تبليغاتX
\ شمس لنگرودی
۱


انگار حال خوشی ندارد
گاهی سعادت از در و دیوار من می بارد
گاهی
مینی فراموش شده در جنوب فرانسه است
و زیر میز نهار خوریم منفجر می شود.

 

۲

طوری متهمم می کنید
انگار
سوسکی را کشته ام
آدم بود
به سزایش رسید.

 

در دست زنان آسمان است
در دست شما سنگريزه­ها، برف.


در قلب زنان ترنم باران موج مي­زند
در قلب شما گردباد، توفان­ها.

در کفش زنان راه­ها، مقصدها، خانه­هاست
در کفش شما سربازاني غبار شده در جبهه­ها
که به سوي زنان مي­دوند.

14 تیر 88


برای دخترم ندا آقا سلطان

 

دخترم

سنت شان بود

زنده به گورت کنند

تو کشته شدی

ملتی زنده به گور می شود.

 

ببین که چه آرام سر بر بالش می گذارد

او که پول مرگ تو را گرفته

شام حلال می خورد.

 

تو فقط ایستاد ه بودی

و خوشدلانه نگاه می کردی

که به خانه ات بر گردی

اما دیگر اتاق کوچک خود را نخواهی دید دخترم

و خیل خیال های خوش آینده

بر در و دیوارش پرپر می زنند.

 

تو مثل مرغ حلالی به دام افتادی

مرغی حیران

که مضطربانه چهره ی صیادش را جستجو می کند

تو به دام افتادی

همچون خوشه ی انگوری

که لگدکوب شد

و بدل به شراب حرام می شود.

 

کیانند اینان

پنهان بر پنجره ها، بام ها

کیانند اینان در تاریکی

که با صدای پرنده ی خانگی

پارس می کنند.

 

کشتندت دخترم

کشتندت

تا یک تن کم شود

اما تو چگونه این همه تکثیر می شوی.

 

آه ندای عزیز من

گل سرخی که بر گلوی تو روییده بود

باز شد

گسترده شد

و نقشه ی ایران را در ترنم گلبرگ هایش فرو پوشانید

و اینانی که ندا داده اند

                        بلبلانند

میلیون ها تن که گرد گلی نشسته

                              و نام تو را می خوانند.

یعنی ممکن است صداشان را که برای تو آواز می خوانند نشنوی

یعنی پنجره ات را بستند که صدای پیروزی خود را هم نشنوی

ببین که چه آرام سر بر بالش می گذارد

او که صید حلال می خورد.

 

1/4/1388
با تن گردی از مخمل فیروزه ای

و بال نازکی از یشم

هیچ کس نخواهد گفت زیبایی ای پرنده

چرا که مگس نام توست

چرا که از این پیش تر

آزرده مان کرده ای

و پروبالت را از شادی به هم سائیدی

 



منبع: ارمغان فرهنگی شماره ۴ و ۵

جناب حضرت نوح!
با این حساب
از توفان بزرگ به این زودی ها خبری نیست
با انبوه درختی که شما بریدید
چند کشتی کوچک بسازید
برویم بر دریا خوش باشیم.


برای غرق کردنمان
وقت بسیار است.
 

ضیافت

 منبع: جن و پری

 

شعر

گریه كودكی است

كه خانه خود را گم كرده است

ما تنها نگاه می‏كنیم

بی‏آن كه خانه او را بدانیم.

 

جاده زیبائی است زندگی

مملو كیسه زباله‏ها، قوطی‏ها

كه مسیر عبور آدمیان را روشن می‏كند

جاده زیبائی است زندگی

سرشار نور پرنده‏ها، زنبق‏ها

سرشار كومه‏های شعله‏وری

كه در بمباران سپیده دمی می‏سوزند.

 

آنچه كه می‏جستیم

قزل‏آلا نبود

كوسه ماهی كور بود

دستم را بگیر زورق‌بان من!

اگرچه كه پایم در گل و لا، فرو خواهد ماند.

 

از دیدن چه دیدیم مادر

با چشم نیم‌بسته اگر

باریكه‏های حیات را برابرمان نگشوده بودی

از شنیده‌ها چه شنیدیم

اگر آهنگی رودکی‌وار

از چنگت نشنیده بودیم.

