شمس لنگرودی
در
سرزمین قد کوتاهان
گفتوگو از: سامان ح اصفهانی
شما همیشه از منتقدان وضعیت کتابخوانی و تیراژ پایین کتاب
(خصوصاً آثار شعری) بودهاید، حالا با در نظرگرفتن اینکه تازهترین دفترشعرتان –
ملاح خیابانها- در کمتر از دو ماه به چاپ دوم رسید، رویکرد مثبت مخاطب را به این
مجموعه چگونه توجیه میکنید؟
خدمت شما باید عرض کنم که اولاً من منتقد این وضعیت نیستم،
من از این وضعیت متأسف هستم و دلایلش را هم کمابیش می دانم و کاری هم ظاهراً از
دست من و امثال من ساخته نیست. فقط تأسف
میخورم به حال خودمان، و عواملی که باعث این وضعیت شدهاند که تیراژ کتاب برای یک
جمعیت هفتاد میلیونی مبنایش هزار جلد شده است؛ این یک شوخی دردناک است که فقط باید
تحمل کرد. امّا در باره کتاب بنده که به
قول شما از کتابهای پرتیراژ است، خب به قول فروغ فرخزاد: در سرزمین قد کوتاهان،
معیارهای سنجش همیشه بر مدار صفر سفر کرده است... ماجرا این است که اگر چاپ دوم و
سوم و چهارم هم بشود، چاپ دهمش تازه میشود بیست هزار جلد، مگر چه اتفاقی میافتد؟ نرودا در خاطرات خودش نوشته است که چاپ دوم کتاب «ترانه های نومیدی» او در یک
میلیون نسخه منتشر شد، خب به این میگویند چاپ دوم، یعنی کتاب شعر در یک میلیون
تیراژ چاپ شد؛ و این طبیعی است که در میان جمعیتی چند میلیونی، یک میلیون نفر
علاقمند و خواهان خواندن هستند. وضعیت کتاب در ایران غیر طبیعی است. در اینجا
فرهنگِ ضدِ خواندن وجود دارد؛ فرهنگ پفک خوردن وجود دارد ولی فرهنگ کتاب خواندن
وجود ندارد، و عوامل بسیاری باعثش بوده است که مسلماً یکی از آنها، دستاندرکاران
سیاست بودهاند، از همان اول تا کنون، یعنی از دورهی مشروطیت تا امروز؛ بنابراین
من منتقد این وضعیت نیستم، من تأسف میخورم از این وضعیت. امّا درست است، کتاب من
در کمتر از دو ماه به چاپ دوم هم رسید و من خوشحالم؛ از این نظر خوشحالم که ما به
هر حال برای مخاطب شعر میگوییم و مخاطبان درواقع شعرها را درک و دریافت کردند.
اولین چیزی که در برخورد با این مجموعه نظرمان را جلب میکند،
نام کتاب است. با در نظر گرفتن اینکه اشتراکاتی بین نام این کتاب و باغبان جهنم
(کتاب قبلی شما) به نظر میرسد، آیا نامگذاری کتابهای اخیر براساس ذهنیت یکسانی
بوده است؟
بله. به علت اینکه شعر برای من تفریح نیست، بلکه بازتاب زندگی من و یا به
عبارتی بازتاب زندگی ناتمام من است؛ بنابراین نام کتابهای من به طور طبیعی در
ادامهی زندگی من هستند، یعنی «ملاح خیابانها» بازتاب دهندهی دورهای از زندگی
من است. قبل از آن من «باغبان جهنم» بودهام.
و قبل از آن هم نتهایی مینوشتم برای بلبلهای چوبی، اینها خود من هستند، یعنی چه که خود من هستند؟ یعنی اینکه من
برای هر نامی شاید یکسال فکر میکنم. درگیر نامها هستم. به این معنا که در دورهای
که آن شعرها را دارم مینویسم، این مساله در عین حال با من است که چه تِمی در این
روزگار دغدغهی من است، آن تم را در ذهنم مرور میکنم، یک دورهای احساس میکردم که این شعرهایی را که
دارم مینویسم برای آدمهایی است که مثل بلبلی چوبی هستند. خب این تم در ذهنم هست.
