شعر:

در مهتابی دنیا
نشر چشمه – 1363 – چاپ دوم
چمخاله .
آسمان درخشان .
- مادر !
من يك ستاره مي خواهم .
- اين ها مال خداست پسرم
تو بايد ساكت بنشيني .
- مادر !
مي خواهم سوار قايقي بشوم
و همه ي درياها را بگردم .
- دريا را اعتباري نيست پسرم
تا نيم ساعت ديگر خدا مي داند كه چه توفاني خواهد شد .
بعد
دريا
ترا چون مرجاني با خود مي برد
تو بايد ساكت بنشيني .
- مادر !
بگذار ، بر ساحل نمناك ، رو در روي فرشتگان بخوابم .
- پسرم !
اين ها كه در لباس هاي معطر دهانه ي دريا را پر كرده اند
ترا با خود مي برند
بعد
من
ديگر پسري ندارم
تو بايد ساكت بنشيني .
- مادر !
پيراهن روشني مثل پيراهن اين پسر مي خواهم .
- از ململ ماه و كتان ستاره ها پيرهنت را مي دوزم پسرم
تو بايد ساكت بنشيني .
آرام
دست در دست
به جانب خانه باز مي گردند ؛
مادر
نسيم شكسته يي ، كه رو در رويِ ستاره ي بخت اش آه مي كشد
پسر
موج ستارگان و پيراهن روشني
كه بر زورق شوخ ساحلِ ناپيدا تاب مي خورد .