شعر:

جشن ناپیدا
نشر چشمه – 1367
- پسرم ، ببين چه كسي به در مي كوبد
- در باز است پدر
- نگاه كن ، چه كسي به جانب آشپزخانه قدم
بر مي دارد
چه كسي
چاقوها را تيز مي كند
- در آشپزخانه كسي نيست
پدر
- اين لكه هاي برف و علف پس چيست ؛
جا پنجه هاي گل آلودي كه تكان مي خورند .
خم شده در كف اندوهبارش ، احساس مي كند ،
گلويش درهم مي فشرد .
- پسرم ، بيا و پنجه ي تاريك را از حنجره ام دور كن !
- جز ملحفه ي سفيد و چهره ي برف آلودت
چيزي نمي بينم
پدر .