و یک سری اسمهای مختلفی مینویسم تا یکی از اسمها را که شیرینتر و گویاتر است،
انتخاب میکنم. برای نمونه، در نامگذاری همین کتاب «ملاح خیابانها» یک دورهای فکر میکردم که زندگی ما تراژدی غمانگیزی
است. بعد دیدم نه، تراژدی خیلی خندهداری است. خب، این تم با من همراه بود تا به
این نام رسیدم: «ملّاح خیابانها» . ملاح خیابانها، ظاهراً یک نام سوررئالیستی
است که هست البته و شاعرانه است که هست، امّا من از یک فعل ترکیبی زبان فارسی این
را گرفتم که عبارت است از «کشتی بر خشکی راندن»؛ کشتی بر خشکی راندن، یعنی کار بیحاصل
انجام دادن. و زندگی وقتی به تراژدی کمیک میرسد همه خیلی جدّی مشغول کار بیهودهای
هستیم، یعنی خیلی جدّی تصور میکنیم که کار مهمّی انجام میدهیم.
و این تضاد وضعیت کمیک ایجاد میکند.
دقیقاً. در عین حال در پس پشتِ آن، این هم هست که میگویند
طرف آب ندارد ولی شناگر خوبی است. همه اینها سبب میشود که چنین نامی انتخاب شود.
به نظر من یک ویژگی بسیار بارزی در زبان شعری این مجموعه
وجود دارد و آن این است که در ملّاح خیابانها زبان شعری شما، هم از آن حد گفتاری
بودن که آن را به طبیعت کلام نزدیک میکند، برخوردار است و هم از آن قوام لازم که از یک زبان ادبی انتظار داریم؛ و
آمیختگی این دو، زبان شاعرانهی شما را در این مجموعه پدید آورده است، بفرمایید که
چگونه به چنین امکانی رسیدهاید؟
این حرف شما کاملاً صحیح است. و رسیدن به این امکان هم آسان
نیست. و این نکتهای که شما توجه کردهاید برای من بسیار جذاب است. چرا؟ برای
اینکه سالیان دراز پیش از این جملهای از نیما خوانده بودم که فهمیده بودم ولی از
خواب بیدار نشده بودم. خوانده بودم نیما
گفته است که بسیاری از شاعران (منظور شاعران رمانتیک و شاعرانی که فقط به فرم توجه
دارند یا شاعران زینتی) هستند که گاهی وقتی به کلمه مورد نظر خود نمیرسند، از
منظورشان صرف نظر میکنند. این برای یک شاعر خیلی دردناک است. من چند سال پیش در
روزگاری که در حال تغییر بودم، ناگهان متوجه شدم من یکی از همانها هستم. در واقع
اگر ده سالی کمتر شعر گفتم یک علتش این بود؛ به ویژه در جریان «نتهایی برای بلبل
چوبی» که این کار آنجا خاتمه پیدا میکند. من متوجه شدم یکی از آن شاعرانی هستم که
نیما صحبتش را میکرد، یعنی چه؟ یعنی من شاید دلم میخواست از تلویزیون نام ببرم
منتها چون به قول قدما در شعرم خوش نمینشست، از آن صرف نظر میکردم، دیگر در شعر
نمیآورم. یعنی خودسانسوریای که نیما 80 سال پیش به آن اشاره کرده بود؛ دیدم که
یکی از آدمهای گرفتار چنین مشکل هستم. در حالی که تصور میکردم نیما را خوب
فهمیدهام و دارم به کار میبرم، خوب فهمیده بودم ولی به کار نمیبردم؛ چون هنوز
جزو شاعران زینتگرا بودم. بعدها متوجه شدم که حافظ این کار را نمیکرد، فردوسی
این کار را نمیکرد؛ آنها هر کلمهای را که میخواستند به کار میبردند و آن کلمات
را تبدیل به شعر میکردند. تصمیم گرفتم که اولاً رویکردم به زندگی روزمره بیشتر
باشد، چون نگاهم عوض شده بود؛ طبیعتاً
باید شعر من هم عوض میشد، اما اگر هر کلمهی روزمرهای را در شعرم میآوردم، شعرم به هم میریخت.
کلماتی چون ماهواره وموسیقی پاپ و ... را نمیتوانستم به کار ببرم، خب سالها درگیر
این بودم که این کلمات را چگونه به کار ببرم، اینجا بود که آشنایی من با موسیقی
شعر کهن و آگاهی و شناختی نسبی که از شعر کهن داشتم به دادم رسید، پس اول تغییر
درکم، دوم اینکه میخواستم این کار را انجام بدهم و سوم تلاشم برای موسیقیایی کردن
زبان روزمره، اینها باعث شد من به این زبان دست پیدا کنم و همین طور که شما گفتید
مطلقاً کار آسانی نیست، برای اینکه مثلاً استفاده از کلمهی اینترنت کاری ندارد، امّا مهم
این است که چقدر شعریت پیدا کند و چقدر با کلمهی پیش و بعدش موسیقیایی بشود، یعنی
چقدر به ریتم برسد؛ این مهم است وگرنه بعضی از دوستان این کلمات را به کار میبرند
و میگویند ما هم سالها پیش تلویزیون واینترنت را به کار بردهایم، بله میشود به
کار برد، امّا این شعر نشده بود، چون موسیقی نداشت و فقط موضوع بود. بله از این دقت شما خوشحال شدم.
