شمس لنگرودي و سير رباعي در ايران
منبع: سالنامه ی اعتماد
در آغاز اين را بگويم که در سال هاي اخير، عمده مطالعات من در حوزه شعر، از دوره کلاسيک تا معاصر بوده است. حجم اين مطالعات به قدري است که واقعاً نمي توانم از آن ميان، کتاب خاصي را نام ببرم. اما کتاب هايي که در حوزه هايي غير از حوزه اصلي کاري ام، بيشترين تاثيرگذاري را روي من داشته اند، در وهله نخست «تنهايي پرهياهو» اثر بهوميل هرابال با ترجمه آقاي پرويز دوايي است که البته من تجديد چاپ آن را در سال جاري خواندم. «تنهايي پرهياهو» اثر فوق العاده يي روي من داشت. کتاب ديگر، «از افلاتون تا بارت» اثر ريچارد هارلند با ترجمه گروه ترجمه شيراز زير نظر شاپور جورکش بود. اين کتاب، اثري روشنگر، دقيق، مستند و قابل اعتناست. رمان هاي زيادي هم خوانده ام، اما در حوزه يي غير از شعر که حوزه اصلي کار من محسوب مي شود، همان دو کتاب بهترين آثاري بوده اند که مطالعه کرده ام. آنچه اين روزها بيشتر ذهن من را درگير کرده، کتابي است با عنوان «پست مدرنيسم» اثر گلن وارد با ترجمه قادر فخررنجبري و ابوذر کرمي. اضافه کردن اين توضيح را لازم مي دانم که با توجه به کارم که تدريس مکتب هاي ادبي و فلسفه هنر در دانشگاه ها است، تقريباً همه کتاب هايي را که در اين دو حوزه منتشر مي شوند، مي بينم و مي خوانم. «پست مدرنيسم» گلن وارد، به نظر من بهترين کتابي است که تا به حال درباره پست مدرنيسم در ايران منتشر شده. اينکه مي گويم بهترين، از اين نظر است که متاسفانه بيشتر ترجمه ها از آثار اين چنيني، ترجمه هاي مخدوشي هستند. دليل اين مخدوش بودن، اين است که کمتر مترجمي در ترجمه يک اثر، با آن يگانه مي شود، چرا که به زواياي اثر و کفه آن پي نمي برند.پيشنهاد دادن کتابي براي مطالعه همگان، هم بسيار دشوار است و هم نادرست. چون نمي توان به افرادي که در حوزه هاي مختلف فعاليت و مطالعه مي کنند، اثر يکساني را توصيه کرد. در گذشته اين گونه نبود. ما همه چيز مي خوانديم و تصورمان هم بر اين بود که با خواندن همه اين آثار، ساخته خواهيم شد. همين جا بگويم که به گمان من، هنوز هم اين حکم، حکم درستي است. ولي نمي توان چشم روي تخصصي شدن حوزه هاي مختلف بست. امروز هر فرد بايد در تخصص خودش مطالعه کند، يا دست کم اولويت مطالعاتي اش را بر اساس تخصصش تنظيم کند. بنابراين من هم تنها شاعران جوان را مخاطب خود قرار مي دهم.همواره گفته ام و تکرار مي کنم که شاعران ما بايد ادبيات کهن فارسي را بيش از هر چيز ديگر بخوانند. به ويژه مطالعه آثار چند شاعر مطرح تر و برجسته تر زبان فارسي بسيار واجب است. شاعراني نظير فردوسي، نظامي، حافظ، سعدي و مولوي. شاعران ما بايد تمام تلاش خود را به کار بندند تا از رموز کار و زواياي آثار آنها آگاه شوند و ظرافت هاي واژگاني و معنايي و ساختاري آثار آنان را دريابند. در کنار اين اولويت، بايد در جريان ترجمه هاي اشعار خارجي هم قرار بگيرند.