تبليغاتX
شمس لنگرودی - شعرهای تازه با صدای شاعر

شمس لنگرودی

این وبلاگ با مدیریت بهاء الدین مرشدی اداره می شود

دور از تو

رودی کوچکم

قفل اسکله را می بوسم

توقع دریایی ندارم.

 

دور از تو

فواره ی بی قرارم

پرپر می زنم

که از آسمان تهی

به خانه ی اولم برگردم.

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 10:44 type="text/javascript">GetBC(435);|

زخم بر زخم مي‌گذاری و نامش كوير مي‌شود
ميزبان عطش‌‌زده‌ای
كه نمكش طعام است
تفريحش
مسافر گم‌كرده راه.


از مجموعه منتشر نشده «كتاب كوير، كتاب دريا»

 

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 22:16 type="text/javascript">GetBC(432);|

- مادر
بين من و اين پرنده كوچك
تو كدام شان را می خواهی.
- پيداست پسرم
گرسنه ايم و اين پرنده ببين چه آوازی می خواند.

نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 22:22 type="text/javascript">GetBC(431);|

منبع: روزنامه شرق

 

از آنچه كه بادش مي­خوانند

پيكره­اي مي­شناسم

كه به در مي­كوبد

به درون مي­آيد

پنهان است، سخني ندارد

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت 13:51 type="text/javascript">GetBC(335);|

نه، فواره­ي زيبا!

تو نمي­تواني به پرندگان دست سايي

تو اسير و رهايي

پاي در گل و آزاد

محبوبه­هاي تو

پشه­گان كورند

كه از سر اتفاق

بر گل­ها خواب مي­روند

نوشته شده در جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 17:28 type="text/javascript">GetBC(334);|

به بچه دروغ گفتن خطاست

آنان بزرگ مي­شوند

دروغ­هاي بزرگ­تري مي­گويند

و دروغ شما

آشكار مي­شود

به بچه دروغ گفتن خطاست


نوشته شده در پنجشنبه یازدهم شهریور 1389ساعت 5:48 type="text/javascript">GetBC(333);|

نجواكنان، به درخت ديگر مي­گويد:

چرا افتاديم!

مي­گويد: كاش به عصا بدل شوم

تا خود به عصاي خود به منزل آخر رسم

 

نوشته شده در سه شنبه نهم شهریور 1389ساعت 3:56 type="text/javascript">GetBC(332);|

شعرهای "ست"

شعرهای " ست" تقدیم است به خانم فریده روا

*ست، زادگاه پل والری، شهری ساحلی در جنوب فرانسه، و محل برگزاری جشنواره شاعران مدیترانه


1

"ست"
با رستوران ها، ملت ها، کوچه ها
بر کرانه دریا موج می زند
و موسیقی رنگ در تاریکی به گوش می رسد.
 
گردشگران گرمازده
در چادر آوازهای زنجره ها خواب رفته اند
و بانک ها
بر کرانه دریا، رویاهای شان را خراش می دهد
و مدیترانه با گلوی بر از نمک آواز می خواند.
 
روز، روبان از پیشانی باز کرده
تا ترانه کولی ها را بخواند
مرغ های دریائی
شعر در منقار گرفته
در کوچه فرو می ریزند
من با سبدی پاره
به خریدن وقت می روم.
 


2
آیا همچنان و همان است:
گورستانی دریائی
مشرف به سکوت خورشید.
 
از پله سنگی بالا می رویم
(من، فرزانه، الیانا)
و می بینم جنگ را
که مثل گاهواره جهان را تاب می دهد
و پل والری
(این کودک چند روزه)
در سنگ بلورینش خواب رفته است.


