البته این حرف شمس لنگرودی 56 ساله است، شاعری که دوره های مختلفی را در شعر از سر گذرانده و هم اکنون در نقطه ای ایستاده که به جرأت می تواند بگوید از شاعر شدن خود راضی است: «از دوره نوجوانی و جوانی سوار اتومبیلی می شویم که به جایی برسیم. خیلی کم اتفاق می افتد همه ماشین ها تصادف کنند، همه سرنشینان آنها بمیرند، عموماً ماشین ها به مقصد می رسند. من هم همان جایی هستم که از سال های 50 عزیمت کرده بودم. هنوز سوار ماشینم که مرا به سمت شهری که دوست داشتم ببرد. همه سوار ماشینند تا آخر عمر. هر کسی محصول طرز تفکر خودش است. سارتر می گوید هر کسی طوری زندگی می کند که فکر می کند. منظور سارتر این است که زندگی تو، نتیجه تفکرات تو در دراز مدت است. هر کسی جایی است که در پیش گرفته بود. من هم ناراضی نیستم. من در شعر و در هر کاری در آنجایی که می خواستم هستم اما فکر نمی کردم در این مملکت در اینجا باشم. مثلاً آلمان فقط چند میلیون بیشتر از ایران جمعیت دارد. در آنجا کتاب آقای گونتر گراس در عرض سه هفته 800 هزار نسخه فروش رفته است، حال آن که کتاب در ایران هشتصد سال هم این قدر فروش نمی رود. صادق هدایت از این که نویسنده برجسته ایرانی بود، راضی بود اما ناراضی بود از این که در مملکتی زندگی می کرد که نمی دانستند هدایت چه کسی است. من هم از خلاقیت خودم راضی ام اما از این که این خلاقیت برای چه کسی و کجا خرج می شود، ناراضی ام.»
کودکی شاعر
محمد شمس لنگرودی 26 آبان سال 1329 در شهرستان لنگرود به دنیا آمد. پدرش هم روحانی بود، هم اهل شعر: «شاعر بودن پدرم نقش تعیین کننده ای در شاعر شدن من داشت. من و بچه های خانواده ام یکی از آرام ترین زندگی ها را داشتیم. پدرم جزو معدود آدم های اطراف ما بود که بسیار آزاده و آزاداندیش بود و برخورد راحتی با همه مسائل داشت. کودکی من در یک جور آرامش سپری شد. یادم می آید اشعار پدرم در نشریات آن سال های دور به ویژه در جُنگ هایی که در می آمد، چاپ می شد و برای من مایه غرور بود و چون او روحانی بود، می شنیدم که شعرش بالای منبرها هم خوانده می شد. خود من هم به مرور علاقمند شدم که چنین موقعیتی پیدا کنم و به پدرم همیشه می گفتم که من هم بعدها می خواهم شاعر شوم مثل تو. بعدها فکر کردم اگر پدرم شاعر نبود، به احتمال زیاد به طرف موسیقی کشیده می شدم چون بسیار به موسیقی علاقمند بودم اما در شهر ما در دوران کودکی من کلاس موسیقی وجود نداشت، اگر هم وجود داشت پدرم در این که موسیقی یاد بگیرم حرفی نداشت اما در نظر مردم کار شایسته ای نبود. بنابراین به خودی خود علاقه من به هنر به سمت شعر گرایش پیدا کرد که هنر غیر حرام شمرده می شد.»
اما در میان کودکان خانواده لنگرودی، جز شمس، کسی تحت تأثیر پدر دست به قلم نبرد. خواهر او به هنر نقاشی علاقمند شد اما به طور جدی پیگیر این کار نشد.
