تبليغاتX
شمس لنگرودی
شمس لنگرودی
سعدی گلبیانی

سعدی گلبیاتی

خوانش مرگ در «قصیده ی لبخند ِ چاك چاك» سروده ی شمس لنگرودی

 

 

اشاره:

 

دهه ی شصت دهه ی پرفراز و نشیبی در شعر معاصر نبوده است، در فرصت این صفحه به طور پیگیر دفترهای مهم آن سال‌ها را بازخوانی خواهیم كرد، از جمله شاعران تأثیرگذار در آن روزها شمس لنگرودی بود، محمد تقی جواهری گیلانی كه با نام شمس لنگرودی شعر می‌نویسد در سال ۱٣٣٠ در لنگرود متولد شده و در تهران در رشته اقتصاد تحصیل كرده است، پیش از دفتر «قصیده لبخند چاك چاك» كه در سال  ۱٣٦٩ توسط نشر مركز روانه ی بازار كتاب شد، چهار دفتر دیگر از او درآمده بود؛ رفتار تشنگی، در مهتابی دنیا، خاكستر و بانو و مجموعه ی جشن ناپیدا. پس از این مجموعه نیز نت‌هایی برای بلبل چوبی، پنجاه و سه ترانه و باغبان جهنم، به شعر از شمس، منتشر شده است. شمس لنگرودی كه با اثر سترگش «تاریخ تحلیلی شعر نو» چهره‌ای تثبیت شده در عرصه شعر و پژوهش است، كارهای تحقیقی دیگری نیز دارد. «گردباد شور جنون» كه تحقیقی در سبك هندی و احوال و اشعار كلیم كاشانی است، «بیانیه بر شعر آزاد» كه تحلیل تاریخی شعر آزاد است و نیز «مكتب بازگشت» كه تحقیقی است درباره ی شعر آزاد.

 

و حالیا زنی كه رخت چرك و پله‌های زمین را روزی می‌شست/ هر شامگاه بر پلكان اول ماه می‌نشیند/ .../ و شادی‌هایش را چونان اشرفی/ بر خاك می‌افشاند/ و كودك درشگفتی/ كه سنگریزه‌ای به جمجمه‌ای قدیمی پرتاب كرد/ و مارمولك‌ها و مردگان كه خمیازه‌كشان از جمجمه‌ها ریختند/...

 

درك مرگ برای هر كدام از ماها، یك مقوله ی كاملا ً شخصی است. انسان، به رغم من بودنش ناچار است بمیرد و مرگ‌های «این» یا «آن»، مرگ «دیگری‌ها» برای او صرفا ً یك آزمون زجرآلوده است، مرگ دیگری انسان را اندوهگین می‌كند اما از مرگ خود می‌ترسد. اندوه، آمادگی برای روبرو شدن با ترس است، ترس و دلهره و وحشت و زوال. وقتی از مرگ دیگری می‌گوید آماده می‌شود مرگ خود را بگوید، آماده می‌شود نگفتن خود را بگوید. مرگ یك گزاره كاملا ً قطعی است. شاید بگویید در بهشت بودن بهتر از زنده بودن باشد اما وقتی از حوزه‌های ارزشگذاری دور می‌شویم، ‌در می‌یابیم در بهشت بودن هم یعنی در اینجا نبودن، در این آب و خاك حضور نداشتن، زنده نبودن،‌ راه نرفتن، نفس نكشیدن، با دیگری حرف نزدن، آن ابدیت و جاودانگی در برابر این عادت لذتناك رنگ می‌بازد.

 

این آگاهی از مرگ، ‌ما را به یك موجود میرا بدل می‌كند، ما  از وقتی درباره مرگ فكر می‌كنیم مرده‌ایم، جزئی از وجود مرگ شده‌ایم. مرگ‌، آگاهی است. این فكر انسان را به یك متفكر بدل می‌كند. اندیشنده،‌ كارش را از اندیشیدن درباره مرگ آغاز می‌كند. این ، آغاز زندگی است. وقتی درباره ی مرگ فكر می‌كنیم در عین مردن، زنده می‌شویم. اندیشیدن به نبودن، بودن است. حالا به شهر كتاب «قصیده لبخند چاك چاك» نزدیك شده‌ایم، برج و باروهای شهر از دور پیداست، اما این برج و باروها نیم ریخته‌اند و باد ملات كهنه‌شان را به هر سو می‌برد، دنیای این شعرها، دنیای زوال، وحشت، دلهره و مرگ است.

