تبليغاتX
\ شمس لنگرودی

 

مهرداد جهانگیری

 

لبخند بزن
به بازی بگیر زندگی مضحک را
که سطر به سطر
سیاهی موهایت را گرفت
که شعر رو سفید شده باشد.
زندگی جهنمی بیش نبود
اگر تو باغبانش نبودی.

 


نارنجی‌ی متمایل به سبز

سارا محمدی اردهالی


 

نیمه شب
مارمولکی
آستینم را می‌کشد
- بیا بازی، بیا بازی
- من که همبازیی‌ی تو نیستم
لب ور می‌چیند

می‌شناسمش
مارمولک شعر توست، شمس لنگرودی
کتاب شعرت را
بر می‌دارم از زیر تخت

همین روزها
حلزون‌هایت
جهان را فتح می‌کنند


به استاد بزرگ و عزیزم
:

" شمس لنگرودی "

امیر حسین دانشور

گفتیم : 

" آب روشنایی است ! "

اما کویر بودیم .

کویر بودیم و نمی دانستیم

باران ،

چه طعم گوارایی دارد !

لب هایمان ،

آفتاب خورده و تشنه ،

از بارش چشمهایی سیراب می شد

که جز سراب چیزی ندیده بود .

تو آمدی

از جنس آب

ابر می شدی ،

اما دوباره می باریدی .

آنقدر باریدی

که مجبور به روییدن شدیم .

سبز شدیم

مثل جنگل های شمال .

و دانستیم که به راستی :

" آب روشنایی است ! "

 


تو از قونیه خسته ای

محسن بوالحسنی

 

برای شمس لنگرودی

 

تو هم مثل غول ها گریه می‌کنی

و دوست داری زندگی‌ات

روی صفحه بیاید

نه روی 74 دقیقه‌ی بی‌گرامافون.

 

حتما دنبال ستاره‌های سوراخ

آستین خونی روی لب می‌کشی

و فال می‌گیری

که آسانسور بهتر است

یا پله

آپادانا بهتر است

یا جمهوری

و خیره می‌شوی به عکس.

شاخ در می آوری که آدم‌ها

عرق نمی‌کنند

نمی‌خورند

مدام سینه می‌کشند برای کوه

ناله می‌کنند برای روح

و با مرده‌ها عکس دسته جمعی می‌گیرند

 

سال 87 است

تو از قونیه خسته‌ای

و غروب‌های پنجشنبه

شیشه‌های ماشین تا لنگرود

مدام خواب شمس می‌بینند

 

 

30شهریور 1387


نُت آخر

نصرت الله مسعودی

 

تقدیم به جان ِشیفته ی شمس لنگرودی

                                             که دلش را می سراید

 

 

با تنهایی به روزم

صدای مرا نکند نادیده بگیری

و به سرکشی ِتنهایی نیایی

بی دقیقه ی ازآن لطف

که به هیچ کس گوش نمی کند

 وازعطرِ بناگوش ات بالا می گیرد.


ادامه مطلب

 

دريا

سعید شیری

                                                                                         

 براي شمس لنگرودی

كه دلش دفينه ي درياست

 

دريا

سنگ صبور رودخانه هاست .

وقتي كه سر به شانه هايش مي سايند .

و سر گذشت در به دري هاشان را مي گريند .


ادامه مطلب

 

دختر کابلی

میثم نبی

 

 

( به عزیز ترین استادم ...............شمس لنگرودی )

 

 

بخوان .......ملودی این شهر یخ زده را تو برایم بخوان    آااااااااای دختر کابلی. بخوان تا بلکه یخ ها آب شوند . انگشت های کوچکت روی شستی های آن آکاردئون زرشکی چه خوب می رقصند .  انگار می رقصی برایم در باد . چه زیبا شرح می دهی شرحه شرحه های زندگی کوچکت را .

بخوان . برای مردمی که از مقابلت می گذرند آواز سر بده که :  

                آی دختر کابلی .....من یه ایرانی هستم ...به خاطر تو دختر.....

 

با أن قد کوچک که نگاهم می کنی از من چه در خیال تو نقش می بندد . ها ؟ بخوان تا من هم قصه ی نگفته هایم را برایت بخوانم :


ادامه مطلب
Free counter and web stats