شمس لنگرودی درباره چگونگی رویکردش از شعر کهن به شعر نو در آن سال های دور می گوید: «تا سالیان درازی اصلاً از شعر کهن خوشم نمی آمد. شعر دوست داشتم اما از طرف دیگر می دیدم که این شعری نیست که من دوست دارم. به همین دلیل و به خاطر رویگردانی از شعر کهن، در رشته ریاضی درس خواندم و لیسانسم را در رشته اقتصاد گرفتم. اصلاً از کلماتی مثل می، ساقی و ساغر که در شعر کهن به کار می رود، خوشم نمی آمد. احساس می کردم دوره شان گذشته و غبار گرفته اند. علاقه من به پدرم و محبوبیت او باعث شده بود به سمت شعر گرایش پیدا کنم. تنها شاعری که در کودکی و نوجوانی اشعارش را می خواندم، خوشم می آمد و تقریباً راضی ام می کرد، حافظ بود اما باز هم پاسخگوی من نبود. اولین شعری که دیدم همان است که دنبالش هستم، ترجمه شعری از لامارتین بود که وقتی کلاس ششم ابتدایی بودم، آن را خواندم. در همان سال ها کسی کتابی به نام «انشاء فارسی» را به من معرفی کرد و به پدرم درباره اش گفتم و او هم برای من آن کتاب را خرید. این کتاب مجموعه ای از شعرهای کهن فارسی و داستان ها و شعرهای ترجمه شده بود. این شعرهای ترجمه شده بسیار روی من تأثیر گذاشت.»
لنگرودی 14 ساله بود، کلاس هشتم، که در روزنامه دیواری مدرسه ای که تازه در آن نام نویسی کرده بود، شعری خواند که مبدأ گرایش جدی او به شعر، به ویژه شعر نو شد. شعری از «فریدون توللی» بود که چند نکته جالب برای لنگرودی در آن وجود داشت: «برای اولین بار فهمیدم شاعری هم هست که اسمش فریدون باشد، قبل از آن فکر می کردم نام شاعر باید حتماً شیخ مصلح الدین، شیخ شهاب الدین یا خواجه محمد یا از این قبیل اسم ها باشد. دیدم اسم یک شاعر، فریدون است، مثل اسم خود ماست. در عین حال، شاعر در این شعر درباره کارون حرف می زد که برای ما ملموس بود، دیگر از میکده و ساقی در این شعر صحبتی به میان نیامده بود.»
او بعد از خواندن این شعر، پیگیر خواندن اشعار شاعران آن دوره شد و سرانجام به شعری از «نادر نادرپور» رسید: «اولین شعری که از نادرپور خواندم، به شدت جذبم کرد. به پدرم گفتم گزینه شعری از او را برایم بخرد که خرید و این کتاب، مرا منقلب کرد. شعرهای او از هر نظر نو بود، آهنگش، تصاویرش، واقع گرایی اش نسبت به شعر کهن و به نظرم خیلی امروزی، تپنده، شاد و زندگی ساز آمد. از سال بعد شروع کردم به سبک نادرپور شعر گفتن. تا آن سال ها و کمی بعد از خواندن کتاب نادرپور، فقط غزل می گفتم اما مورد پسند خودم نبود.»
رفتار تشنگی
شمس لنگرودی اولین مجموعه شعر خود را با نام «رفتار تشنگی» در سال 1355 منتشر کرد. خود او امروز با منتقدانش هم عقیده است که شعرهای رفتار تشنگی تا حدود زیادی تحت تأثیر زبان و فرم اشعار «احمد شاملو» سروده شده، اما شنیدن چراییِ آن از زبان خود لنگرودی خالی از لطف نیست: «محصل که بودم، پدر و مادرم علاقه زیادی نداشتند شاعر شوم. پدرم می گفت دوره شعر گذشته. حق هم داشت چون او طرفدار شعر کهن بود و دوره شعر کهن گذشته بود. او می گفت وقتت را صرف این چیزها نکن و بیشتر علاقه داشت به علم بپردازم. مادرم هم با شعر گفتن من مخالف بود و می گفت از درس می مانی. برای همین در تمام دوره محصلی ام مخفیانه شعر می خواندم و چون در رشته ریاضی تحصیل می کردم، کمتر فرصت پیدا می کردم به طور جدی به سمت شعر بروم. نادر نادرپور شاعر محبوبم بود و شعرهای قدیمی تر فروغ را هم دوست داشتم. برای تحصیل در دانشگاه که به رشت رفتم، احساس کردم از این نظر از قفس آزاد شده ام. خواهر بزرگم در رشت زندگی می کرد و من به خانه او رفتم. او همان روز اول، یک کاغذ و قلم به من داد و گفت: حالا با خیال راحت می توانی شعر بگویی، دیگر پدر و مادر اینجا نیستند.»
