گفتوگو با شمس لنگرودى شاعر ، نويسنده و محقق
ما در مقياسهاى کيهانى تکياخته هم نيستيم

ياسين نمكچيان، ماني راد
مهربان و صميمي است از «رفتار تشنگي» تا «باغبان جهنم» اينهمه راه آمده تا كنار ما باشد. دهه شصتيها خيلي زود فهميدند گذشتن از كنار نام «شمس لنگرودي» كار سادهاي نيست. دهه 70 با نام شاعري، آغاز شد كه پسوند «لنگرودي» را يدك ميكشيد و بعدها به شاعران اين شهر كوچك شمالي، جرات داد تا در لفاف نام لنگرود حركت كنند.تاريخ تحليلي شعر نو «شمس» ماندگارترين اثر حوزه تاريخ ادبيات معاصر است اثري ارزشمند كه با تنبليهاي شاعرانه تعارضي آشكار دارد اما اگر «شمس» را از نزديكبشناسي ميداني كه او يك استثناست درباره كسي كه فروتن است و خيلي هم ميداند چه ميشود گفت غير از آنكه بگويي او شمس لنگرودي است در يك عصر زمستاني در نشر آهنگ ديگر با اين شاعر تاثيرگذار به گپ و گفتوگو بنشينيم.
دو فنجان چاي تلخ و پنجرهاي نيمه باز بهانه گفتوگويي است كه در پي ميآيد.
در آغاز بحث به مناسبت پايان يافتن رمان جديدتان، نگاهي به گذشته، شايد خالي از لطف نباشد. شما در صحبتهاي قبلي به نحوه شكلگيري رمان «رژه برخاك پوك» اشاره كرديد از جمله اينكه اين رمان متاثر از فضاي و هم آلود جامعهاي رمال گونه است. رمان جديدتان در چه حال و هوايي است؟
اين رمان نتيجه دنياي رمان قبلي است. البته وابسته به آن و يا موكول به آن نيست. رماني است مستقل، اما تمهيداتي در آن است كه تصور ميشود ادامه بر رژه بر خاك پوك است. من از سا ل76 نگارش اين اثر را آغاز كردم و به تدريج تا به امروز روي آن كار كردم كه بالاخره در پنجم اسفند 84 به پايان رسيد و اميدوارم اگر چيزي غيرعادي پيش نيايد، در سال آينده منتشر مي شود.
ميتوانيم نام جديد رمان شما را بپرسيم؟
نام كتاب براي من از اهميت زيادي برخوردار است چون جدا از اينكه بار محتوايي اثر را به دوش ميكشد خودش هم بايد استقلال شخصيت داشته باشد و براي خواننده جذاب و گيرا باشد. هنوز نام دلخواهي براي اين رمان انتخاب نكردم.
آيا حال و هواي رمان از لحاظ جغرافيايي مربوط به جايي خاص است؟
خير، اين رمان در همين تهران اتفاق ميافتد و تمامياساميكه در آن آمده است واقعي است; از خيابانها گرفته تا آدمها اما با همه اينها اين تخيل من است كه اين رمان را به وجود آورده است و اساميواقعي به خاطر واقع نهايي داستان است.
در دهه 70 از لحاظ كاري كمي كم كار شده بوديد و مخاطبان شما بيشتر با آثار قبلي شما ارتباط برقرار ميكردند. اما در دهه 80 شمس لنگرودي با انرژي بيشتري به ميدان برگشته است. انتشار چند مجموعه شعر و يك رمان حاصل فعاليت شما در اين دوره است كه عموما با استقبال مخاطبان رو به رو بوده است آيا اين سكوت چند ساله آبستن اتفاقي بوده؟
البته در دهه 70 من بيشتر اوقات را در ايران نبودم و اغلب در آمريكا و اروپا به سر ميبردم و در كل تنها سه سال در ايران حضور داشتم. شايد يكي از دلايلش اين باشد، اما علت اصلي شايد تلاطم تغيير ديدگاهم در آن سالها بود. من در سالهاي اول دهه 70 احساس كردم برعكس تصورم كه گويا براي تغيير جهان آمده بودم، جهان مرا عوض كرد. من در آن سالها در حال روشن كردن اين موضوع بودم كه ماجرا از چه قرار است.من مدتها اينگونه فكر ميكردم اما نشد بعدا فكر كردم آيا رضا داده بده و از جبين گره بگشا آيا من بايد همين كار را بكنم من درگير يك تغيير و تحول كيفي ديدگاهي نسبت به هستي بودم، و اين علت دوم بود. اما علت سوم، وجود مشكلات زيادي بود كه در زندگي خصوصي من وجود داشته ترجيح ميدادم اول اين قضايا را حل كنم.