 


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه یکم شهریور 1389ساعت 12:9 type="text/javascript">GetBC(330);|

1

اين موسيقي

مي­افتد از دهان

تو اگر نخواني

 

 

2

كاش

دو بال ديگر داشتم

اكنون كه مدادرنگي­ها دست توست

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و نهم مرداد 1389ساعت 11:8 type="text/javascript">GetBC(329);|

1

كنار تو

بمب­ها بدل به شراب مي­شوند

تا من برخيزم

مجروح، مست

از ميانه­ي پيروزي­ها بگذرم

 

 

 

2

فكر نمي­كنم كه كسي ديگر بوده باشد

گل­ها

دمپايي خورشيد را مي­پوشند

و با رفيق قديمي خود باد

به خريد سحرگاهي مي­روند

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389ساعت 20:18 type="text/javascript">GetBC(326);|

برای شاعرم رضا مقصدی

 

 

منبع: گویا نیوز

مگريز مداد من از من مگريز
بگذار بنويسم، صله ام را بگيرم
به حرمت شادی است که از اندوه می گويم.

مگريزيد دستهای من
ازمن مگريزيد
عمر
پله برقی بی مقصدی بود
که قمريان پربريده فقط
به ديدن مان بال می زدند.

جوانی مان
اقيانوسی بود
که در تۀ استکانی غرق شد

شادی
ميوه دزدانه يی
که نچيده فرو ريخت
مگريزيد صفحات سفيد
ازمن مگريزيد!

و به شکل نمکزاری در نياييد
روياهای مان
عظيم تر از ما بودند
و ما قطرات برفی
که در شن رويا فرو غلتيديم.

واو زيبا بود
ماچون بوفی از درخشش نيمروز به خرابه پناه برده بوديم
زيبا بود بال های او
وکناره هايش از ليموها و عسل بارور بود
عسل، که از کف شيرينش می چکيد
وبهار، مست در کف راهرو ها دراز می کشيد

زيبا بود زندگی
در چرکين جامه ما
مسکين به نظر می رسيد
ما
ملاحان نقشه های پارچه يی بر ديوار
که طعام حباب ها شديم
خودکار های مان را به هم چسبانديم
وپلی ساختيم
تا از خود بگذريم

و آنان بازگشتند
پيچيده در مۀ اشکهای ما
وما که از اتاق های کوچک مان دور می شديم
در ستايش شان کف زديم.

مگريزيد کاسه های صدف! مگريزيد!
ما به چنين مقصدی که رضا نبوديم.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعت 10:37 type="text/javascript">GetBC(325);|

۱

با چشمانی از پياله­ی شبنم

به چه فكر مي­كنی

ماده گاو غم زده­ام!

كاش كه در اندوه­ات

من نباشم

 

۲

بر گرده­ی خود زخمی می­كشم كه از آن من نيست

زخمی

به امانت گذاشته و

بر نگشته­اند

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مرداد 1389ساعت 3:2 type="text/javascript">GetBC(323);|

 *این شعر به هواداران صفحه و گروه «شمس لنگرودی» در فیس بوک تقدیم شده است

من
سايه‌های شما هستم
وقتی كه آفتاب درون شما می‌تابد.

باد سرگشته شعرم
كه سوی شما می‌وزد
و دلشورهء تان را موجی از كف
بر ماسه‌های سكوتم می‌پاشد.

تخيل قطره‌ئی بارانم
وقتی به آسمان شما می‌رسد.

به پاس شماست توفان‌ها گلوی مرا می دزدند و به لانهء خود می‌برند
باران می‌بارد
تا پرندگان خسته بخوانند
بر شاخه‌ئی كه شما در راهم رسم می‌كنيد.

صورت اشياء را می‌شويم
به جوهر اشياء می‌رسم
به تهی درخشان
آنجا كه شمائيد
دست در دست چهار رودخانهء روشن
كه غوطه‌خوران به هستی من راه می‌برد.

خوشبختی
به شاخ گوزنی آويخته است
كه از نك پا
به سمت سينه‌تان می دود.

بگذاريد من با دهان شما بخندم
و شما با چشم منتظرم بگرئيد.

ما مثل ماه بی پر و بالی به دنيا می‌آئيم
و بال و پر
از درون‌مان می‌رويد.

شعرهای من
اندوه گياهی زخمی است
كه سمت رودخانه فرار می‌كند.

آخر چه داشت زندگی كه به جانب او دويديم
با خورجينی كه مدام پر كرده بوديم، و تهی به خانهء خود رسيديم
آخر چه داشت زندگی
در موطنی كه بوی غروب می‌دهد
سگ‌ها پارس می‌كنند
و صدای كسی از هيچ‌گوشه به گوش نمی‌رسد.