 

چشمانت را به درون گشودی

به تاریكی خود خو كردی

و یافتی

آنچه را كه نمی‏یافتیم

 

 

سخت است در بهاری چنین شوق‌انگیز

از دریچه زندان

به پرنده و باد خیره باشی

كاش كه لگدكوبان بر تو نمی‏گذشتیم

عطر علف!

كاش كه نگاهت می‏كردیم آب گل‏آلود!

وقتی كه باله‌کشان زیر قدم‏هایم می‏گذشتی

سخت است لیوانی آب از دریچه زندان خواستن.

 

طراوت شادمانی است سیمین

طراوت چشمه‏ئی

كه تاریكی‏ها، صخره‏ها، و نمك را

دست‌سایان گذشته است

و چنین پر سودا

زیر لبان ما

برق می‏زند.

 

ما به طراوت این آب معتادیم

به طراوت زندگی معتادیم

به صدای پرنده‏ها معتادیم.

 

درخت كهن‏سال می‏سوزد

اجاق خانه‏مان را گرم می‏كند

جز آن كه پناهی شود

جز آن كه زیارتگاهی

مثل تو مادر!

 

برای كشتن ما چرا

به ضیافتی چنین شورانگیز

دعوت‏مان كرده بودند.

 

 

 

 

من با کسی سر جنگ ندارم

اما با باد

که به لنگه دری گشوده لگد می کوبد

نمی دانم که چه می شود کرد.

 

 

 

دوستت دارم

و آفتاب بغلم می کند

پشت میز اداره ام می گذارد

...

دیگر غروب است

آفتاب هم به خانه ی خود می رود

نمی دانم راه خانه ی من کدام است

 

 

 

سنجاقکی که از صدای تو شکل می گیرد

بر زمین تری می نشیند

که شعرم از آن می روید،

صدایم کن

 

 


دوستت دارم

و عقربه ها می رقصند کف زنان

مثل دو بچه - برادر ِ پابرهنه

در عروسی دیگران

 

 


اینجا / آنجا

منبع: نشریه تئاتری پز


اینجا شب است
آنجا روز
اینجا ستاره ها
در چند متری من می لرزند
میلی به گرفتن شان ندارم
آنجا دورند
دور، مثل فاصله ی پای خسته ی من تا اتاقت.
 
رویاهایم پرچم - پاره ای است که زخم سینه ی سربازم را بسته ام
رویاهای تو
پیراهن تازه ای
که برای جشن پیروزی آویخته است.
 
اینجا شب است
شبی که درختان بیدارند
و پرندگان می لرزند
آنجا روز است
روزی وسیع
که پرندگان و درختان
جای یکدیگر
سبز می شوند، چهچهه می زنند.
 
اینجا شب است
آنجا روز
 
به خیابان قدم می گذاری
تکه یی از روز
کف پایت می چسبد
و تا عروب
در قلبت موج می زند
به دلم روشنی می بخشد.
                                     ۸۷/۱/۱۲        



ای اشتیاق به زیستن

مرا دریاب و به خانه ی او ببر

به حقارت این سبد پاره

                          نگاه نکن

موسائی حمل می کند.

 

۸۷/۱/۱۳

 



ای بوته ی گل در دستم

که سراسر راه به پنجره ها خیره ئی

زیباترین خانه اتاقی است

که پای پنجره اش تو باشی


 


 

بلیت خریده ام

ردیف جلو

تنها

برای خود آواز می خوانم

کف می زنم

ممنونم.

 


آتش



منبع: نشریه ادبی گاف


سرنوشت درستی نبود

                     پرومته!

سرنوشت درستی نبود

که آتش ایزدان را دزدیدی.

 

هر هنرپیشه‌ی تازه‌کاری امروز

دو ساعته آتش ایزدان را می‌دزدد

و شب

راحت می‌خوابد.

 

ما را بگو

میان این‌همه ایزد

که تو را برگزیدیم

و در تاریکی زندگی می‌کنیم.

20بهمن 86

 

منبع: هفته نامه شهروند امروز

 

از حرص دانه نبود به دام افتادیم
از فرط گرسنگی بود.

ای روباه!
در كمین من باش
من جاسوس خودم
فرصت حمله را به تو اعلام می‌كنم.

زندانبان و زندانی خود باش
ای نهنگ!
در تقدیر آب
تفاوت چندانی میان تو و مارماهیان نیست.

با پوست تازه خود مهربان باش
هیچ ماری سفارش پوست تازه نمی‌دهد.

