شمس لنگرودی

این وبلاگ با مدیریت بهاء الدین مرشدی اداره می شود

هديه ام از تولد

گريه بود

خنديدن را تو به من آموختی

 

سنگ بوده ام

تو كوهم كردی

برف بوده ام

تو آبم كردی

آب می شدم

تو خانه دريا را نشانم دادی

 

می دانستم گريه چيست

خنديدن را

تو به من هديه كردی.

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1392ساعت 20:39 |

امشب

دریاها سیاه‌اند

باد زمزمه‌گر سیاه است

پرنده و گیلاس‌ها سیاه‌اند

دل من روشن است

تو خواهی آمد.

نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1392ساعت 18:57 |

آسان است برای من

که خیابان‌ها را تا کنم

و در چمدانی بگذارم

که صدای باران را به جز تو کسی نشنود

آسان است

به درخت انار بگویم

انارش را خود به خانه‌ی من آورد

آسان است

آفتاب را

سه شبانه روز، بی‌آب و دانه رها کنم

و روز ضعیف شده را ببینم

که عصا زنان از آسمان خزر بالا می‌رود

آسان است

که چهچه‌ی گنجشک را ببافم

و پیراهن خوابت کنم

آسان است برای من

به شهاب نومید فرمان دهم که به نقطه‌ی اولش برگردد

برای من آسان است

به نرمی آب‌ها سخن بگویم و دل صخره را بشکافم

آسان است ناممکن‌ها را ممکن شوم

و زمین در گوشم بگوید ((بس کن رفیق))

اما

آسان نیست معنی مرگ را بدانم

وقتی تو به زندگی آری گفته‌ای

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1391ساعت 19:49 |

نمی‌دانم باران چیست
اندوه آب‌های سیاه را ندیده‌ام که به دریا می‌ریزند
عطر شبانه‌ی ماه را نشنیده‌ام
که یانیس ریتسوس
در آتش شعرهایش می‌بویید
و زخم شانه‌ی بایرون
که شعله کشان
از کرانه‌ی استانبول می‌گذشت
نمی‌دانم سیبری تا کجاست
سوراخ تلخ سر انگشت فرانکو را ندیده‌ام
که در قطرات خون لورکا می‌سوخت
بره‌ی عیسا را اما دیده‌ام
که از دهان تو شیر می‌نوشید
برق ستاره‌ی ترس خورده را که از تب و تابت فرو می‌پاشید
لبخندت را دیده‌ام
که مرا متولد می‌کند
بر کرانه‌ی بادها از من
مجسمه‌ای از شن می‌سازد
و به آب‌ها فرمان پراکندن می‌دهد

ای شکوفه‌ی خاموش
در برف آخر اسفند
در پیراهن نازکت گرمم کن

نوشته شده در جمعه ششم بهمن 1391ساعت 15:1 |

دوستت دارم

و پنهان کردن آسمان

پشت میله‌های قفس

آسان نیست .

آن‌چه که پنهان می‌ماند خون است

خون است و عسل

که به نیش زنبوری

آشکار می‌شود .

 

دوستت دارم

و نقشه‌یی از بهشت را می‌بینم

دورادور

با دو نهر از عسل

که کشان کشان

خود را به خانه من می‌رسانند.


نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1391ساعت 12:9 |



ماجراى مرا پايانى نبود

در تمام اتاق‏ها

خيال‏هاى تو پرپرزنان مى‏رفتند و مى‏آمدند

و پرندگانى

بال‏هاى تو را مى‏چيدند و به خود مى‏بستند

                                 كه فريبم دهند

موسى

در آتش تكه‏هاى عصايش مى‏سوخت

بع‏بع گوسفندانى گريان

در فراق شبان گمشده

               در اتاقم مى‏پيچيد

و من

تكه تكه

فراموش مى‏شدم.

 

بوى پيرهنت چون برف بهارى تمام اتاق‏ها را سفيد كرده بود

عقربه‏ها

مثل دو تيغه الماس

بر مچ دستم برق مى‏زدند

و زمين

به قطره اشك درشتى معلق مى‏مانست.

 

ماجراى مرا پايانى نبود

اگر عطر تو از صندلى برنمى‏خاست

دستم را نمى‏گرفت و

به خيابانم نمى‏برد.

 

   82/2/13

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 2:18 |


 

ديدار تو كشتزار نور است

آهويى بى‏قرار

كه از لب تشنه‏اش

آفتابِ سحر فرو مى‏ريزد،

ديدارت سكوت است

آبشار پرندگانى كه راه سپيده را مى‏جويند،

ليوانى عسل

در كف ناخدايى خسته كه بوى نهنگ مى‏دهد،

چايى دم كشيده

(درست لحظه‏يى كه از تمام دغدغه‏ها فارغ مى‏شوى)

ديدار تو كشتزار نور است

با بزهايى از بلور

كه به سوى صخره چرا مى‏كنند

بى آن كه بدانند مى‏شكنند

و غبار بلور

در روحم فرو مى‏پاشند.

 

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 20:30 |



بی تابانه در انتظار توام

غریقی خاموش

در کولاک زمستان.

 

فانوس های دور سوسو می زنند

بی آن که مرا ببینند

آوازهای دور به گوش می رسند

بی آن که مرا بشنوند.

 

من نه غزالی زخم خورده ام

نه ماهی تنگی گم کرده راه

نهنگی توفان زادم

که ساحل بر من تنگ است. –

آن جا که تو خفته یی

شنزاری داغ

که قلب من است.

 

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 20:5 |