لنگرودی جوان عضو کتابخانه شهرداری رشت شد و دو کتاب شعر از آن به امانت گرفت؛ «ققنوس در باران» احمد شاملو و «میعاد در لجن» نصرت رحمانی: «به محض این که کتاب شاملو را خواندم، منقلبم کرد. فقط خود شعر نبود که منقلبم کرد، فضای سفید کتاب، آرایشی که در آن وجود داشت، نوع حروف چینی و آرامش خاطری که به من می داد، در مجموع منقلبم کرد. آن شب تا صبح بارها کتاب ققنوس در باران را خواندم به طوری که دیگر نتوانستم از مغناطیس آن خارج شوم. شب های بعد کتاب میعاد در لجن رحمانی را خواندم و دیدم که اصلاً در نظر من قابل مقایسه با کتاب شاملو نیست.»
یکی از عناصری که در شعرهای شاملو، لنگرودی را تحت تأثیر قرار داد، غنای عاطفی آنها بود. او امروز، اولین خواندنش را از شعر «چلچلی» به یاد می آورد: «پیمانه ها به چهل رسید و از آن برگذشت... هنوز خیلی مانده بود به چهل سالگی برسم اما غنای عاطفی این شعر مرا دگرگون کرد.»
دومین عنصر شعر شاملو که بر لنگرودی تأثیر بسیار گذاشت، موسیقی پنهانی بود که در آن حس می کرد و سومین عنصر، فضای مه آلودی بود که در شعرها وجود داشت و معنایش هم دانستنی بود و هم ندانستنی. اندوه عظیم انسانی که در این شعرها وجود داشت برای او تکان دهنده بود. زبان حماسی و اسطوره ای شاملو هم تحت تأثیرش قرار داد: «مسجد من کجاست ای ناخدای من! برای من خیلی تکان دهنده و عجیب بود. احساس می کردم دارم چیزی مثل یک کتاب مقدس را می خوانم. پیش از شاملو در شعر هیچ شاعر دیگری این عناصر را ندیده بودم. شعرهای نیما، فروغ، اخوان ثالث و مشیری را خوانده بودم و چنین تأثیری رویم نگذاشته بودند. بعد از این که ققنوس در باران را خواندم، دیگر شعرهای نادرپور فقط به نظرم زیبا بود و عمق نداشت.»
فروغ فرخ زاد در یکی از مصاحبه هایش می گوید: «اولین بار که شعری از نیما را خواندم، برای اولین بار احساس کردم پشت این شعر یک آدم ایستاده است.»
و لنگرودی می گوید: «من وقتی شعر شاملو را خواندم، این احساس به من دست داد. شعر نیما این احساس را به من نداده بود؛ شعرهایش به نظرم خشک بود، هنوز هم به نظرم خشک و پیچیده است. خلاصه دیگر از کمند جادویی شعر شاملو خارج نشدم. تا پیش از آن مثل نادرپور شعر می گفتم اما از فردای خواندن آن کتاب، دیگر مثل شاملو شعر گفتم. دست خودم نبود. وقتی مثل شاملو شعر گفتم، دیدم راحت شدم، آزاد شدم، حرف دل خودم را می توانم بزنم. قبل از آن حرف دلم را نمی زدم، تصور و تخیل می کردم یک حرف زیبا بزنم و تصویری زیبا بسازم. اما وقتی مثل شاملو شعر گفتم، دیدم نه، حرف خودم را دارم می زنم، درد دل دارم می کنم و برای همین سال ها تحت تأثیر شاملو شعر گفتم. از جمله نتایج آن روزگار، کتاب رفتار تشنگی بود که در واقع از اسمش هم پیداست: رفتار تشنگیِ دوره جوانی من بود که تحت تأثیر شاملو بودم.»
