شعر:

خاکستر و بانو
نشر چشمه – 1365
از: 3 شعر براي يك دختر گنگ
در كه مي گشايد
از پاي پله نگاه مي كنم –
لبخند زلالش از رؤياست
كهكشان نگاهش از رؤياست
گلبوته ي شكسته ي دامانش
دست و دهانش .
آه ، جسميت رؤيا ، خاك بكر ازل !
تو آرزوي زني هستي كه به چهره ي انسان در آمدي .
از پاي پله نگاه مي كنم –
كاجي نقره گون در بخار ماه و بانگ مرغ شباويزي .
چهل كودك در جانش همهمه مي كنند و او به خاموش كردن شان
مشغول است .
( آرام گيريد
كودكان !
اين زن
در چشمه سار بلوريني زاده شد
كه صخره و سيمابش
بي اختيار سوسن و گل مي شوند . )
بر پلكان بيست سالگي ات ايستاده اي
بي بيست پله در پايين
بي هيچ آسمان در بالا –
پله يي
بي نرده و
بي حفاظ ...