آنچه در حال حاضر در حوزه تاليف در دست دارم، کاري است براي نشر مرکز درباره تطور رباعي در ايران و شاخص هاي رباعي در شعر فارسي. جا دارد بگويم مشغول شدن به اين پروژه، براي خودم نتايج بسيار جالبي دربر داشته. به اين نتيجه رسيده ام که بهترين رباعي هاي ما، سروده يا منسوب به دو شاعري است که خيلي کم شعر گفته اند، و شايد هم يا بخش عمده رباعي هاي به جاي مانده از آنها هم، سروده ديگران باشد. ابوسعيد ابوالخير و خيام نيشابوري دو رباعي سراي بزرگ ما هستند. مردم ايران طي قرون متمادي، از آن همه رباعي سروده شده، آثار اين دو را در ذهن و جان خود ثبت کردند. نکته عجيب اينجا است که ايرانيان با چنين انتخابي، در واقع جانب دو طيف کاملاً متفاوت شعري و حتي دو قطب مخالف را گرفته اند؛ شعر خيامانه و شعر بوسعيدي. تاليف اين کتاب، با توجه به اينکه قصد دارم در آن بهترين رباعي هاي زبان فارسي را از نظرگاه زيباشناسي خودم گرد هم آورم، بسيار زمان بر است. پيش از اين تصور مي کردم مي توان کار را تا پايان اسفند به آخر رساند ولي ضرورت مراجعه مداوم به منابع مختلف ادبيات کهن که برخي هم در دسترس من نيست، کار را دشوار کرده. با اين حال تلاش مي کنم تاليف آن را تا پايان بهار و شايد نمايشگاه کتاب، به اتمام برسانم.
سنت، مدرنیسم، پست مدرنیسم در ایران
شمس لنگرودی
منبع: هفته نامه ی شهروند امروز- ویژه نامه ی نوروز 87
استنباط من این است که اگر روشنفکر _ به قول آرتور رامبو _ از نوک پا تا مغز سر مدرن شده باشد نیازی به سفارش از طرف فرد یا جامعه ندارد و به خودی خود آثارش مدرن می شود، برای آن که هنر تجلی پنهانی ترین شخصیت یک هنرمند است، یعنی کسی که سنتی باشد به خودی خود اثری سنتی خواهد شد و کسی که مدرن باشد به خودی خود اثرش مدرن می شود . اما اگر کسی زیرساخت روح و ذهنش سنتی باشد و تنها در حرف مدرن باشد این تناقض در اثرش آشکار می شود . این تناقض از آن جایی مشخص می شود که آثار اینگونه افراد معمولا پیچیده و بغرنج و غیر قابل فهم و درک است و معمولا انباشته از کلماتی کهنه است که ظاهری نو دارند، یا با کلمات نویی آمیخته است که هیچگونه حسی درشان نیست. از سال چهل ما شاهد کثرت این گونه شعرها در ایران هستیم، شعرهایی که به ظاهر حرفی امروزی دارند اما وقتی به زیر ساخت آن نگاه می کنیم همان صحبت کمبود چشم و ابروست. مضمون این شعرها معمولا کلی است و به نوعی دفاع از یک اقتدار و یا از یک معیار سنگ شده سنتی است و در ته شعرها این نشانه ها نمایان است.
جالب است. بيدار شدم ديدم بوکوفسکی نيست. تمام جاهای ممکن را گشتم، نبود که نبود. با آقای مرشدی تماس گرفتم، گفتم بوکوفسکی اينجا نيست. تازه از خواب بيدار شده بود، فکر می کرد اشتباه شنيده. گفتم نه، بوکوفسکی ديگر نيست. پرسيد کجا. شرح دادم. تعجب می کرد. ارسطو می گفت هنر از زندگی تبعيت ( نه تقليد) می کند، بعدها، با شروع مدرنيسم، اسکاروايلد ( و به تبع او بورخس) گفت زندگی از هنر تبعيت خواهد کرد. هنر از اين بيشتر! روزگاری تصور چنين اتفاقی سوررئال به نظر می رسيد، اما امروز زندگی مان سوررئال است. يک روزگاری کافکا کتاب بود، امروز زندگی مان کافکايی است. بوکوفسکی را با همه شعرها و عکس ها و کامنت ها چنان از صحنه وبلالگم پاک کردند انگار که هرگز نبود. احتمال می دهيم به خاطر آن عکس های غير اخلاقی بود که تمام زندگی اش را در بر می گرفت. حالا در فکريم يک عکس خانوادگی ازش پيدا کنيم و شعرهايش را دوباره بگذاريم.