در هر سنگی
مجسمه‌ای
بودایی است
با هر یوسف
محبسی.
بودا و دیواره زندان
از یك خاره‌اند

آه! دلتنگی، دلتنگی، دلتنگی
به تو عادت كرده بودیم
مهربانی‌ات افزون نبود.

اندوه پلنگ عظیم‌تر از اندوه گربه نیست
نشاط موریانه كوچك‌تر از نشاط سلیمان.

سگ پاسبان است زندگی
پارس می‌كند بی‌آنكه تو را بشناسد
در هر انكاری بله‌ای پنهان است
آنكه می‌ترساند، می‌ترسد
سگ پاسبان است زندگی.

دریای این شب توفانی
شاعرانه است
كاش پشت پنجره‌ای نشسته بودم
و غرق در آب‌ها نبودم
كاش خانه‌ام از جنس شیشه نبود
از باران سنگ‌ریزه‌های شاعرانه برای شما می‌نوشتم.
ما از دل یكدیگر همان‌ قدر آگاهیم
كه گوشی همراهِ‌مان.

ای روباه!
به شكارچی خود حمله‌ور شو
پوست تو اكنون
در بالاترین قیمت ممكن است.

 

اردک های خودم بود 

سرشان را بریدم

شما که به خوردن اردکم مشغولید

به چه اعتراض می کنید.

 

کفش های من است که به پا کرده اید

از تنگی کفشم چرا می نالید.

 

کلاه من است

              بر می دارید و سرتان می گذارید

از کلاه گشادی

که سرتان رفته چرا دلگیرید.

 

استکان من است

به شادی می نوشید،

فرصت دهید

ننوشید

با سرکشیدن شوکران نیست

سقراط می شوید.


اشباح

 


  منبع: ایسنا

 

بركه‌ی اشك است

سینه‌ام

و پرندگانی شاد

بازی‌كنان به صورت من آب می‌فشانند.

 

آه خسرو، پادشاه شكست‌خوردگان!

تمام لشكریان پارچه‌یی‌ات متواری شدند

سربازانی از نور، سایه‌ها

تو خسرو اشباح بودی.

 

آه‌ها از هر سوی بامداد بیست و هشتم تیرماه

به خانه‌ی تو روان‌اند

تو خسرو اشباح بودی

سیرت ندیده

تمام می‌شوی.

 

دو بركه‌ی اشك است

سینه‌ام

و پرندگانی كه به صورت من آب می‌فشانند

از پاهایت كه سرد می‌شوند

خبری ندارند.


ادامه مطلب

                                            تقویم

 

 منبع: ماهنامه ی نگاه نو شماره ی ۷۷

 

                          برای دوستانم

                          کاظم فرهادی- محمد علی سجادی

 

 

 

ای فروردین بی شناسنامه

در هیچ هتلی راهت ندادند

برگرد

بر کارتن ها بخواب

 آب دهانت را قورت ده.

 

هی جارو

نشان قدم هامان را جمع کن

و به ما ده

باید که باطله ها را برگردانیم

و گذشته خود را

پس بگیریم.

 

بلبل های بی کار!

لباس عیدی تان را در آرید

سر کار و زندگی تان برگردید.

 

سیاه بازی دیگر بس است شاعران!

کلی برف

سر راه رئیس جمهوری مانده است

که باید بروبید.

بروید

بروید و استخرها را

با اشک پر کنید

تابستانی جهنمی در راه است.

 

چقدر کف زدیم

چقدر در تاریکی سینما گریه کردیم

به تماشای فیلمی

 که وارونه نگاه می کردیم.

 

ما جعبه های مداد رنگی مان را

به دفتر نابینایان هدیه کرده بودیم

و با مداد سیاه

بر بوم سیاه

رنج می کشیدیم.

 

ما باختیم

به خودمان باختیم.

 

حالا شلیک کن

شکارچی نو رسیده!

ببین در مسیر درستی نشستیم؟

 

چقدر کف زدیم

چقدر در تاریکی سینما گریه کردیم.

 

صورت زندگی!

برگرد

که جای سیلی مان را نبینیم.

 

بازو بندت را محکم ببند

                            سوکوار مادرزاد!

                                    ای کلاغ

مادرمُردگان حرفه ئی در راهند.

 

کشتی های جنگی مان را به چنار پیاده رو بسته بودیم

و ملاحان مان

دو سنجاقک پیر بود

دو کبوتر باز نشسته، دو هواپیمارُبا.

