تبليغاتX
\ شمس لنگرودی

 

گردوى تازه رسيده‏اى است ماه

بگذار براى تو بشكنم،

كف دريا پنير است

بگذار براى تو قاچش كنم،

آفتاب، آفتاب است حيف و

تخم‏مرغ طلا نيست

                  براى تو سرخش كنم.

 

بر نيمكت ساحل

من و باد گرسنه

كه غير بلعيدن من

ميل به چيزى ندارد.

   83/3/10                          

 

 

آرام باش عزيز من آرام باش

حكايت درياست زندگى

گاهى درخشش آفتاب، برق و بوى نمك، ترشح شادمانى

گاهى هم فرو مى‏رويم، چشم‏هاى‏مان را مى‏بنديم، همه جا   تاريكى است،

 

آرام باش عزيز من

آرام باش

دوباره سر از آب بيرون مى‏آوريم

و تلألوء آفتاب را مى‏بينيم

زير بوته‏ئى از برف

كه اين دفعه

درست از جائى كه تو دوست دارى طالع مى‏شود.

   83/2/26




گل ميخك من!

تو كه شكلِ شان عسل درآمدى

زنبورانت كو

گل ميخك!

تو كه برگت به ظرافت بال‏هاى زنبوران است

نيش هلاهلت كو!

و من

بى‏كندو، بى‏عسل، بى گَرده چرا

از زخم تلخ ترس پرندگان سرشارم!

   83/2/25  

                                 


 درياچه‏ها

چشم‏هاى زمين‏اند،

كوه

عقده در گلو،

آتشفشان

مختصرى حرف‏هاى ناگفته،

رگ‏هاى زمين‏اند رودها.

 

درخت

لبخند بى‏قرار بهار است

از فرط فراغت،

پنجره‏ها تاول‏اند،

سيّاره‏ها، شب‏پرگانى از بلورند،

ابر

زخم‏بند آسمان سوراخ شده از تنفس طياره‏هاست

 

شوخىِ كودكانه‏اى بود زندگى

كه بزرگ شده است و از كف‏مان رفته است

و من

معمارك خواب ديده

سر هم‏بندى مى‏كنم دنيا را

پيش از آن كه شما بياييد.

 

ببينم كه چه مى‏شود كرد.

    82/2/3 


خلاصه بهارى ديگر

            بى حضور تو

                  از راه مى‏رسد، ...

 

و آن‏چه كه زيبا نيست زندگى نيست

روزگار است،

 

گُل نيلوفر مردابه اين جهانيم

و به نيلوفر بودن خود شادمانيم،

سقفى دارد شادكامى

كف ناكامى ناپديد است.

 

هر رودخانه‏اى به درياچه خود فرو مى‏ريزد

به حسرت زنده رود زنده نمى‏شود رود

نمى‏شود آب را تا كرد و به رودخانه ديگرى ريخت

به رود بودن خود شادمان مى‏توان بود.

 

بهار، بهار است، و بر سرِ سبز كردن شاخه‏ها نيست

برف، برف است، هواى شكستن شاخه‏هاى درخت را ندارد

برگ را، به تمنا، نمى‏شود از ريزش باز داشت

با فصل‏هاى سال همسفر شو،

سقفى دارد بهار

كف يخبندان‏ها ناپديد است.

 

دستى براى نوازش و

زانوئى براى رسيدن اگر مانده است

با خود مهربان باش،

اگرچه تو نيز دروغى مى‏گوئى گاهى مثل من

دروغت را چون قندى در دهان گسم آب مى‏كنم

با خود مهربان باش.

 

نبودم اگر نبودى،

دروغ تو را

خار تشنه كاكتوسى مى‏بينم

كه پرندگان مهيبت را دور مى‏كند

به پرنده كوچك پناه مى‏دهد،

سقف دارد راستى

كف ناراستى ناپديد است،

 

اى ماه شقه شقه صبور باش!

چه‏ها كه نديده‏ئى

چه‏ها كه نخواهى شنيد

ما التيام زخم‏هاى تو را بر سينه مجروحت باز مى‏شناسيم

ماه لكه لكه!

مثل حبابى بر دريا بدرخش و

با آسمان خالى خود شادمان باش،

جشنواره آب است زندگى

چراغانى رودها كه به درياها مى‏رسند

زخم خورده بادها، زورق‏ها، صخره‏ها

سقفى دارد روشنى

كرانه تاريكى ناپديد است.

 

انديشه مكن كه بهار است و تو نرگس و سوسن نيستى

به حسرت زنده رود زنده نمى‏شود رود،

خاكت را زير و رو كن

ريشه و آبى مباد كه نمانده باشد،

سقفى دارد زندگى

كف نيستى ناپديد است،

به رنگ و بوى تو خود شادمان مى‏توان بود،

گُل نيلوفر مردابه اين جهانيم

و به نيلوفر بودن خود شادمانيم.

 

   12                                     اسفند 82

 

برخی شعر های ملاح خیابان ها در وبلاگ گذاشته می شود.

Free counter and web stats