 

.../ملحفه‌های سفید چون ابر بهاران تكان می‌خوردند/ صدای ریزش برگ را می‌شنیدیم/ صدای تلاطم آب، گوشه‌های اتاقت را پر می‌كرد/.../ در جا لباسی كهنه/ پیراهن تازه‌ات، به حسرت به میهمانان جوان خیره بود/.../ صدای لرزش ارابه‌های سفید را شنیدیم/ و یادم مانده/ تو را ندیدیم/

در دنیای شمس لنگرودی در این مجموعه، همیشه، كسی نیست. انتظاری در كار نیست. حتی اگر هم در كار باشد راوی منتظر كسی است كه نمی‌داند كیست، اگر فروغ «منتظر كسی كه مثل هیچ كس نیست» نشسته است، راوی شمس منتظر كسی نیست. او یك انسان بی‌شكل است، منتظر ساكت مرگ.

 

اما هماره با دسته گلی به دیدن آدمی نمی‌آید صبح/ گاهی آفتاب/ انگشت‌های درخشانش را، بر شانه‌مان می‌گذارد/ ما او را نمی‌بینیم/.../ او چون دیوانه‌ای بی‌آزار/ كه در خیابان‌ها به آستین رهگذران چنگ می‌زند/ و جملاتی غریب، در لبخندی رقت‌بار، بر زبان می‌راند/ چیزی می‌خواند...

 

گاهی هم راوی در جست‌وجوی لغت تنها می‌خواهد از نام‌ها درگذرد. شاعران، جهان را دوباره نامگذاری می‌كنند اما؛

 

ای كاش نام را/ چون پیراهنی خیس می‌شد/ از تن بیرون كشید و به گوشه‌ای پرت كرد/ ای كاش نام را/ در حفره دیواری می‌شد/ نهان كرد/ اما نام/ به چهره آدمی در می‌آید/ با انسان رشد می‌كند/ چهره آدمی را می‌پوشد/ و خود انسان می‌شود...

 

بنا براین ، وقتی راوی در تجربه نامگذاری دوباره ی جهان شكست می‌خورد، ناگزیر است شكست خود را بپذیرد، او شاید در بازی برنده نباشد اما به بازی ادامه می‌دهد: "یادت باشد من بازی كردم و باختم."

 

برمی‌خیزیم و می‌نشینیم/ برمی‌خیزیم و می‌نشینیم/ و این بازی بی‌رحم/ تا حفر مرگ زیر قدم‌هامان/ همچنان جریان می‌یابد...

بازی انگاشتن جهان ِ سرد ِ واقع  پذیرفتن بازی است. در این پذیرش نه نشانه ی تأیید است و نه تكذیب. نه آری است ، نه نفی. ایستادن بر ستون‌های خود است. پذیرش، مدیریت خشمی فروخورده است. خشمی در برابر آزمون تباهی و زوال انسان مدرن. انسانی كه از مسافرت خسته‌كننده ی اعصار باز می‌گردد:

 

این مرد قوز كرده كه در خونش رنج قرونی را حمل می‌كند/ می‌شتابد/ كه به قامت استوار/ نانی در كف كودكانش بگذارد و/ خم شده/ گوشه‌ای بگرید.

 

انسانی كه در مرزهای سنت و مدرنیته بر جنازه ی خود می‌نشیند و با لحنی خونسرد اما وحشتناك فاجعه را حكایت می‌كند.

 

توفان جنگ می‌گذرد/ با خانه‌ها و خیابان‌ها و آدمیان/ و مغاره‌های عظیمی به وسعت شهرها باقی می‌ماند/ و سگانی لاغر و آلوده/ كه از بسیاری گشنگی/ در زیر پوست‌مان/ استخوان‌هامان را می‌لیسند.

 

سال‌های دهه ی شصت، سال‌های جنگ بود، جنگی كه عربده می‌كشید، قدرت، پنجه‌های خونین و استعمارگرش را هیچ گاه از رخساره انسان ایرانی برنخواهد داشت، انسانی كه با انقلاب ٥۷ ، تجربه ی سالیان سال، استبداد و خودكامگی را از سرگذرانده بود و می‌خواست با شكستن نظام تك مركزی شاه رعیت، طیف‌های رستگاری را در اشعه خورشیدی سبز، باز ببیند. اما پس از انقلاب ، جنگ او را به كوره‌راهی برد كه از آن اسب‌های بسیاری بی‌سوار بازگشتند...

 

آنان مرده‌اند/ و خرده‌ریز ساعت‌های شكسته/ بر پیكرشان فرو ریخته/ مادیان دورنگ/ در رودخانه كشتگانش در رؤیا/ كنار پیكرشان می‌ایستد/ به ماه تازه می‌نگرد/ و سرجنبان و خیره می‌گذرد.