با زخمهائی به رنگ صورت‌مان
در ميهمانی دنيا مست كرده‌ايم
و بر جراحت هم می‌خنديم
كاش فاصله مان رودخانه‌های عسل بود
و زنبوران، پاسبان خانهء ما بوده‌اند.

فرصت‌مان همين بود
تا از دريچه‌های مجازی
پرمان را بيرون گيريم
و به يكديگر تعارف كنيم.

ما آفتابيم و در آتش خود زنده‌ايم
شاخه های شكسته‌ئی كه از سر اتفاق ميوه داديم
سر بر شانهء هم نهاديم
و از سنگينی خود بی‌قراريم.

آه زيبائی، زيبائی!
چه صخرهء تابناكی باشد
چه نقرهء دزديده‌ئی
كه از كف شيطان افتاده است
زيبا می‌كند ماه
ظلمات‌مان را.

سرخوش ميان سوسن تاريكی بال می‌زنيم
و از تماس سرانگشت های‌مان
يكديگر را می‌شناسيم.

من
سايه‌های شماهستم
در سايه‌های شما
عابران خسته خنك می‌شوند
و به حرمت من دعا می‌خوانند

نوشته شده در شنبه بیست و دوم خرداد 1389ساعت 12:51 type="text/javascript">GetBC(310);|

لبها به چه درد میخورند

اگر که شما نباشید

لبهای ما

برای صدا کردن نامتان بود.

 

استخرها به چه درد میخورند

اگر که شما نباشید

اردکها، دلتنگ و حواسپرت

به دیوارهی زورقها میخورند

و از نُک اندوهبارشان

زنگ نقره روان است.

         

فصلها به چه درد میخورند

وقتی که در تمام اتاقها برف میبارد

و میوهها

        تابستان را ترک گفتهاند.

و هوا جایی پنهان شده

تا برگردید

در ششتان

به نیایش بر خیزند.

 

نوشته شده در سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 14:39 type="text/javascript">GetBC(279);|

در دست زنان آسمان است
در دست شما سنگريزه­ها، برف.


در قلب زنان ترنم باران موج مي­زند
در قلب شما گردباد، توفان­ها.

در کفش زنان راه­ها، مقصدها، خانه­هاست
در کفش شما سربازاني غبار شده در جبهه­ها
که به سوي زنان مي­دوند.

14 تیر 88

نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 12:12 type="text/javascript">GetBC(237);|


برای دخترم ندا آقا سلطان

 

دخترم

سنت شان بود

زنده به گورت کنند

تو کشته شدی

ملتی زنده به گور می شود.

 

ببین که چه آرام سر بر بالش می گذارد

او که پول مرگ تو را گرفته

شام حلال می خورد.

 

تو فقط ایستاد ه بودی

و خوشدلانه نگاه می کردی

که به خانه ات بر گردی

اما دیگر اتاق کوچک خود را نخواهی دید دخترم

و خیل خیال های خوش آینده

بر در و دیوارش پرپر می زنند.

 

تو مثل مرغ حلالی به دام افتادی

مرغی حیران

که مضطربانه چهره ی صیادش را جستجو می کند

تو به دام افتادی

همچون خوشه ی انگوری

که لگدکوب شد

و بدل به شراب حرام می شود.

 

کیانند اینان

پنهان بر پنجره ها، بام ها

کیانند اینان در تاریکی

که با صدای پرنده ی خانگی

پارس می کنند.

 

کشتندت دخترم

کشتندت

تا یک تن کم شود

اما تو چگونه این همه تکثیر می شوی.

 

آه ندای عزیز من

گل سرخی که بر گلوی تو روییده بود

باز شد

گسترده شد

و نقشه ی ایران را در ترنم گلبرگ هایش فرو پوشانید

و اینانی که ندا داده اند

                        بلبلانند

میلیون ها تن که گرد گلی نشسته

                              و نام تو را می خوانند.

یعنی ممکن است صداشان را که برای تو آواز می خوانند نشنوی

یعنی پنجره ات را بستند که صدای پیروزی خود را هم نشنوی

ببین که چه آرام سر بر بالش می گذارد

او که صید حلال می خورد.