وقتی که به وجه اندیشگی شعرهای ملّاح خیابانها میپردازیم،
دغدغهی یافتن تعاریفی برای زندگی و دیگر مفاهیم کلّی مربوط به آن کاملاً به چشم
میخورد، با در نظر گرفتن این مطلب به نظر شما یک شاعر در چه سطحی از آگاهی باید
قرار بگیرد تا دغدغهی یافتن تعاریفی برای زندگی و دیگر مفاهیم کلّی مربوط به آن
را پیدا کند؟
من در این مورد نمیتوانم چیزی بگویم، یعنی نمیشود تکلیف
تعیین کرد که به چه سطحی باید برسیم. اما در درجهی اول به قول فاکنر ، نود ونه
درصد استعداد است، بعد نود و نه درصد هم پشتکار است و نود و نه درصد هم نظم. اینکه
چقدر عمق داشته باشد به نظرم ذاتی است. برای نمونه شما وقتی حتی شعرهای دورهی
نوجوانی فروغ را هم میخوانید، میبینید نسبت به پارهای از مسایل ازلی- ابدی حساس
بوده؛ در حالی که یک عدّه تا آخر عمر هم نمیفهمند که عشق چیست؟ زندگی چیست؟ یا
مرگ چیست؟ امّا او از همان هفده سالگی اینها مسئلهاش بوده، خب او که نیاموخته
بود، معلوم است که با او بوده، حالا از کِی بوده را من نمیدانم. روانشناسها شاید
بهتر بدانند. نمیدانم آیا برای نمونه،
شاعری که خوب ادبیات خوانده،سیاست و جامعهشناسی هم بلد است، آیا او الزاماً به
مفاهیم هستیشناختی هم میرسد؟ من بعید میدانم. خودِ من هم در یک شعری هم گفتهام
که روزگاری میخواستم جهان را عوض کنم، همنسلهای
من بیشتر میخواستند جهان را عوض کنند، بعداً که در این سالها جهان ما را عوض
کرد، فهمیدیم که قضیّه به این سادگیها نبود. بعدها به این فکر افتادم که اصلاً
جهان چی بود که ما قرار بود عوضش کنیم، دیدم تازه از خواب بیدار شدهام؛ برای من تازه
از همان موقع بود که سؤال پیش آمد. خودِ مقولهی زندگی مفهومش چیز روشنی نیست،
دیدگاههای مختلفی وجود دارد و بعد دیدم که زندگی چقدر چیز عزیز و عجیبی است.
رسیدم به این که زندگی یک اتفاق رنگین و پربهار و زیبایی است، زیرا که ما از یک
تاریکی درمیآییم (از عدم و نیستی) و به یک تاریکی دیگری فرومیرویم و این وسط یک
فرصت خیلی عالی هست، امّا همهی عوامل (به ویژه آدمها ) دست به دست هم میدهند که
خرابش کنند؛ از آن موقع این پرسش که چگونه
باید حفظش کرد برای من اهمیت پیدا کرد. روشنتر بگویم؛ شاملو شاعر بسیار بزرگی است،
شعر زیبایی دارد که اصلاً با نظر من متفاوت است. او میگوید: بیتوتهی کوتاهی است
جهان/ در فاصلهی گناه و دوزخ؛ تعبیری که دارد و تصویری که ارائه میدهد بسیار
زیباست. و این هم یک درک و دید از جهان و زندگی است که کاملاً سیاه بینانه است یا نمونهای دیگر از شکسپیر است که میگوید: تو اگر
بنشینی و تا صبح گریه کنی که چرا خورشید
را از دست دادهای، فرصت لذّت بردن از ستارهها را هم از دست میدهی، یعنی این که
زندگی همین لحظات جاری است و اینکه «زندگی همین است» کمکم موجب شد که به سمتها و
چشماندازهای دیگر هم توجه کردم، و از آن
روز فهمیدم تمام حرفهایی که میزنیم دربارهی زندگی است و زندگی هم دارد از دست
میرود.