رفتار تشنگی لنگرودی در آن سال ها تنها به شعر ختم نشد، بلکه در تغییر دادن مداوم شغل و از این شاخه به آن شاخه پریدن هایش هم آشکارا به چشم می خورد: دبیری ریاضیات، ادبیات و اقتصاد در دهه 50 و اوایل دهه 60، کارشناسی ادبیات کودک در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان در سال های 56 و 57 و گذراندن دوره بازیگری کلاس های آناهیتا در تئاتر آناهیتا، در سال های 56 و 57، زیر نظر «مصطفی اسکویی»، بنیانگذار تئاتر ایران.
بحران و رهایی
مطالعات لنگرودی از سال 53 بیشتر بر شعر جهان متمرکز شد. از جمله شاعرانی که در آن دوران او را تحت تأثیر قرار دادند و باعث شدند آرام آرام مسیر شعری اش از شعر شاملو جدا شود، می توان به «امه سزر»، شاعر سیاه پوست، «فدریکو گارسیا لورکا»، «ناظم حکمت» و «عبدالوهاب البیاتی» اشاره کرد. خودش می گوید: «بعد از خواندن اشعار این شاعران، بحرانی در نظام زیبایی شناسی من پیدا شد. احساس کردم دیگر با آن فرم قبلی نمی توانم شعر بگویم و دچار لکنت زیبایی شناختی شده بودم. در شعر گفتن دچار لکنت شدم، یعنی شعر می گفتم اما دیگر راضی ام نمی کرد. از سال 53 تا سال 56 در بحران و التهاب شعر به سر بردم. شعر می گفتم اما دیگر حدیث نفس من نبود، انگار شعر من نبود، مثلاً انگار شعر مردم جنوب ایران بود. اما با خودم صمیمی بودم، متوجه بودم این شعرهای من نیست اما نمی دانستم چرا. اواخر سال 56، آرام آرام از آن لکنت خارج شدم. احساس کردم دیگر می توانم حرف هایی را بزنم و بعد از این که دهانم باز شد، دیدم دیگر شعرهایم شبیه شعرهای شاملو نیست.»
از همان سال 53 بود که همزمان با آشنایی بیشتر با شعر غرب، علاقه و گرایش لنگرودی به ادبیات کهن ایران هم بیشتر شد و شب و روزش به خواندن کتاب های نظم و نثر کهن گذشت: «در سال 56 که دهانم برای شعر گفتن باز شد، همچنان به خواندن ادبیات کهن مشغول بودم و از همان دوران بود که شدیداً به خواندن درباره اسطوره گرایش پیدا کردم. بعید نیست تلمیحات و کنایاتی که در شعرهایم وجود دارد، از همان جا گرفته شده باشد.»
ازدواج
مقطع ازدواج روی هر آدمی تأثیر خودش را دارد، به خصوص اگر آن آدم، از دریچه چشم یک شاعر به جهان پیرامونش نگاه کند. ازدواج، نقطه عطفِ کندنِ انسان از بی مسئولیتی ها و ورود به دوران مسئولیت پذیری است.