 

1/4/1388
نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 12:53 type="text/javascript">GetBC(225);|

با تن گردی از مخمل فیروزه ای

و بال نازکی از یشم

هیچ کس نخواهد گفت زیبایی ای پرنده

چرا که مگس نام توست

چرا که از این پیش تر

آزرده مان کرده ای

و پروبالت را از شادی به هم سائیدی

 

نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 15:25 type="text/javascript">GetBC(224);|



منبع: ارمغان فرهنگی شماره ۴ و ۵

جناب حضرت نوح!
با این حساب
از توفان بزرگ به این زودی ها خبری نیست
با انبوه درختی که شما بریدید
چند کشتی کوچک بسازید
برویم بر دریا خوش باشیم.


برای غرق کردنمان
وقت بسیار است.
نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت 10:7 type="text/javascript">GetBC(221);|

 

ضیافت

 منبع: جن و پری

 

شعر

گریه كودكی است

كه خانه خود را گم كرده است

ما تنها نگاه می‏كنیم

بی‏آن كه خانه او را بدانیم.

 

جاده زیبائی است زندگی

مملو كیسه زباله‏ها، قوطی‏ها

كه مسیر عبور آدمیان را روشن می‏كند

جاده زیبائی است زندگی

سرشار نور پرنده‏ها، زنبق‏ها

سرشار كومه‏های شعله‏وری

كه در بمباران سپیده دمی می‏سوزند.

 

آنچه كه می‏جستیم

قزل‏آلا نبود

كوسه ماهی كور بود

دستم را بگیر زورق‌بان من!

اگرچه كه پایم در گل و لا، فرو خواهد ماند.

 

از دیدن چه دیدیم مادر

با چشم نیم‌بسته اگر

باریكه‏های حیات را برابرمان نگشوده بودی

از شنیده‌ها چه شنیدیم

اگر آهنگی رودکی‌وار

از چنگت نشنیده بودیم.

 

چشمانت را به درون گشودی

به تاریكی خود خو كردی

و یافتی

آنچه را كه نمی‏یافتیم

 

 

سخت است در بهاری چنین شوق‌انگیز

از دریچه زندان

به پرنده و باد خیره باشی

كاش كه لگدكوبان بر تو نمی‏گذشتیم

عطر علف!

كاش كه نگاهت می‏كردیم آب گل‏آلود!

وقتی كه باله‌کشان زیر قدم‏هایم می‏گذشتی

سخت است لیوانی آب از دریچه زندان خواستن.

 

طراوت شادمانی است سیمین

طراوت چشمه‏ئی

كه تاریكی‏ها، صخره‏ها، و نمك را

دست‌سایان گذشته است

و چنین پر سودا

زیر لبان ما

برق می‏زند.

 

ما به طراوت این آب معتادیم

به طراوت زندگی معتادیم

به صدای پرنده‏ها معتادیم.

 

درخت كهن‏سال می‏سوزد

اجاق خانه‏مان را گرم می‏كند

جز آن كه پناهی شود

جز آن كه زیارتگاهی

مثل تو مادر!

 

برای كشتن ما چرا

به ضیافتی چنین شورانگیز

دعوت‏مان كرده بودند.

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 1:10 type="text/javascript">GetBC(218);|

 

 

من با کسی سر جنگ ندارم

اما با باد

که به لنگه دری گشوده لگد می کوبد

نمی دانم که چه می شود کرد.

 

 

نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 3:20 type="text/javascript">GetBC(216);|

 

دوستت دارم

و آفتاب بغلم می کند

پشت میز اداره ام می گذارد

...

دیگر غروب است

آفتاب هم به خانه ی خود می رود

نمی دانم راه خانه ی من کدام است

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 20:6 type="text/javascript">GetBC(215);|

 

سنجاقکی که از صدای تو شکل می گیرد

بر زمین تری می نشیند

که شعرم از آن می روید،

صدایم کن

 

نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 18:57 type="text/javascript">GetBC(214);|

 


دوستت دارم

و عقربه ها می رقصند کف زنان

مثل دو بچه - برادر ِ پابرهنه

در عروسی دیگران

 

 

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 1:26 type="text/javascript">GetBC(207);|


اینجا / آنجا

منبع: نشریه تئاتری پز


اینجا شب است
آنجا روز
اینجا ستاره ها
در چند متری من می لرزند
میلی به گرفتن شان ندارم
آنجا دورند
دور، مثل فاصله ی پای خسته ی من تا اتاقت.
 
