شمس لنگرودی
این وبلاگ با مدیریت بهاء الدین مرشدی اداره می شود
سر بر زانوی كوير می گذارم اين بره شيرين اين بره شيرين با جوراب ناب طلائی كه دست خدائی بافته است 27/11/1389 تن
جامه ات سفيد است پيكره
ات سفيد است خاطره
ات سفيد است منزلگاهت
سياه. تن پوش
هامان سياه پنجره
هامان سياه خاطره
هامان سياه ني
ني چشمان سفيد. چشم
ها خيره به درها سفيد مي شود، طره
و گيسو
سفيد مي شود پيكره
هامان سفيد خاطره
هامان سفيد منزلگاهان
سياه.
باد می وزید که تو پر کشیدی شاد بودید هم تو هم شکارچی گنگی که از سر اتفاق در سایه ی شاخه ها می گذشت. آيا تعلل ما باعث مرگتان شد 1 مرگ به اشاره میپرسد کدام است و ما شگفتزده، لال، به چهرهی هم نگاه میکنیم. میپرسد کدام است. بر میدارد شما را در سبدی میگذارد و دور میشود. 2 نه کنگرهها نه جایزهها نه نام شهیدش که دهان تو را شفا میبخشید هیچیک ثمری نبخشید مرگ آمد و دانش او تنها در حد خواندن نامتان بود. 3 شما اکنون با مرگ سفیدتان تنهایید نه صدای کودکتان را باز میشناسد نه صدای کلیدتان که در کف ناشناسی میگرید مرگ، اجارهبها بود برای خانهی زندگی که مدام چکه میکرد. 4 این همه دوستدار هم نباشید مرگ شما را یک تن میبیند شما را یک تن میبرد. 5 مارمولک کور،
بر پیکر تو مینشیند، میگوید: راهها همه ناپدیدند اکنون جز راه بستهای که شما روانید. 6 ای عطر پوست تازهی پرتقال چگونه از او محرومید او که خفته به سوی افق میرود و میپندارد عطر شما از خورشید غروب است که به درهی تاریکش میبرد. 7 شبیه درختانی که سقوط میکنند و باد در حفرههای سفیدش، پی بیهودگی میچرخد. اکنون خفتهای و درختهای ایستاده بالای سرت برگهای کتابشان را باز میکنند، میخوانند: (مرثیهای برای بروسان که به پهلو غلتیده است.) سنگی بگذار با خالكوب ستاره ها بر تاريكی دست ها عابران به سوی تو بال می زنند می آيند تا در حياط خانه تو گل های پژمرده خود را بكارند و تو از راهی می رسی كه پريشانی دور می شود... تو اينهمه نزديك بودی و اينهمه دور به
نظر می رسيدی! پس پلك هايمان بودی، و ديده نمی شدی! درهايت را باز كن ما ايستاده ايم خيابان های تو ما را پيش می برد ما می آئيم تا جای واژه نارنج نارنج و جای هوا هوا بنشانيم و در شعری زنده شناور باشيم... تو نخستين حرفی كه نخستين برگ های بهاری به زبان می آرند نخستين نانی كه پس از جنگی شوم از تنور دهكده ای خارج می شود نخستين نامی كه بر بچه زندگی می گذاريم... در هايت را باز كن ما می آئيم با عكس جوانی تو در جيب پاره مان و هر چه كه نزديك تر می شويم تو جوان تر و زيباتر می شوی درهايت را باز كن هر چه نشانه است در كف مان خانه توست ای آزادی. منبع: سالنامه شرق تو مثل منی برف راه میروی و آب میشوی. با علمی لدّنی پنبه بر جراحت سال میگذاری میبینم اسفند را عصازنان به سوی بهار میرود. تو مثل منی برف آتش را روشن میکنی تا در هرمش بمیری یاسهای تابستانی ادای تو را در میآورند پروانهها که تو را ندیدند عاشق او میشوند نکند سرنوشت مرا جائی دیدهئی برف. ببین زمین به چه روزی درآمد تو کرک بال ملائکی طوری