شمس لنگرودی در شهریور سال 58 ازدواج کرد، در آستانه سن 29 سالگی: «ازدواج مثل چاقوست؛ هم می شود با آن میوه خورد و هم آدم کشت. بستگی به نوع ازدواج دارد. ازدواج برای من در سال هایی بسیار سازنده و در سال هایی بسیار سابنده بود. در سال هایی باعث ارتقاء و در سال هایی باعث سرنگونی شد. اوایل، ازدواجم تا سال ها پر و بال مرا باز کرد، فضای بیشتری پیش روی من گشود و کمک زیادی بود که من راه خودم را راحت تر، دقیق تر و صبورانه تر طی کنم. دوره ای این گونه بود.
وقتی من و همسرم ازدواج کردیم، چون با تفاهم و توافق روشن و آگاهانه بود، به خودی خود این طور شد که بار زندگی ما عمده روی دوش همسرم بود. او دانشجو بود و من به کار شعر و ادبیات می پرداختم. زندگی خیلی راحت و ساده ای داشتیم. خیلی در بند مشغله های روزمره زندگی نبودیم. به همین دلیل، ازدواج عامل بازدارنده ای برای هیچ کدام از ما نبود. یعنی نه من دنبال کار تازه ای بودم، نه دنبال خانه بزرگی بودیم. خانه کوچکی داشتیم و به قول معروف با بخور و نمیر زندگی می کردیم و راضی هم بودیم. بعدها بود که احساس کردیم این زندگی کوچک است و مشکلات دیگر بعدها پیدا شد.»
ثمره این ازدواج، فرزند دختری بود که در سال 67 به دنیا آمد و نام او را «الیانا» گذاشتند.
قصیده لبخند چاک چاک
مقطعی که شاید بیش از ازدواج رد پای خود را در شعر شمس لنگرودی به جا گذاشت، یک سالی بود که در زندان سپری شد: «آدورنو می گوید بعد از آشویتس شعر گفتن ممکن نیست. من این حرف را قبول ندارم. من می گویم در جهنم نمی شود شعر گفت اما شعر نتیجه جهنم است.»
لنگرودی خود، تجربه زندان را بزرگترین تجربه زندگی اش و باعث و بانی سرودن شعر «قصیده لبخند چاک چاک» می داند؛ منظومه ای که او را به یکی از معروف ترین چهره های شعر نو در دهه 60 تبدیل کرد. به گفته لنگرودی، قصیده لبخند چاک چاک، شعر آدمی است که از داخل زندان دارد به زندگی نگاه می کند، تأملات یک زندانی است درباره این که زندگی چیست. اما این شعر به یک آدم زندانی محدود نمی شود، بلکه خود زندگی را زندان می بیند. اما نمی خواهد به این نتیجه برسد که حیات چیز بدی است، بلکه می خواهد به این نتیجه برسد که: تو دنبال چه هستی؟ هر چه هست، همین است.
«زندان برای من دستاوردهای زیادی داشت که طبیعتاً این به معنای تأیید زندان و زندانبان نیست بلکه به این معناست که زندان مرا از خواب خوش دوره نوجوانی و جوانی درآورد. زندان باعث شد من بفهمم که من قرار بود جهان را عوض کنم، اما این جهان است که مرا عوض می کند، من قرار بود زندگی را عوض کنم، اما این زندگی است که مرا عوض می کند. به قول هگل، واقعیت سرسخت تر از تصورات و خواسته های ماست. جهان خوراک ما نیست، ما خوراک جهانیم. من در زندان به این گفته حافظ رسیدم که: گر خود نمی پسندی، تغییر ده قضا را. من در زندان فهمیدم با جهان باید صلح کرد، این به معنی تسلیم شدن به زندگی نیست، بلکه مصالحه با زندگی است. من این ها را در زندان فهمیدم. این قاعده کلی نیست: خیلی ها در زندان افسرده می شوند، خیلی ها ناامید می شوند، خیلی ها شاید راهشان به انحراف کشیده شود، من اینجا دارم درباره خودم حرف می زنم و تجربیاتی که من از زندان کسب کردم.»
