كه بچه هاي دبستاني از بر كنند
دريا كه مي شنود
توفان اش را پشت اش پنهان كن
و برگ هاي علف
نت هاي به هم خوردن شان را
از روي صداي من بنويسند .
مي خواستم ترانه يي باشم
كه چشمه زمزمه ام كند
آبشار
با سنج و دهل بخواند .
اما ترانه ي غمگينم
و دريا ، غروب
بچه هايش را جمع مي كند كه صدايم را نشنوند .
نت هايم را تمام نكرده
چرا
رهايم كردي .
ساعت
دوازده و بيست و پنج دقيقه ي نيمروز
بيست و ششم آبان .
آفريدگارا
بگذار
دهان تو را ببوسم
غبار ستاره ها را از پلك فرشتگانت بروبم
كف خانه ات را
با دمب بريده ي شيطان جارو كنم
متولد شدم
در مرز نازك نيستي
سگ هاي شما
از دهان فرشتگان دورو نجاتم دادند .
پروردگارا
نه درخت گيلاس ، نه شراب به
از سر اشتباهي
آتش را
به نطفه هاي فرشته يي آميختي
و مرا آفريدي .
اما تو به من نفس بخشيدي عشق من !
دهانم را تو گشودي
و بال مرا كه نازك و پرپري بود
تو به پولادي از حرير
مبدل كردي .
سپاسگزارم خداي من
خنده را
براي دهان او
او را
به خاطر من
و مرا
به نيت گم شدن آفريدي .
- آقا پيرهنم را مي خريد ؟
پيراهنش را مي فروشد .
- آقا شلوارم را مي خريد ؟
شلوارش را مي فروشد .
- آقا كفشم را مي خريد ؟
براي راندن سگ ها كه به كارتان مي آيد .
- آقا قلبم را مي خريد ؟ ...
و به هنگامي كه ستاره ها و دلش در سبدي زرين دور مي شوند
باد سياهي در چهار ستون ويران تنش بر مي خيزد
حفره هاي مهيبي در روحش باز مي شود
و كرم ها و مورچگان
در شعفي بي پايان
مي لولند .
به همین گونه شعر می نویسم
مدادم را در دستم مي گيرم
و مي نويسم باران.
ديگر پروانه و باد خود مي دانند پاييز است يا بهار
من تنها گاه گاهی خورشیدی از گوشه ی چشمم به جانب شان می فرستم
و اگر توفاني برخيزد و آب ها و برگ هاي سياه را با خود ببرد، با من نيست
به همان گونه كه اكنون گل سرخي بر يقه ي پيراهن تان روييده ست.