بنشین که زمین چند روزی به شکل اول خود در آید. کاش میتوانستی تابستانها بباری تا با تنپوشی از برف برابر خورشید عشوهها میکردیم. حس میکنم که لشکری از بهشتید میآئید آدم و حوا را به خانهی اول عودت دهید لشکری از آب بر ما که نوادهی آتشیم حاشا حاشا من که ندیدهام بشود کاری کرد. به شادی مردم اعتماد مکن برف تا میباری نعمتی چون بنشینی به لعنتشان دچاری. چیزی در سکوت مینویسی همهمان را گرفتار حکمت خود میکنی ما که سفیدخوانیهای تو را خوب میشناسیم. تو چقدر سادهئی که بر همه یکسان میباری تو چقدر سادهئی که سرنوشت بهار را روی درختها مینویسی که شتکها هم میخوانند. آخر ببین چه جهان بدی شد آفتاب را داور تو قرار دادهاند و تو با پائی لرزان به زمین مینشینی پیداست که میشکنی برف. تا قَدرت را بدانند با سنگریزه و خرده شیشه فرود آ فکر میکنم سرنوشت مرا جائی دیدهئی برف. آب شو آب شو! موسیقی منجمد! و بیا و ببین رنج را تو کشیدی به نام بهار تمام میشود. ساعت دوازده و بیست و پنج
دقیقه ی نیمروز بیست و ششم آبان . آفریدگارا بگذار دهان تو را ببوسم غبار ستاره ها را از پلك
فرشتگانت بروبم كف خانه ات را با دمب بریده ی شیطان
جارو كنم متولد شدم در مرز نازك نیستی سگ های شما از دهان فرشتگان دورو
نجاتم دادند . ساعت دوازده و بیست و پنج
دقیقه ی نیمروز بیست و ششم آبان . آفریدگارا بگذار دهان تو را ببوسم غبار ستاره ها را از پلك
فرشتگانت بروبم كف خانه ات را با دمب بریده ی شیطان
جارو كنم متولد شدم در مرز نازك نیستی سگ های شما از دهان فرشتگان دورو
نجاتم دادند . پروردگارا نه درخت گیلاس ، نه شراب
به از سر اشتباهی
آتش را
به نطفه های فرشته یی آمیختی و مرا آفریدی . اما تو به من نفس بخشیدی
عشق من ! دهانم را تو گشودی و بال مرا كه نازك و
پرپری بود تو به پولادی از حریر
مبدل كردی . سپاسگزارم خدای من خنده را
برای دهان او او را به خاطر من و مرا به نیت گم شدن آفریدی . بى حضور تو از راه مىرسد، ... و آنچه كه زيبا نيست زندگى نيست روزگار است، گُل نيلوفر مردابه اين جهانيم و به نيلوفر بودن خود شادمانيم، سقفى دارد شادكامى كف ناكامى ناپديد است. هر رودخانهاى به درياچه خود فرو مىريزد به حسرت زنده رود زنده نمىشود رود نمىشود آب را تا كرد و به رودخانه ديگرى ريخت به رود بودن خود شادمان مىتوان بود. بهار، بهار است، و بر سرِ سبز كردن شاخهها نيست برف، برف است، هواى شكستن شاخههاى درخت را ندارد برگ را، به تمنا، نمىشود از ريزش باز داشت با فصلهاى سال همسفر شو، سقفى دارد بهار كف يخبندانها ناپديد است. دستى براى نوازش و زانوئى براى رسيدن اگر مانده است با خود مهربان باش، اگرچه تو نيز دروغى مىگوئى گاهى مثل من دروغت را چون قندى در دهان گسم آب مىكنم با خود مهربان باش. نبودم اگر نبودى، دروغ تو را خار تشنه كاكتوسى مىبينم كه پرندگان مهيبت را دور مىكند به پرنده كوچك پناه مىدهد، سقف دارد راستى كف ناراستى ناپديد است، اى ماه شقه شقه صبور باش! چهها كه نديدهئى چهها كه نخواهى شنيد ما التيام زخمهاى تو را بر سينه مجروحت باز مىشناسيم ماه لكه