البته شايد اين بخشي از دلايل است و دليل ديگر بر ميگردد به كار پرزحمت و پرطاقت و توان فرساي نوشتن «تاريخ تحليلي شعر نو» كه ميتوانست دليل سكوت اين سالهاي شما باشد.
بله آن هم تاثير داشت. اما اگر من در حال تغيير فكر نبودم و زندگي هم مناسب بود، مشكل تحقيق مشكل چنداني نبود آن مسايل و مشكلات باعث شده بود كه تاريخ تحليلي پناهي براي سرگرميمن باشد. من اين نكته را بارها گفتهام و اولين بار در يك گفتوگو با بيژن نجدي گفتم كه هيچ كاري را براي همان كار انجام نميدهم، يعني تاريخ نمينويسم كه مورخ شوم. مجموعه كارهاي من پاسخ به نادانستههاي خودم است. در واقع براي رها شدن خودم است براي همدلي با درك گاه لغزنده خودم است كه دنبال مقولهاي ميروم. تاريخ تحليلي هم به همين صورت .طبيعتا وقتي كامل شد دلم ميخواست كه بقيه هم بخوانند.
به عبارتي تاريخ تحليلي پاسخ به كنجكاوي شما بود كه از اوايل دهه 70 شروع شد.
نه، دليلش اين بود كه من در طول سالهايي به ناچار دچار مخمصهاي بودم كه كتابي چيزي نبود و من همراه دوستانمان دور هم جمع ميشديم و هر كس هر چيزي كه بلد بود تعريف ميكرد كه وقت بگذرد و بعد كه نوبت به من رسيد قرار شد از تاريخ شعر ايران حرف بزنم و من ديدم كه از دو مرحله چيزي نميدانم مرحله اول شروع شعر ايران بعد از اسلام و مرحله دوم عجيب بود كه تاريخ شعر نو خودمان بود.
از همان جا شروع به مطالعه كردم و ديدم ملك الشعراي بهار كتاب درخشاني نوشته و در مورد دو قرن اول هجري قضيه را روشن كرده و بعد پرداختم به شعر معاصر ديدم كتابي كه شايسته و بايسته باشد نيست. با خود گفتم تحقيق ميكنم كه ببينم اوضاع از چه قرار است و تصور من اين بود كه كتابي در نهايت 100 صفحهاي شكل ميگيرد اما هر چه كه جلوتر رفتم ديدم كه با اقيانوسي مواجهم كه 10 سال وقت من را گرفت.