و قصیده لبخند چاک چاک، نتیجه تأملات آن دوران است: «سلولی که من در آن بودم، اتاق کوچکی بود با عده زیادی زندانی. نه کاغذ داشتیم، نه قلم، نه می توانستیم بیرون برویم و نه همدیگر را می شناختیم. بعد از ظهری بود، برف فراوانی می بارید و همه خوابیده بودند. در سکوت عمیق زندان، من از دور شنیدم که کسی دارد با بلندگوی دستی میوه می فروشد. به زحمت از نرده های اتاق بالا رفتم و به زحمت توانستم سقف یک ماشین را ببینم که داشت میوه می فروخت و من دلم پر زد برای همان میوه فروشی که داشت با بلندگوی دستی اش میوه می فروخت. آنجا فهمیدم که این چقدر لذت بخش است. آنجا فهمیدم بیرون، بسیاری از چیزها خوب است. این منم که باید تشخیص دهم چه چیز خوب و چه چیز بد است. منم که باید زندگی را بسازم، زندگی نه خوب است، نه بد. این ماییم که به زندگی معنا می بخشیم.» ذهنیت قصیده لبخند چاک چاک در داخل زندان در لنگرودی شکل گرفت و بعد از مدتی طولانی که از بیرون آمدن او از زندان گذشت، در یک نشست آن را نوشت اما سال ها روی پرداخت آن کار کرد: «من با این شعر زندگی کردم و بعد از آن آرام آرام ذهنیتم و تأملاتم عمیق تر شد و گسترش بیشتری پیدا کرد تا جایی که الان عده ای در شعر من نوعی عرفان می بینند. بعدها دیدم شبیه تأملات خودم در بودیسم بسیار وجود دارد. اما من تحت تأثیر بودیسم این شعرها را نگفتم، تحت تأثیر واقعیت گفتم و بعداً دیدم که به نوعی به بودیسم رسیده ام. البته این به این معنی نیست که من بودیستم. سهراب سپهری شعر درخشانی دارد، می گوید: زخم هایی که به پا داشته ام، زیر و بم های زمین را به من آموخته اند. من از طریق بودیسم نبود که این زیر و بم ها را فهمیدم، از زخم هایی که زیر پای خودم بود، آنها را فهمیدم. بعد دیدم شبیه این در همان کتاب های بودیست ها هست. خب، طبیعتاً بعدها گرایش پیدا کردم درباره بودیسم مطالعه کنم اما بودیست نیستم. چون «ایسم» یعنی تو سرسپرده چیزی باشی، من نیستم.»
تاریخ تحلیلی شعر نو
لنگرودی می گوید: «اگر پرسیده شود چه چیزهایی عمیق ترین تأثیرهای مثبت و منفی را در زندگی من داشته اند، سه مرحله و سه چیز بوده است: یکی در کودکی من که پای راستم آسیب دید و مجبور شدم مدت ها در خانه بنشینم و فقط به صداهای دور گوش کنم و این باعث تقویت تخیلم شد، در واقع به خیالم پر و بال داد. یکی در دوره زندان بود و یکی در سال هایی از دهه 70 که درگیر مسائلی شخصی شده بودم که مرا به تأملات گسترده ای وا داشت. همان چیزهایی که باعث شد ده سال کتاب شعری منتشر نکنم، از 69 تا 79، چون دچار چنان رنج و آسیبی شده بودم که در حال بازبینی افکار گذشته خودم و اصلاً بازبینی خودم بودم.»
نوشتن «تاریخ تحلیلی شعر نو»، در ده سالی که از شمس لنگرودی کتاب شعری منتشر نشد، برای او در حکم پناهی بود که از رنج های روزمره رهایش می کرد. با این حال، منشأ نوشتن تاریخ تحلیلی شعر نو هم به نوعی به دورانی که او در زندان گذراند، بر می گردد: «در زندان که بودیم، کتاب و روزنامه نبود که بخوانیم، دور هم می نشستیم، هر کسی هر چیزی بلد بود تعریف می کرد. یکی پزشک بود، درباره مسائل پزشکی صحبت می کرد، یکی درباره تاریخ. من که کارم ادبیات و شعر بود، برایشان از شعر، از تاریخ شعر می گفتم.»