لكه! مثل حبابى بر دريا بدرخش و با آسمان خالى خود شادمان باش، جشنواره آب است زندگى چراغانى رودها كه به درياها مىرسند زخم خورده بادها، زورقها، صخرهها سقفى دارد روشنى كرانه تاريكى ناپديد است. انديشه مكن كه بهار است و تو نرگس و سوسن نيستى به حسرت زنده رود زنده نمىشود رود، خاكت را زير و رو كن ريشه و آبى مباد كه نمانده باشد، سقفى دارد زندگى كف نيستى ناپديد است، به رنگ و بوى تو خود شادمان مىتوان بود، گُل نيلوفر مردابه اين جهانيم و به نيلوفر بودن خود شادمانيم. سرماي تلخ گلوله اي در سينه ام احساس مي كنم. – قطرات باراني سرد كه در انگشتانه ي خون - جاي پاي گلوله ها - بريزد. چه شد كه به ناگهان گرداگردم در تاريكي فرو ريخت پيرهنم چرا چون پولك ماهي ها، ناگاه گلگون و سفيد شد! چگونه در آن شامگاه تابستاني در فاصله ي سه چهار گل سرخ كوچك صدايم را نشنيديد و مرا گم كرديد! آه، شب بوي سفيد موي من! بادها، چه هنگامي مي وزند كه تو را بخوانم! تو همان جا ميان همان برگ ها ميان همان، شامگاه ورق شده خاموش و پير بنشين ژنده پاره هاي سكوت را چرخ كن و به آرامي پيرهنم را بدوز. اما پيرهنم سفيد نباشد مادر! سفيد سرد است و نمي دانم چرا بوي مرگ مي دهد. كه بچه هاي دبستاني از بر كنند دريا كه مي شنود توفان اش را پشت اش پنهان كن و برگ هاي علف نت هاي به هم خوردن شان را از روي صداي من بنويسند . مي خواستم ترانه يي باشم كه چشمه زمزمه ام كند آبشار با سنج و دهل بخواند . اما ترانه ي غمگينم و دريا ، غروب بچه هايش را جمع مي كند كه صدايم را نشنوند . نت هايم را تمام نكرده چرا رهايم كردي . ساعت دوازده و بيست و پنج دقيقه ي نيمروز بيست و ششم آبان . آفريدگارا بگذار دهان تو را ببوسم غبار ستاره ها را از پلك فرشتگانت بروبم كف خانه ات را با دمب بريده ي شيطان جارو كنم متولد شدم در مرز نازك نيستي سگ هاي شما از دهان فرشتگان دورو نجاتم دادند . پروردگارا نه درخت گيلاس ، نه شراب به از سر اشتباهي آتش را به نطفه هاي فرشته يي آميختي و مرا آفريدي . اما تو به من نفس بخشيدي عشق من ! دهانم را تو گشودي و بال مرا كه نازك و پرپري بود تو به پولادي از حرير مبدل كردي . سپاسگزارم خداي من خنده را براي دهان او او را به خاطر من و مرا به نيت گم شدن آفريدي . - آقا پيرهنم را مي خريد ؟ پيراهنش را مي فروشد . - آقا شلوارم را مي خريد ؟ شلوارش را مي فروشد . - آقا كفشم را مي خريد ؟ براي راندن سگ ها كه به كارتان مي آيد . - آقا قلبم را مي خريد ؟ ... و به هنگامي كه ستاره ها و دلش در سبدي زرين دور مي شوند باد سياهي در چهار ستون ويران تنش بر مي خيزد حفره هاي مهيبي در روحش باز مي شود و كرم ها و مورچگان در شعفي بي پايان مي لولند . به همین گونه شعر می نویسم مدادم را در دستم مي گيرم و مي نويسم باران. ديگر پروانه و باد خود مي دانند پاييز است يا بهار من تنها گاه گاهی خورشیدی از گوشه ی چشمم به جانب شان می فرستم و اگر توفاني برخيزد و آب ها و برگ هاي سياه را با خود ببرد، با من نيست به همان گونه كه اكنون گل سرخي بر يقه ي پيراهن تان روييده ست.