رویاهایم پرچم - پاره ای است که زخم سینه ی سربازم را بسته ام
رویاهای تو
پیراهن تازه ای
که برای جشن پیروزی آویخته است.
 
اینجا شب است
شبی که درختان بیدارند
و پرندگان می لرزند
آنجا روز است
روزی وسیع
که پرندگان و درختان
جای یکدیگر
سبز می شوند، چهچهه می زنند.
 
اینجا شب است
آنجا روز
 
به خیابان قدم می گذاری
تکه یی از روز
کف پایت می چسبد
و تا عروب
در قلبت موج می زند
به دلم روشنی می بخشد.
                                     ۸۷/۱/۱۲        

نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 14:0 type="text/javascript">GetBC(204);|



ای اشتیاق به زیستن

مرا دریاب و به خانه ی او ببر

به حقارت این سبد پاره

                          نگاه نکن

موسائی حمل می کند.

 

۸۷/۱/۱۳

 

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 0:30 type="text/javascript">GetBC(198);|



ای بوته ی گل در دستم

که سراسر راه به پنجره ها خیره ئی

زیباترین خانه اتاقی است

که پای پنجره اش تو باشی


 

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 17:27 type="text/javascript">GetBC(195);|


 

بلیت خریده ام

ردیف جلو

تنها

برای خود آواز می خوانم

کف می زنم

ممنونم.

 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 20:32 type="text/javascript">GetBC(166);|


آتش



منبع: نشریه ادبی گاف


سرنوشت درستی نبود

                     پرومته!

سرنوشت درستی نبود

که آتش ایزدان را دزدیدی.

 

هر هنرپیشه‌ی تازه‌کاری امروز

دو ساعته آتش ایزدان را می‌دزدد

و شب

راحت می‌خوابد.

 

ما را بگو

میان این‌همه ایزد

که تو را برگزیدیم

و در تاریکی زندگی می‌کنیم.

20بهمن 86

نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 16:29 type="text/javascript">GetBC(159);|

 

منبع: هفته نامه شهروند امروز

 

از حرص دانه نبود به دام افتادیم
از فرط گرسنگی بود.

ای روباه!
در كمین من باش
من جاسوس خودم
فرصت حمله را به تو اعلام می‌كنم.

زندانبان و زندانی خود باش
ای نهنگ!
در تقدیر آب
تفاوت چندانی میان تو و مارماهیان نیست.

با پوست تازه خود مهربان باش
هیچ ماری سفارش پوست تازه نمی‌دهد.

در هر سنگی
مجسمه‌ای
بودایی است
با هر یوسف
محبسی.
بودا و دیواره زندان
از یك خاره‌اند

آه! دلتنگی، دلتنگی، دلتنگی
به تو عادت كرده بودیم
مهربانی‌ات افزون نبود.

اندوه پلنگ عظیم‌تر از اندوه گربه نیست
نشاط موریانه كوچك‌تر از نشاط سلیمان.

سگ پاسبان است زندگی
پارس می‌كند بی‌آنكه تو را بشناسد
در هر انكاری بله‌ای پنهان است
آنكه می‌ترساند، می‌ترسد
سگ پاسبان است زندگی.

دریای این شب توفانی
شاعرانه است
كاش پشت پنجره‌ای نشسته بودم
و غرق در آب‌ها نبودم
كاش خانه‌ام از جنس شیشه نبود
از باران سنگ‌ریزه‌های شاعرانه برای شما می‌نوشتم.
ما از دل یكدیگر همان‌ قدر آگاهیم
كه گوشی همراهِ‌مان.

ای روباه!
به شكارچی خود حمله‌ور شو
پوست تو اكنون
در بالاترین قیمت ممكن است.

