می دانم سردت است
همین حالا
جلوی بخاری خود گرمت می کنم
اول دست ها
بعد شانه، شکم، پا
نمی دانم گرمت شده یا نه
کجایی
آدمک برفی کجایی؟
3-
ای دانه ی شن
که بر ساحل می چرخی
و در آب ها غرق می شوی
تو هم آیا خود را دریا می دانی؟
می توانید این شعرها را بشنوید.
نامه به عمران
خب
«حالا حكايت ماست»
ما ماندهايم و كمي مرگ
كه قطرهچكاني هر روزه نصيبمان ميشود.
این شعر را می توانید بشنوید
شکار
نه به قصد شکار شما
به نیت رام کردن
به حضور می رسیدیم.
می شنوید
صدای مان را
از درون شکم هاتان می شنوید گرگ های من!
هرگز
سرباز وطن نبودم
اما تنم
کشتزار تله های انفجاری ست
در هیچ جبهه نجنگیده ام
اما کسی که در پی هم کشته شد
من بودم.
فرمانده!
از من چه مانده
جز تکه چوپ پرچم آزادی
برای بازی گلف
در میدان های مین.