 

طیاره های جنگی مان را

در اسباب بازی بچه ها پنهان کرده بودیم

و خلبان مان

دو شیرماهی کور بود، دو کاکائی مخمور.

 

جوهر خودنویس مان را

در چشم ستاره ها می فشاندیم

تا راه خانه ی خود را در تاریکی نیابیم

                                        کافکای عزیز!

چند روزی هم شده

از اداره ی "سامسا" استعلاجی بگیر

                      میهمانیِ ما را ببیند.

 

چقدر کف زدیم

چقدر در تاریکی سینما گریه کردیم.

 

رودکی! ای پدر

از دنیا، نابینا تو همان دیده ئی

که نوه گانت، با چشمان باز.

 

شاید که بازی ما نقص داشت

کاظم!

محمد!

بیائید و فیلم را از سر نو ببینیم.

 

زمستان 86

 

1-

بیداری هنوز؟

از روشنی هوا فهمیدم

 

 

2- 

ملوانی تنهای‌ام

باز مانده‌ی جنگ‌های  پیروز.

 

کجا هستند دوستان من، سربازانم،  جاشوان‌ام

کجا هستند

دشمنان‌ام.

 

شب نزدیک می‌شود

گرگی حتی در کمین من نیست.

 

برگرفته از:  وازنا

 

آه دن کیشوت

دیدی

چه دسته گلی به آب دادی

بعد از تو بچه ی آدم نیستیم

بچه های توایم

 

 

لبخند همه مان کمی مشکوک است مونالیزا

همه مان بار داریم و

نمی دانیم در دل مان چیست

همه مان آویزانیم و

چشم به راه خریدارانیم

لبخند همه مان کمی مشکوک است

خالق مان

داوینچی نبود.

دریا

 

دریا

دلشوره‌ی زمین است

سبدی آب نور

 

مدرسه‌ای از سكوت است

كه به توفان‌ها

درس نظام می‌دهد

 

برگ برنده‌ی آسمان است

میهن باران

 

آیینه‌ی ابرهاست

كه صورتشان را می‌آرایند

پیش از آن كه ببارند

 

دریا!...

 این شعر را در این جا بشنوید.


ادامه مطلب

 

 

تنهایی ها عمیق اند

عمیق

مثل صورت مردگان.

 

حلزون ها چقدر تنهایند

به جز آشیانه ی خود همراهی ندارند.

 

تنهایی ها عمیق اند، آشیانه ی کوچکم!

و تو در خاموشی هایم می درخشی

در آتش و روشنی می درخشی

و من آن قدر دوستت دارم

که فراموش می کنم

زندگی

با بلعیدن زندگان است تنها که ادامه دارد.

 

 

1-

باد می وزد

میوه نمی داند

زمان افتادن او امروز است

 

 

 

2-

آدمک برفی

می دانم سردت است

همین حالا

جلوی بخاری خود گرمت می کنم

اول دست ها

بعد شانه، شکم، پا

نمی دانم گرمت شده یا نه

کجایی

آدمک برفی کجایی؟

 

 

 

 

3-

ای دانه ی شن

که بر ساحل می چرخی

و در آب ها غرق می شوی

تو هم آیا خود را دریا می دانی؟

 

 

می توانید این شعرها را بشنوید.

نامه به عمران

 

خب

«حالا حكايت ماست»

ما مانده‌ايم و كمي مرگ

كه قطره‌چكاني هر روزه نصيب‌مان مي‌شود.

 

این شعر را می توانید بشنوید


ادامه مطلب

 

شکار

 

 

نه به قصد شکار شما

به نیت رام کردن

                    به حضور می رسیدیم.

 

می شنوید

صدای مان را

            از درون شکم هاتان می شنوید گرگ های من!       

سگ زینتی ( با صدای شاعر )

 

سگ زینتی

پارس کن!

آماده ی ترسیدنیم...


ادامه مطلب
 سرباز ( با صدای شاعر ) 

 

هرگز
سرباز وطن نبودم
اما تنم
کشتزار تله های انفجاری ست

در هیچ جبهه نجنگیده ام
اما کسی که در پی هم کشته شد
من بودم.

فرمانده!
از من چه مانده
جز تکه چوپ پرچم آزادی
برای بازی گلف
در میدان های مین.

Free counter and web stats