يك پرسش از گفت و گوي احسان گرايلي و بهاء الدين مرشدي با
شمس لنگرودی
گفت و گوی ذیل تنها یک پرسش از گفت و گوی بلندی است که در مرحله ی ویراستاری نهایی قرار دارد.
پرسش:
ما ايرانيان يك شاخه ي معلق در فضا هستيم به خاطر اين كه از ريشه و تنه ي خودمان جدا شده ايم و حرفي هم كه مي خواهيم بزنيم حرفي نيست كه حرف خودمان باشد، حرفي است كه از يك جاي ديگر قرض گرفته ايم. شما اين را چه طور تعبير مي كنيد؟
شمس لنگرودي:
هيچ مهم نيست ما از جاي ديگري گرفته باشيم. اصلاً اهميتي ندارد. مهم اين است كه چه قدر دروني اش كرده باشيم، اين مهم است. مشكل بزرگ روشنفكري ما در ايران اين است كه قبل از اين كه مقوله يي را خودي كند، هضم كند، در موردش ادعا مي كند. فقط در مورد ادبيات نيست، در حوزه ي زندگي هم هست، در مورد ايدئولوژي هم هست، مثلا آمديم ماركسيست شديم، ماركسيست نشديم كه! ما مسلماناني هستيم كه با كلمات ماركس حرف مي زنيم. ماركسيست نشديم، ادعاي ماركسيست بودن داريم. مدرن مي شويم، سوار ماشين مي شويم، شلوار مي پوشيم، اصلاًح مي كنيم، اما اين ها همه ظواهر است، ما همه ادعاي اين ها را داريم. عوارض جوامع مدرن را مي گيريم، درونيات ما همان است. حقوق ديگران را هم بايد رعايت كنيم. تصور نمي كنيم كه مثلا بوق زدن يعني تخطي و تجاوز به حقوق ديگران. در شعر هم همين جور است. در نقاشي هم همين جور است. در همه ي حوزه ها همين جور است. جدا از هم نيستند. در اين جوامع در حوزه ي هنري فقط هنرمندي موفق مي شود كه واقعيت دروني خودش را بازتاب بدهد، اعتقادات دروني شده ي خودش را، نه خوانده هاي خودش را. علايق خودش را، احساسات دروني خودش را بتواند بازتاب بدهد، اگر اين طوري باشد موفق است. نگاه كنيد به هنرمنداني كه از مشروطه به اين طرف پيدا شدند. چند نفر بودند كه واقعا همه ي اين چيزها را دروني خودشان كردند؟ آقاي آل احمد يك عمر با خودش كلنجار داشت، يك نمونه ي عالي اين قضيه است. شما فكر مي كنيد اتفاقي است كه روشنفكرها يك مدتي آل احمد را پرچم خودشان كردند؟ آل احمد يك دوره پيغمبر ادبيات ايران بود. او نماينده ي تزلزل و سرگشتگي بين سنت و مدرنيسم بود. با شاه دو جور مي شد مخالفت كرد، يكي از موضع انقلابي و ترقي خواهانه و يكي از موضع ارتجاعي. اين كه بگوييم، شاه تو قانون را رعايت نمي كني، آزادي به احزاب نمي دهي، تو جلوي روزنامه ها را مي گيري، تو زندان داري، تو حقوق بشر را رعايت نمي كني، اين ترقي خواهانه است. ارتجاعي يعني قبلا خوب بود، بازگشت به گذشته. در تمام نوشته هاي آل احمد ما بازگشت به گذشته را مي بينيم، يعني همان هويت مفلوج. او دنبال هويت از دست رفته بود و روشنفكران ما چون عموما روستايي بودند و هستند هنوز اين را پرچم خودشان مي كنند. اين اتفاقي نيست كه جلال آل احمد نويسنده ي محبوب و برجسته ي ايران مي شود و بعداً هم اسم خيابان و بزرگراه را مي گذارند بزرگراه جلال آل احمد. اين ها اتفاقي نيست. عموم روشنفكران ما در حد همان آل احمد هستند. منتها الفاظ فرق مي كند، ادعاها فرق مي كند، رنگ و لعاب فرق مي كند. فقط آن هايي موفق مي شوند كه واقعا از درون متحول شده باشند. يا حتا اگر آل احمد هستند، آل احمد بودن خودشان را خوب بازتاب بدهند. خودشان از اين دوگانگي اطلاع ندارند، يعني اين ها واقعا فكر مي كنند مدرن اند. از زاويه ي مدرن است كه با مدرنيته مخالف اند. اين ها واقعا اين جوري تصور مي كنند. يعني خودشان به هويت خودشان وقوف ندارند. آقاي آل احمد زماني فكر مي كند كمونيست است، بعد فكر مي كند سوسياليست است، بعد فكر مي كند فلان است، مكه هم كه مي رود از حوزه ي روشنفكري است كه دارد مكه مي رود، اما واقعا خسي در ميقات است. اسمش را كه مي بينيد، خودش را خسي در ميقات مي بيند.
عرض من اين است كه ما راهي طولاني در پيش داريم. هيچ راهي نداريم مگر اين كه اين ها را دروني خودمان بكنيم. واقعا اگر ما فكر مي كنيم مدرنيم سرتا پا مدرن باشيم. اگر فكر مي كنيم پست مدرنيم، پست مدرن بشويم، به حرف نمي شود.