تبليغاتX
\ شمس لنگرودی



ماجراى مرا پايانى نبود

در تمام اتاق‏ها

خيال‏هاى تو پرپرزنان مى‏رفتند و مى‏آمدند

و پرندگانى

بال‏هاى تو را مى‏چيدند و به خود مى‏بستند

                                 كه فريبم دهند

موسى

در آتش تكه‏هاى عصايش مى‏سوخت

بع‏بع گوسفندانى گريان

در فراق شبان گمشده

               در اتاقم مى‏پيچيد

و من

تكه تكه

فراموش مى‏شدم.

 

بوى پيرهنت چون برف بهارى تمام اتاق‏ها را سفيد كرده بود

عقربه‏ها

مثل دو تيغه الماس

بر مچ دستم برق مى‏زدند

و زمين

به قطره اشك درشتى معلق مى‏مانست.

 

ماجراى مرا پايانى نبود

اگر عطر تو از صندلى برنمى‏خاست

دستم را نمى‏گرفت و

به خيابانم نمى‏برد.

 

   82/2/13


 

ديدار تو كشتزار نور است

آهويى بى‏قرار

كه از لب تشنه‏اش

آفتابِ سحر فرو مى‏ريزد،

ديدارت سكوت است

آبشار پرندگانى كه راه سپيده را مى‏جويند،

ليوانى عسل

در كف ناخدايى خسته كه بوى نهنگ مى‏دهد،

چايى دم كشيده

(درست لحظه‏يى كه از تمام دغدغه‏ها فارغ مى‏شوى)

ديدار تو كشتزار نور است

با بزهايى از بلور

كه به سوى صخره چرا مى‏كنند

بى آن كه بدانند مى‏شكنند

و غبار بلور

در روحم فرو مى‏پاشند.

 

 

 



بی تابانه در انتظار توام

غریقی خاموش

در کولاک زمستان.

 

فانوس های دور سوسو می زنند

بی آن که مرا ببینند

آوازهای دور به گوش می رسند

بی آن که مرا بشنوند.

 

من نه غزالی زخم خورده ام

نه ماهی تنگی گم کرده راه

نهنگی توفان زادم

که ساحل بر من تنگ است. –

آن جا که تو خفته یی

شنزاری داغ

که قلب من است.

 

Free counter and web stats