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 11:3 type="text/javascript">GetBC(155);|

 

اردک های خودم بود 

سرشان را بریدم

شما که به خوردن اردکم مشغولید

به چه اعتراض می کنید.

 

کفش های من است که به پا کرده اید

از تنگی کفشم چرا می نالید.

 

کلاه من است

              بر می دارید و سرتان می گذارید

از کلاه گشادی

که سرتان رفته چرا دلگیرید.

 

استکان من است

به شادی می نوشید،

فرصت دهید

ننوشید

با سرکشیدن شوکران نیست

سقراط می شوید.

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 10:55 type="text/javascript">GetBC(142);|


اشباح

 


  منبع: ایسنا

 

بركه‌ی اشك است

سینه‌ام

و پرندگانی شاد

بازی‌كنان به صورت من آب می‌فشانند.

 

آه خسرو، پادشاه شكست‌خوردگان!

تمام لشكریان پارچه‌یی‌ات متواری شدند

سربازانی از نور، سایه‌ها

تو خسرو اشباح بودی.

 

آه‌ها از هر سوی بامداد بیست و هشتم تیرماه

به خانه‌ی تو روان‌اند

تو خسرو اشباح بودی

سیرت ندیده

تمام می‌شوی.

 

دو بركه‌ی اشك است

سینه‌ام

و پرندگانی كه به صورت من آب می‌فشانند

از پاهایت كه سرد می‌شوند

خبری ندارند.


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 1:24 type="text/javascript">GetBC(140);|

                                            تقویم

 

 منبع: ماهنامه ی نگاه نو شماره ی ۷۷

 

                          برای دوستانم

                          کاظم فرهادی- محمد علی سجادی

 

 

 

ای فروردین بی شناسنامه

در هیچ هتلی راهت ندادند

برگرد

بر کارتن ها بخواب

 آب دهانت را قورت ده.

 

هی جارو

نشان قدم هامان را جمع کن

و به ما ده

باید که باطله ها را برگردانیم

و گذشته خود را

پس بگیریم.

 

بلبل های بی کار!

لباس عیدی تان را در آرید

سر کار و زندگی تان برگردید.

 

سیاه بازی دیگر بس است شاعران!

کلی برف

سر راه رئیس جمهوری مانده است

که باید بروبید.

بروید

بروید و استخرها را

با اشک پر کنید

تابستانی جهنمی در راه است.

 

چقدر کف زدیم

چقدر در تاریکی سینما گریه کردیم

به تماشای فیلمی

 که وارونه نگاه می کردیم.

 

ما جعبه های مداد رنگی مان را

به دفتر نابینایان هدیه کرده بودیم

و با مداد سیاه

بر بوم سیاه

رنج می کشیدیم.

 

ما باختیم

به خودمان باختیم.

 

حالا شلیک کن

شکارچی نو رسیده!

ببین در مسیر درستی نشستیم؟

 

چقدر کف زدیم

چقدر در تاریکی سینما گریه کردیم.

 

صورت زندگی!

برگرد

که جای سیلی مان را نبینیم.

 

بازو بندت را محکم ببند

                            سوکوار مادرزاد!

                                    ای کلاغ

مادرمُردگان حرفه ئی در راهند.

 

کشتی های جنگی مان را به چنار پیاده رو بسته بودیم

و ملاحان مان

دو سنجاقک پیر بود

دو کبوتر باز نشسته، دو هواپیمارُبا.

 

طیاره های جنگی مان را

در اسباب بازی بچه ها پنهان کرده بودیم

و خلبان مان

دو شیرماهی کور بود، دو کاکائی مخمور.

 

جوهر خودنویس مان را

در چشم ستاره ها می فشاندیم

تا راه خانه ی خود را در تاریکی نیابیم

                                        کافکای عزیز!

چند روزی هم شده

از اداره ی "سامسا" استعلاجی بگیر

                      میهمانیِ ما را ببیند.

 

چقدر کف زدیم

چقدر در تاریکی سینما گریه کردیم.

 

رودکی! ای پدر

از دنیا، نابینا تو همان دیده ئی

که نوه گانت، با چشمان باز.

 

شاید که بازی ما نقص داشت

کاظم!

