شعر:

نت هایی برای بلبل چوبی
نشر سالی – چاپ اول 1379 – چاپ دوم 1383
اين پرنده ي بي قرار
با نُت زنگ زده در گلو
دنباله ي آوازش را چه گونه بخواند !
آيا زمان آن رسيده كه ديگر
با عصايي
از شاخه هاي سرخ گلي زير پر
از شاخه اي به شاخه ي ديگر پر گيرم ؟
تا كي بايد منتظر بمانم .
چهل و هفت سال !
چهل و هفت خار !
كه به هر خاري
دسته گلي بسته است .
از اين پيش تر چرا
معناي چهل را نمي فهميدم
مي خواستم در آسمانِ بهار بنگرم
و مسيح را ببينم
مي خواستم ببينم
به صليب ماندگان ، چه گونه
بر استر جاودانگي مي نشينند ،
اما نگاه كن كه چه باراني باريده است .
مي خواستم ترانه ي داوود را بشنوم
و ببينم
آوازهاي جاودانه را با چه نت هايي مي نويسند ،
آخر من
چهل و هفت ساله ام
و مداد من
بوي خون تاج مسيح مي دهد
و نمي دانم ديگر
آفتاب و پرندگان
چه هنگامي زيبايند .
چهل و هفت سال !
و اين براي پرنده اي كه آوازش را
پيشاپيش
قسط لانه ي خود كرده
هيچ عمر كمي نيست .
به كجا خواهي رفت
و روزگارت را چرا
به چراغ هاي قرمز مي بخشي
بي آن كه در سراسر عمرت
صداي به هنگامي بشنوي .
با اين همه بازگشتي اگر و مرا نديدي
و اگر ديدي كه اجاق ها خاموش است
و سايه هاي خانه تو را نمي شناسند
نگران چيزي مشو
بنشين و ببين
شايد كسي به نام محمد
هرگز بدين جهان نيامده باشد
شايد كسي كه تو مي شناخته اي
مرغي غريب با بال هاي سفيد بود
كه بر ملافه ي ارزاني نقش بسته بود
و به رهگذرانش بخشيدي .
آخر ببين چه گونه سراپايم سفيد مي شود
بي آن كه دانه اي گندم
در هيچ آسيابي
آرد كرده باشم .