سوگندش می دهم بس كند
با اين همه آب
كه از آسمان مجروح
می بارد
از گل و لای بی حاصل
سنگينم می كند.
كه فروردين نام اوست
ديدم چگونه دو ماهی او را حمل می كنند
و بيرون خانه ما می گذارند
اين بره شيرين
كه دور دهانش نور رسته است
و مثل چراغ های دريائی
بع بع در گلويش برق می زند.
راه می رود
و فصل ها صف كشيده به دنبالش می دوند
اين بره
كه چشمانش سبز
كفلش سفيد
كف پايش قرمز است.
شيرهای دريائی
زمستان را دور می زنند
بر سر راهش می نشينند
و به رهگذران فندك می فروشند
يعد خانه هامان را می بينيم كه چقدر روشن می شوند
با دسته گلی كه هوا در جيب كتش می گذارد.
چقدر زخم بر زخم می نهاديم و ثمری نداشت
شب بايد می گذشت
انگار هيچ چراغی قادر به پايان بردن شب نيست
شب بايد می گذشت.
ما فقر را ديده ايم
سوار اتوبوسی مخفی
در خيابان ها می گشت
سم به صورت بچه ها می پاشيد
و النگوئی دستش بود
كه برق می زد
و سر آدم ها را می ربود.
دلداری مان بده سال نو!
ما فقر را ديده ايم
يخ در كف گرفته بر صورت ما می كشيد.
زرافه آفتاب!
كه تاريكی نامت را از يادت برده است
و گمان می كنی كه اسمت سنجاب است
و ميان علف دنبال غذا می گردی
خورشيدی تو!
خورشيدی تو
و هزاران سال طول می كشد تا برگردی و صورت سنجابی را ببينی.
دلداری مان بده سال نو!
زير پلك اين بره پر از آسمان است
راه می رود
و تكه تكه هوا، برگ، سايه
در جاده فرو می ريزد
و كسی پيروز است
كه بلند می شود، راه می افتد، می بيند
و فروردين را به خانه خود می برد.

بر کلمات من
چراغی روشن کن
دانستم
بی واژه تو را دوست دارم
خلاصه بهارى ديگر
زخمهای من، بیحضور تو از تسکین سر باز میزنند
بالهای من
تکهتکه فرو میریزند
برههای مسیح را میبینم که به دنبالم میدوند
و نشان فلوت تو را میپرسند
نه، نمیتوانم فراموشت کنم
خیابانها بیحضور تو راههای آشکار جهنماند
تو پرندهیی معصومی
که راهش را
در باغ حیاط زندانی گم کرده است
تک صورتی ازلی، بر رخسار تمام پیامبرانی
باد تشنهی تابستانی
که گندمزاران رسیده در قدوم تو خم میشوند
آشیانهی رودی از برف
که از قلههای بهار فرو میریزد
نه
نمیتوانم
نمیخواهم که فراموشت کنم
تپههای خشکیده
از پلههای تو بالا میآیند
تا به بوی نفسهای تو درمان شوند و به کوهستان بازگردند
ماه هزار ساله دستنوشتهی آخرش را برای تو میفرستد
تا تصحیحش کند
نه، نمیتوانم فراموشت کنم
قزلآلایی عصیانگری که به چشمهی خود باز میرود
خونین شده در رودها که به جانب دریا روان است
منبع: غزلداستان
منبع: ارمغان فرهنگی شماره ۴ و ۵
جناب حضرت نوح!
با این حساب
از توفان بزرگ به این زودی ها خبری نیست
با انبوه درختی که شما بریدید
چند کشتی کوچک بسازید
برویم بر دریا خوش باشیم.
برای غرق کردنمان
وقت بسیار است.
مي خواستم ترانه يي باشم