محمد!

بیائید و فیلم را از سر نو ببینیم.

 

زمستان 86

نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 16:38 type="text/javascript">GetBC(126);|

 

1-

بیداری هنوز؟

از روشنی هوا فهمیدم

 

 

2- 

ملوانی تنهای‌ام

باز مانده‌ی جنگ‌های  پیروز.

 

کجا هستند دوستان من، سربازانم،  جاشوان‌ام

کجا هستند

دشمنان‌ام.

 

شب نزدیک می‌شود

گرگی حتی در کمین من نیست.

 

برگرفته از:  وازنا

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 22:27 type="text/javascript">GetBC(93);|

 

آه دن کیشوت

دیدی

چه دسته گلی به آب دادی

بعد از تو بچه ی آدم نیستیم

بچه های توایم

 

نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 17:36 type="text/javascript">GetBC(86);|

 

لبخند همه مان کمی مشکوک است مونالیزا

همه مان بار داریم و

نمی دانیم در دل مان چیست

همه مان آویزانیم و

چشم به راه خریدارانیم

لبخند همه مان کمی مشکوک است

خالق مان

داوینچی نبود.

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 11:31 type="text/javascript">GetBC(83);|

دریا

 

دریا

دلشوره‌ی زمین است

سبدی آب نور

 

مدرسه‌ای از سكوت است

كه به توفان‌ها

درس نظام می‌دهد

 

برگ برنده‌ی آسمان است

میهن باران

 

آیینه‌ی ابرهاست

كه صورتشان را می‌آرایند

پیش از آن كه ببارند

 

دریا!...

 این شعر را در این جا بشنوید.


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه پنجم آبان 1386ساعت 16:31 type="text/javascript">GetBC(81);|

 

 

تنهایی ها عمیق اند

عمیق

مثل صورت مردگان.

 

حلزون ها چقدر تنهایند

به جز آشیانه ی خود همراهی ندارند.

 

تنهایی ها عمیق اند، آشیانه ی کوچکم!

و تو در خاموشی هایم می درخشی

در آتش و روشنی می درخشی

و من آن قدر دوستت دارم

که فراموش می کنم

زندگی

با بلعیدن زندگان است تنها که ادامه دارد.

 

 

نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 12:31 type="text/javascript">GetBC(79);|

1-

باد می وزد

میوه نمی داند

زمان افتادن او امروز است

 

 

 

2-

آدمک برفی

می دانم سردت است

همین حالا

جلوی بخاری خود گرمت می کنم

اول دست ها

بعد شانه، شکم، پا

نمی دانم گرمت شده یا نه

کجایی

آدمک برفی کجایی؟

 

 

 

 

3-

ای دانه ی شن

که بر ساحل می چرخی

و در آب ها غرق می شوی

تو هم آیا خود را دریا می دانی؟

 

 

می توانید این شعرها را بشنوید.

نوشته شده در جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 18:0 type="text/javascript">GetBC(78);|

نامه به عمران

 

خب

«حالا حكايت ماست»

ما مانده‌ايم و كمي مرگ

كه قطره‌چكاني هر روزه نصيب‌مان مي‌شود.

 

این شعر را می توانید بشنوید


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 21:7 type="text/javascript">GetBC(74);|

سگ زینتی ( با صدای شاعر )

 

سگ زینتی

پارس کن!

آماده ی ترسیدنیم...


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 16:52 type="text/javascript">GetBC(63);|

 

شکار

 

 

نه به قصد شکار شما

به نیت رام کردن

                    به حضور می رسیدیم.

 

می شنوید

صدای مان را

            از درون شکم هاتان می شنوید گرگ های من!       

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 16:52 type="text/javascript">GetBC(64);|

 سرباز ( با صدای شاعر ) 

 

هرگز
سرباز وطن نبودم
اما تنم
کشتزار تله های انفجاری ست

در هیچ جبهه نجنگیده ام
اما کسی که در پی هم کشته شد
من بودم.

فرمانده!
از من چه مانده
جز تکه چوپ پرچم آزادی
برای بازی گلف
در میدان های مین.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 12:56 type="text/javascript">GetBC(17);|