وقتی که یک مجموعه شعری مانند ملاح خیابانها در اوضاع
امروز شعر به چنین اقبالی میرسد، میتوانیم بگوییم که نه فقط مخاطبان حرفهای
بلکه مخاطب عامتر و به تعبیری مردم هم از آن استقبال کردهاند، پس میتوانیم در
نظر بگیریم که شعر شما، هم به میان حرفهایها و هم مردم راه پیدا کرده است، از
سوی دیگر شعرهای ملاح خیابانها از بیانی سهل و ممتنع برخوردارند، با توجه به این
مطلب، دست یافتن به مکانیسمهای سهل و ممتنع سازنده در یک بیان شاعرانه چقدر در
این توجه و اقبال از طرف مخاطب میتواند تأثیرگذار باشد؟
به نظرم یکی از مهمترین عوامل میتواند باشد. شاعر کارش
پیچیده کردن مسایل نیست، ساده کرده آن هم نیست، ساده نما کردن آن است؛ پیدا کردن
زبانی که فقط آن حسّی که مد نظرت است در آن وجود داشته باشد، به طوری که مخاطب آن
حس را بگیرد، بدون اینکه برای همهی خوانندگان الزامی وجود داشته باشد تا به آن
پیچیدگیها دست پیدا کنند. یکی از بزرگترین شاعران در این زمینه، طبیعتاً حافظ است.
حافظ عمیقترین مسایل را چنان بیان میکند که به نظر میرسد خیلی ساده است در
حالی که اصلاً ساده نیست و ما هم به
درستی آن را نمیفهمیم. اگر قرار باشد آن را بشکافیم؛ سهل و ممتنع عمدتاً به این
معنی است، یعنی مسایل پیچیده را چنان بیان کردن که ساده به نظر برسد، برای نمونه
حافظ میگوید: ما در پیاله عکس رخ یار
دیده ایم / ای بی خبر ز لذت شرب مدام ما ...، یعنی عکس کسی را دیدهایم. به نظرم
هر کس عکس خود را میبیند. این پیچیدگی را اگر بخواهی بازکنی کار سادهای نیست یا
شاید هرگز هم باز نشود، به نظر من این مطلبی که شما میگویید سهل و ممتنع، از مهمترین
عوامل است برای نزدیک شدن به مخاطبان گستردهتری یا همدلی پیدا کردن با مخاطبان
بیشتری، برای اینکه در هنر، فهمیدن مسئلهی نخست نیست، همدلی است که در درجهی اول
اهمیت قرار دارد. هنرمند باید به حدی از توانایی برسد که بتواند این همدلی را به
وجود بیاورد، یعنی مهم نیست که مخاطب حتماً بفهمد که ملاح خیابانها یعنی چه، مهم
این است که آن تصور را حس کند؛ شاعرانی مانند سعدی و مولوی این طوری هستند. ببینید
من اخیراً برای کارم رباعیات ایران را از اول تا آخر ورق میزنم، رباعیات مولوی،
که برای من خیلی عجیب است که چرا مورد توجه قرار نگرفته است، یکی از عجیب و غریبترین رباعیات ایران است.
شما وقتی که این رباعیات را میخوانید، کاملاً با آنها احساس همدلی میکنید و
لذّت میبرید، امّا تقریباً هشتاد درصد آن دقیقاً معلوم نیست که یعنی چی؟ چون نمیتوانید
معنی کنید. مثل یک آواز خواندن بدون کلام است، تأثیرش را شما میبینید، امّا متوجه
نمیشوید یعنی چه؟ وقتی من میگویم همدلی کردن منظور این است. اینکه میپرسید سهل
و ممتنع کردن چقدر مؤثر است، به نظر من یکی از مهمترین عوامل است، چون مخاطب
فرهیخته درک بیشتری از آن دارد و همدلی بیشتری با آن پیدا میکند و مخاطبی هم که
با دقایق کار آشنا نیست، از آن لذّت میبرد و با آن همدلی میکند.