 

«پاز» می‌گوید: "شاعران آنتن‌های جهان‌اند. آنان با حساسیت و ژرف‌نگری به هستی خیره می‌شوند و دردهای كلان انسانی را روایت می‌كنند، آنها تنها نشان می‌دهند، بی‌آنكه به ارزشگذاری، به تعیین قراردادهای خوبی و بدی بپردازند، پس، چون شاعر هیچگاه نمی‌گوید و همواره نشان می‌دهد هرگز دروغ نخواهد گفت."

 

از صندلی‌ها/ هیچكدامشان كم نبود/ میز را چیدیم/ صندلی‌ها را جلو كشیدیم/ تصویرت را/ در جای خالی تو نهادیم/ و به یكدیگر خیره ماندیم/ گویی اسب‌هایی ناگهان/ به لرزش دوردست زمین لرزه در راهی گوش می‌دهند.

 

بی‌گمان اگر بخواهیم، حالا كه میان خانه‌های نیم سوخته ی این دفتر قدم می‌زنیم كمی روی تجربه خود خم شویم، باید بپرسیم، آنچه موجب آرامش راوی و لحنٍ سرد و بی‌تغزلش، در روایت فاجعه و مرگ می‌شود چیست؟ آیا ریشه‌های این رفتار خشن و بی‌تفاوت در درایتی نیست كه «الیوت» لازمه ی برقراری تعادل میان عاطفه عقل می‌داند؟ درایتی كه به واقع از مدیریت خشم برمی‌آید، ‌نه خشمی فروخورده.

 

شاعر، پیغمبر نیست، او می‌داند كه نمی‌تواند یك تنه جهان را عوض كند. او با تیزبینی و باهوشی به امر واقع زل می‌زند، گویی كه سال‌ها در هستی مستحیل می‌شود، سپس، امر واقع در ماوراء او به «آنٍ» ذهنی بدل می‌شود، او خواب می‌بیند، رؤیایی میان آنچه می‌خواهد باشد و آنچه هست، این رؤیا وقتی فرم می‌گیرد به شعر تبدیل می‌شود. به نوشتار، متن. ماده‌ای كه شاعر به جهان پس می‌دهد، اگر آنچه شاعر می‌بیند فاجعه است آنچه باز می‌تاباند، تراژدی یك انسان سرگشته خواهد بود، زخم‌هایی كه در هوا می‌چرخند و بوی خون كه در جهان می‌پیچد. تعادل در بیانگری این تراژدی با عناصر كمینه صوری یك تجربه شخصی در شعر است:

 

به سویت برگشتیم/ و جهانی دیدیم/ تباه شده بر تخت تو/ و هم این زمان بود/ كه دریافتیم/ همه از دیرباز/ تنها/ برای تدفین تو زاده شدیم.

 

تجربه‌ای كه در آن تجربه‌‌گر می‌داند مجبور به آمدنی بوده است كه مجبور به مرگ بود، نیامدن، تجربه عدم، كمپوزیسیون نفی، مكاشفه ی پوچی، اما این نبودن و چالش در زندگی مدرن، به صراحت نشان داده نمی‌شود چرا كه الفبای این شعرها، تصویر است، واحدهای تشكیل‌دهنده یا اجزای سازنده، مخصوصا ً در شعر بلند ابتدای كتاب، «قصیده ی لبخند چاك‌چاك»، ‌تصویر است، تصویرها آیندهای دلالت‌های ضمنی‌اند. یعنی ایده‌هایی كه درهم فشرده می‌شوند تا با آزادسازی تداعی‌ها در تركیب با هم یك تصویر را تشكیل می‌دهند:

 

ما جسم ِ بادكرده ی او را بر پهنه ی آب‌ها می‌بینیم/ و بادبان پیراهنش را كه به نومیدی چون پرچم/ تسلیمی تاب می‌خورد.

 

متن‌ها گاه بیانگر مضامین اجتماعی و درد انسان مدرن در ظرفیت‌های تصویر سازانه ی خود می‌شوند:

 

دكمه‌های پیراهن مردی لای كتابم مانده است/ هوا سرد است و او/ مطمئنا ً خواهد مرد/ آنگاه/ مردگانی دیگر/ سوار زورق زرینی از راه می‌رسند/ شیشه‌های اتاقم را می‌شكنند و مرا می‌برند ...

 

 یا در جایی دیگر:

 

شامگاه گرم/ موسیقی تاریك/ عطر پیاز داغ/ پنجره‌های گشوده/ پچ‌پچ بشقاب و/ كارد/ آه نان بریده.

