تبليغاتX
شمس لنگرودی
شمس لنگرودی
مي خواستم ترانه يي باشم
مي خواستم ترانه يي باشم

كه بچه هاي دبستاني از بر كنند

دريا كه مي شنود

توفان اش را پشت اش پنهان كن

و برگ هاي علف

نت هاي به هم خوردن شان را

از روي صداي من بنويسند .

 

مي خواستم ترانه يي باشم

كه چشمه زمزمه ام كند

آبشار

با سنج و دهل بخواند .

 

اما ترانه ي غمگينم

و دريا ، غروب

بچه هايش را جمع مي كند كه صدايم را نشنوند .

 

نت هايم را تمام نكرده

چرا

رهايم كردي .

 

|+| نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 23:17

ساعت دوازده و بيست و پنج دقيقه ي نيمروز

ساعت

دوازده و بيست و پنج دقيقه ي نيمروز

بيست و ششم آبان .

 

آفريدگارا

بگذار

دهان تو را ببوسم

غبار ستاره ها را از پلك فرشتگانت بروبم

كف خانه ات را

با دمب بريده ي شيطان جارو كنم

متولد شدم

در مرز نازك نيستي

سگ هاي شما

از دهان فرشتگان دورو نجاتم دادند .

 

پروردگارا

نه درخت گيلاس ، نه شراب به

از سر اشتباهي

                آتش را

                        به نطفه هاي فرشته يي آميختي

و مرا آفريدي .

 

اما تو به من نفس بخشيدي عشق من !

دهانم را تو گشودي

و بال مرا كه نازك و پرپري بود

تو به پولادي از حرير

                        مبدل كردي .

 

سپاسگزارم خداي من

خنده را

        براي دهان او

او را

به خاطر من

و مرا

به نيت گم شدن آفريدي .

 
 
|+| نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 23:15

انتها

 

 

- آقا پيرهنم را مي خريد ؟

پيراهنش را مي فروشد .

 

- آقا شلوارم را مي خريد ؟

شلوارش را مي فروشد .

 

- آقا كفشم را مي خريد ؟

                       براي راندن سگ ها كه به كارتان مي آيد .

 

- آقا قلبم را مي خريد ؟ ... 

 

و به هنگامي كه ستاره ها و دلش در سبدي زرين دور مي شوند

باد سياهي در چهار ستون ويران تنش بر مي خيزد

حفره هاي مهيبي در روحش باز مي شود

و كرم ها و مورچگان

 در شعفي بي پايان

                   مي لولند .

|+| نوشته شده در  دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 2:39

اشاره

 

 

به همین گونه شعر می نویسم

مدادم را در دستم مي گيرم

و مي نويسم باران.

 

ديگر پروانه و باد خود مي دانند پاييز است يا بهار

من تنها گاه گاهی خورشیدی از گوشه ی چشمم به جانب شان می فرستم

و اگر توفاني برخيزد و آب ها و برگ هاي سياه را با خود ببرد، با من نيست

به همان گونه كه اكنون گل سرخي بر يقه ي پيراهن تان روييده ست.

|+| نوشته شده در  دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 1:42