و یکی از بهترین نمونههای چنین بیانی سعدی است. که امروزه
ما ممکن است با بسیاری از باورها و اندیشههای او موافق نباشیم، امّا آن شیوهی
بیان که جزیی از هنر شاعری سعدی است، سبب میشود که هنوز هم بیشترین تعداد مخاطب
را داشته باشد که با او همدلی میکنند؟
بله، برای نمونه سعدی میگوید: از در درآمدی و من از خود به
در شدم/ گویی از این جهان به جهان دگر شدم. خب این را وقتی یک آدم عادی میشنود،
لذّت میبرد که: تو آمدی و من از خود بیخود شدم. یعنی آنقدر خوشحال شدم که از
حال رفتم. امّا مایی که درگیر واژه و شعر هستیم، خودِ این بازی کلامی است که منقلبمان
میکند: از در درآمدی و من از خود به در شدم.... همه این بیت از اوّل تا آخر، بازی
با کلمهی «در» است، خب این کار هر کسی نیست. برای همین است که ما که متخصص این
کار هستیم، بیشتر لذّت میبریم که چطور سعدی چنین کاری را کرده است؟ در این مقام
حافظ غریبتر است،چون اصلاً نمیتوان آن را معنا کرد.
من فکر میکنم شما بیشتر از هر شاعری روحیهی حاکم بر ادبیات سعدی را درک و هضم کردهاید،
خصوصاً در ملاح خیابانها. پرسش بعدی این است که یکی از هالههای معناییای که در
ملاح خیابانها وجود دارد، رگههایی از نوعی ادبیات تعلیمی است که شاید دلیل بسامد
بالای لحن خطابی در شعرهای این مجموعه هم همین مطلب باشد. شما فکر نمیکنید قطعیتی که در این نوع ذهنیت تعلیمی وجود دارد،
ممکن است موجب تک معنایی شدن و در نهایت آسیبپذیری شعر شما بشود؟
اگر این خطاب و این تعلیم تک معنایی باشد که اصلاً شعر
نیست. به نظر من شاعر باید کاملاً برایش
درونی شود تا تک معنایی نشود. یعنی چه؟ یعنی اینکه شما یک معنا برداشت میکنی و
الزاماً قرار نیست دیگری نیز چنین برداشتی کرده باشد. برای نمونه من در شعری اخیراً گفتهام: کاش کرایهی کشتی را
گفته بودی/ ما گول حرمت کشتیبان را خوردهایم/ همهمان مردهایم... خب این به نظر
میرسد که یک معنا دارد، اما یعنی چه؟ اشاره به چه و که دارد؟ معنای واحدی ندارد.
وقتی ایراد دارد که تک معنایی باشد. ببینید من مدّتی است که معیارهایم عوض شده
است.
چند شب پیش دیوان طالب آملی را میخواندم. طالب آملی به لحاظ کیفیت تخیل و دورپردازی خیال
حیرتانگیز است و ا ز این نظر 50 تا سعدی را روی هم بگذاریم طالب آملی نمیشود، امّا
آن کسی که برای ما پذیرفتنی است و صحبتش را میکنیم سعدی است نه طالب آملی. میخواهم
این نتیجه را بگیرم که اگرچه آن چیزی را که شما میگویید مدّ نظر من هم است ( به
نظر من هم یک شعر نباید قطعیتی تک معنایی داشته باشد) امّا شعر گاهی به یک تعالی
از حس میتواند برسد که حتّی هیچگونه تخیلی هم نداشته باشد، ولی شعر باشد. نمونهاش
باز هم خودِ سعدی است، همین که میگوید: به هوش بودم از اوّل که دل به کس نسپارم/
شمایل تو بدیدم نه عقل ماند و نه هوشم... تصور نمیکنم اگر برای یک آدم عامی یا
متخصص این بیت را بخوانیم و 10 بیت از طالب آملی را بخوانیم، بگوید که مال طالب
بهتر است. آدم از آن بیتهایی از طالب آملی خوشش میآید که آن حس شعری قوی در آن
موجود باشد. برای نمونه طالب میگوید: هر سنگ که بر سینه زدم شکل تو بگرفت/ آن هم
صنمی بهر پرستیدن من شد؛ تخیلِ غریبی است، امّا چیزی که ما را تحت تأثیر قرار میدهد، تخیل غریب نیست، تخیّل غریبی است که
در زبانی رام شده و همدلانه بیان شده است. الآن مدتی است که نگاه من به این سو
معطوف شده که شاعر با وقوف به همه این عوامل و عناصر سازندهی شعر، باید یادش باشد
که شعر فراتر از این داستانهاست؛ شعر نه احساسات، نه تفکرات و نه تصویر است و نه
غیره، اینها همه وسیله است برای اینکه شعر
اتفاق بیفتد. چه بهتر که همهی اینها را در خود داشته باشد، امّا گاهی هیچ کدام از
اینها را ندارد مانند سعدی، ولی شعر است. حالا امکان دارد بپرسید پس آن چیست؟ دقیقترین
جواب این است که من نمیدانم آن چیست؛ وحشی بافقی یک دیوان شعر دارد، بعضی از
شعرهایش هم بسیار قشنگ است. امّا یک شعرش در تاریخ مانده که اتفاقاً هیچ عنصر شعری
در آن نیست، ولی مانده است و مردم میخوانند. حالا چه عاملی باعث میشود؟ من نمیدانم.