لنگرودی در همان دوران پی برد که دانسته هایش درباره دو مقطع تاریخ شعر ایران، یکی دو قرن اول بعد از اسلام و دیگری تاریخ شعر نو، بسیار اندک است و تصمیم گرفت از زندان که بیرون آمد، درباره این دو مقطع مطالعاتی داشته باشد: «بیرون که آمدم، وقتی می خواستم ببینم در دو قرن اول چه اتفاقی افتاد، برخورد کردم به کتابی از ملک الشعراء بهار که پاسخ مرا داد و مرا از خواندن کتاب های دیگر بی نیاز کرد. اما وقتی رفتم به سمت شعر نو، هر چه خواندم، کمتر به نتیجه رسیدم. به مرور که می خواندم، با خودم گفتم خوب است فیش برداری کنم و خوانده هایم را جمع آوری کنم، شاید بعدها به درد کسی بخورد. تصور می کردم حاصلش کتابی در حد 100، 150 صفحه بشود اما هر چه جلوتر رفتم دیدم دارم وارد اقیانوسی می شوم که آن سرش ناپیداست و به قول حافظ، «ناپیدا کرانه» است. و رفتم غرقش شدم، وقتی غرقش شدم، پناه من شد، برای گریز از رنج ها و مسائل روزمره آن سال ها.»
بعدها در دهه 70، تاریخ تحلیلی شعر نو چنان جایگاهی در میان آثار پژوهشی ادبیات معاصر ایران پیدا کرد که پدیدآورنده آن، بیشتر سال های آن دهه را به عنوان مدرس این اثر در دانشگاه های ایالات مختلف آمریکا گذراند.
عشق و طنز
«هنر بازتاب زندگی ناتمام است. هیچ آدمی زندگی اش آن نیست که دقیقاً می خواهد. برای همین در ذهنش آن چیزی که نیست را بازسازی می کند. این زمینه پیدایش هنر است. در این ناتمامی زندگی، تنها چیزی که منجی آدمی است، عشق است. عشق خیلی تفاوت دارد با علاقه، با اشتیاق، با نیاز، با شور و هیجانات. عشق پدیده بسیار پیچیده ای است که بسیار به ندرت اتفاق می افتد. عشق تنها عامل نجات آدمی است از معضلات حیات و هستی. خوشا روزگاری که عشق به سراغ آدم می آید، چون عشق، آمدنی است، جستنی نیست.»
لنگرودی این جملات را درباره چگونگی شکل گرفتن «53 ترانه عاشقانه»، که آن را حاصل یک عمر فعالیت شعری خود می داند، به زبان می آورد. باز بر می گردیم به سر نقطه اول.
اما آن چه حتی بیش از عشق، در شعرهای اخیر شمس لنگرودی به چشم می خورد، یک جور طنز پنهان است.
«کارل مارکس» می گوید: «تاریخ تکرار نمی شود، اگر بشود، به کمدی تبدیل می شود.»
و شمس لنگرودی می گوید: «زندگی عمومی ما از داخل ایران گرفته تا جهان، به کمدی تبدیل شده است. طنز پنهانی که در شعرهای من وجود دارد، نتیجه این وضعیت تراژیک – کمدی است که در زندگی روزمره ما وجود دارد. طنز در رفتار و زندگی روزمره من همیشه وجود داشت اما در شعرم پیدا نشده بود. بعد که سر از روزگار تلخی و سیاهی درآوردم، این دو پدیده عشق و طنز در شعرهای من پیدا شد و یک مجموعه شعر عاشقانه را پدید آورد و یک مجموعه شعر به نام «باغبان جهنم» که نامش هم طنزآمیز است.»
برگرفته از:
http://ehsanabedi.com/?id=-2036694537