 

گاهگاهی هم متن در وضعیت بازخورد روایت‌های كلان انسانی قرار می‌گیرد، وضعیتی كه با گشاده‌دستی زبان تصویرگرای خود را در معرض چرخش معناها قرار می‌دهد:

 

اما نگاه كن/ زمان به دره‌ای افتاده/ و چرخ‌هایش/ در آسمان تهی می‌چرخد، در جایی دیگر/ غازهای مقدس/ بر فراز جزیره بلدرچین پرواز می‌كنند/ دختران گریزان/ گردنبندهای طلا را/ در رودخانه‌های صدف به خدایان می‌بخشند/ و قطرات هفتگانه خون/ از پاشنه زیبایی/ بر گل‌های سپید می‌تراود/...

 

یا در جایی دیگر:

 

آه ما شكسته كه دكمه ی چشمانت را از جلیقه كشته‌ای دزدیدی...

 

یا:

در خیابان/ هیچكس نبود/ مرد مرده بود/ و بر فراز سرش/ زبان درخشان سگ/ چون لوحی زرین می‌درخشید.

 

دغدغه ی تصویرگری در این دفتر؛ در زبانی اجرا می‌شود كه راه به رهروی‌های شاملو می‌برد، اما شمس در مجموعه كه به ظن من از موفق‌ترین دفترهای او هم هست، مقلد حظ و ربط شاملو نیز نبوده است. اگر شاملو در ذات زبان آركائیك دست برد، ‌شمس لنگرودی با در آمیختن لحن آركائیك با مولفه‌هایی از زبان زندگی هر روزه، آن را ساده‌تر كرد، در بسیاری از موقعیت‌ها ، آن تفاخر و تجمل را كه در شاملو سراغ داریم در شمس نمی‌بینیم:

 

صدایت كردیم/ به دشواری چشمانت را گشودی/ همچون/ آخرین سپیده تابستان.../ ما گرداگرد تخت تو ایستاده بودیم/ و بارانی بی‌امان بر مزرعه تهی می‌بارید.

 

یا:

 

سرانجام/ پاییز مه‌آلود/ در را باز می‌كند...

 

به بیانی دیگر، از هزار توهای معنا كه متن را در خم خود گم می‌كرد و تعقیدهایی كه به دشواری می‌شد بازشان كنی و مشخصه زبان شاملوی مجموعه‌های اول بود، كمتر در این كتاب نشانی هست، در عین حال مكانیسم آفرینش تصویرها به گونه‌ای است كه نه در دالان‌های پیچاپیچ غرق می‌شوند، به نحوی كه هر تصویر از دل دیگری زاده شود و نه آن قدر سهل‌انگارانه است كه بگویی قابلیت‌های تصویری خام و از كار درنیامده باقی می‌ماند، انتخاب‌ها در محور مشابهت یا خلاف شگفت‌انگیز است و استعاره‌ها درخشان و نوآورند. زبان شعرها ساده است و سادگی پنجره روشن مفاهیم پیچیده و ژرف است. پنجره‌ای كه سخت باز می‌شود اما چون زبان شود چشم را به چشم‌انداز سبز شكوفه‌زاران می‌خواند. اگرچه نمی‌توان منكر شد در كیفیت زبان و روندگی آن، یعنی جاهایی كه متن در محور افقی به واسطه یك حلقه، یك لولا یا اتصال زبانی به محوری دیگر چفت می‌شود تا ساز و كار عمودی و طولی خود را دریابد، از چفت و بست‌های زبان شاملو بهره می‌برد:

 

.../ناگاه/ همه چیزی را به حیرت و وحشت دریافتی/...

 

.../ چه ترانه‌ای/ چه ترانه‌ای می‌خواند غوك جهان/ در پس دیوارهای نهان...

 

این تنها یك نگاه تشریح‌گرانه به مجموعه بود، بحث در حوزه‌های فرم، زبان و مختصات تماتیك شعرها و دیدگاه جزء نگر برخی اشعار و تقابل ساختاری كه با كلی‌نگری و جهان‌نگری متن‌ها پیدا می‌كنند، در حوصله‌ای دیگر خواهد آمد:

 

او را می‌آورند/ بی‌چكمه و بی‌كلاه/ بارانی سرد/ پائیزی چاك چاك/ و مردمی‌خمیده كه در باران پیر می‌شوند/ كودكی‌اش/ بر صخره شفافی ایستاده نگاهش می‌كند/ كوچه‌ها و خیابان‌ها به شگفتی در یكدیگر می‌نگرند و/ نامش را در خاطر ندارند/ پیچیده...

 

در رطوبت اشك‌ها دكان‌هایی خواب‌آلود/ و نانوائی‌هایی كه دهانی را برای همیشه فراموش كرده‌اند/ بازش می‌آورند/ پیكره‌ای كه خاطره‌هایش را از یاد برده است/ امیدهایی از دست رفته در سنگ رودخانه پناهی می‌جویند/ و زمین شخم زده/ در باران آه می‌كشد

 

 

|+| نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 17:16 |