اما به هر روی باید برای ما درسی باشد.
من یک هفته پیش خاقانی میخواندم. حقیقتاً اکنون خاقانی نیست،
اولاد و نوادگانش هم نیستند، ولی واقعاً دلم برایش میسوزد. یک آدمی با این دانش
فراوان، دانش شعری و غیرشعری و با این تسلطّ حیرتانگیز به اسلوب شعر، جز در
مواردی بالاخره شعرش شعر نمیشود. معلوم
است در زمان خودش هم جز برای فضلا وادبا خیلی مورد توجّه نبوده، برای اینکه تماماً
مینالد که من بزرگ هستم و کسی متوجه نیست. میدانید برای اینکه آن همدلی در شعرش
نیست، در مقابل او حافظ میگوید: حسد چه میبری ای سست نظم بر حافظ/ قبول خاطر و
طبع سخن خداداد است... همانطور که میبینید هیچ یک از عناصر شعری به ظاهر در این
نیست، اما همه حفظ هستند. در یک کلام من نمیدانم. و این نمیدانم به این معنی
نیست که من مسایل را نمیدانم، نمیدانم چه
علّتی وجود دارد که چنین اتفاقی میافتد که شاعری برای نمونه چند دیوان شعر دارد، ولی
یک غزلش ناگهان ورد زبانها میشود. شاعری مانند طبیب اصفهانی با آن شعر معروفش :
مرنجان دلم را که این مرغ وحشی/ ز بامی که برخاست مشکل نشیند... به هر حال
نتیجه عرض بنده این است که به نظر من، شعر اول باید به جایی برسد که اصلاً معنی آن
روشن نباشد، یعنی اینکه همه تصور کنیم میفهمیم در حالی که اصلاً اینگونه نیست.
پیچیدهتر از آن باشد که بفهمیم، اما این به آن معنا هم نیست که شعر حتماً باید
اینگونه باشد. به قول شما گاهی امکان دارد بیشتر ادبیات تعلیمی باشد، مانند بسیاری
از شعرهای حافظ و شعر درخشانی هم باشد.
من بیشتر از این
لحاظ این پرسش را مطرح کردم که روی عدم قطعیت در این سالها بسیار تاکید شده است؟
بله، میدانم، درست است، امّا در عین حال میگویم واقعیت شعر فرق میکند، در
فلسفه خودم هم قبول دارم. من مدتهاست که نمیدانم عشق چیست. زندگی چیست. مدتهاست
تقریباً هیچ مقولهای برایم روشن نیست، عدم قطعیت را به این معنا قبول دارم، اما
در شعر میگویم یک حس و یک رابطهی عاطفی به وجود میآید که حتی همین امر را زیر
سوال میبرد. یعنی قطعیت شعر اثرگذار، قطعیت نثری تعلیمی به نظر نمیرسد، و شما
با شعر مواجهاید. وقتی حافظ میگوید: یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور، شما
برآشفته نمیشوید ای بابا این هم که همیشه دارد به ما درس میدهد. قطعیتش را درس
جدّی تلقی نمیکنید.
آیا در مجموعه بعدی با شاعری رو به رو خواهیم بود که ادامهی
روند مجموعههای قبلیاش است یا دغدغهی شما در مجموعههای بعدی رویکردهای متفاوتی
نسبت به زبان، فرم و محتوا خواهد بود؟
شعرهای من دقیقاً بازتاب روزگاری است که میگذرانم. من چون
اساساً آدم جهشیای نیستم، مسایل را خیلی با حوصله و صبر پیش میبرم. تصور نمیکنم
تفاوت خیلی جدّیای در کار بعدیم دیده بشود، امّا دلم میخواهد این چیزی که اکنون
آرای من است، عمیقتر بشود. یعنی اینکه میخواهم کلمات سادهتر بشوند. به نظر من
همه چیز از آنی که ما تصور میکنیم خندهدارتر است و میخواهم شعرهای من هم بازتابدهندهی
این باشد.
| Design By : Night Melody |