اما در همين 10 سال آثار درخشاني از شما منتشر شد كه قابل تكيه است و باتوجه به اينكه نميخواهيم ادبيات را دههبندي كنيم اما آنچه كه در بحثهاي امروز مطرح ميشود اين است كه پس از هياهو و جنجالي كه در سالهاي گذشته پشت سرگذاشتيم و هركسي از راه ميرسيد و موجي راه ميانداخت و فضا را مه آلود ميكرد امروز كه فضا از آن تب و تاب گذشته افتاده است و تا حدي به آرامش رسيده است. تصور ما اين است كه مخاطبان به همان سنت زيبايي شناسي گذشته برگشتهاند يعني اگر قرار است كتابي خوانده شود و اثري چندين بار تجديد چاپ شود آثار شاعراني مثل منوچهر آتشي و يا شماست نظر شما در اين مورد چيست؟
نكتهاي كه شما گفتيد درست است، اما جنجالهايي كه در آن سالها به وجود آمد هم درست بود و بايد آن اتفاقها ميافتاد. بسياري متوجه شده بودند كه يك تغيير و تحولي قرار است اتفاق بيفتد، اما متاسفانه يك دستپاچگي بين شاعران آن سالها پيدا شد كه هر كسي خودش را پرچم دار اين حركت بنامد. نفس اين حس و درك و كارهايي كه در مجموع صورت گرفت درست بود، از سمبوليزم دور شدن و از ضخامت و سانتي مانتاليزم فاصله گرفتن و همه و همه صحيح بود. اما آن تلاطم غبار اين اجازه را نداد تا حداقل كساني كه اين قضيه را فهميده بودند راه به جايي ببرند اما الان كه آرام آرام آبها از آسياب افتاد ميبينيم كه اينطوري نيست كه از دستاوردهاي آنها استفاده نشده باشد كه الان دارد رشد ميكند و فراگيري ميشود، تلفيقي است از شعر پيشين و دركي كه در آن سالهاي پرهياهو مطرح ميشد. مثلا شعر كساني مثل حافظ موسوي، سيدعلي صالحي، رسول يونان، گروس عبدالملكيان، عباس صفاري، هيوا مسيح وچند نفر ديگر دستاوردي از تركيب زيبايي شناسي گذشته و درك صحيح صحبتهايي است كه در آن دوره مطرح به ميشد.
باتوجه به اسمهايي كه مطرح كرديد همه اين اسمها از شاعراني هستند كه به ساده نويسي اهميت ميدهند. يعني شما معتقديد كه رويكرد شعر معاصر ما سادهنويسي است و مخاطب هم به اين نوع شعر توجه بيشتري دارد؟
بله، من در مصاحبهاي در ساليان گذشته گفته بودم كه من ديگر نميخواهم شاعر نخبگان باشم. آن موقع بعضيها متوجه حرف من نشده بودند. اما جهان به اين طرف دارد پيش ميرود.
تري ايگلتون كه منتقد درخشان معاصر است، در كتابهاي آخرش به موسيقي پاپ و رپ گرايش پيدا كرده، نه اينكه اين نوع موسيقي را تاييد كند بلكه حضورش را پذيرفته است، براي اينكه جهان اينطوري شده، حالا اسمش پست مدرن يا هر چيز ديگري باشد. اين واقعيت است كه بايد پذيرفت.
دوره اشرافيت در همه عرصهها به پايان رسيده است و اين سادگي كه ميبينيد بازتاب همين امر است. دوره پيچيدگي دوره اشرافيت ارباب رعيتي و دوره اشرافيت سرمايهداري كه هنر و ادب فقط براي قشر خاصي بود تمام شد و ثمره خودش را هم خواهد داد. دليلي ندارد كه مردم خودشان را درگير امر پيچيدهاي كنند كه لذت بخش هم نيست. مردم دنبال چيزي هستند كه به نيازهاي عاطفي آنها پاسخ دهد. تنها قشر نازكي از روشنفكران نخبه هستند كه از آن محصولات پيچيده خوششان ميآيد كه البته آنها هم حق دارند و هنر خودشان را ميخواهند. اما نكته مهم اين است كه عمق، هيچ ربطي به پيچيدگي و سادگي ندارد. يك امر بسيار ساده ميتواند عميق باشد و در درون پيچيده باشد، به قول حافظ: ساده بسيار نقش.
حضور اين سادگي و عدم اشرافيگري در زبان كه در دورههاي گذشته در شعر نداشتيم متلا در شعر كسي مثل هوشنگ ايراني را داشتيم حتي خود شاملو را داشتيم و يا خود فروغ و سهراب كه هر كدام به نوعي يك رويكرد جديد را وارد زبان ميكردند الان باتوجه به اتفاقاتي كه افتاده اين سادگي زباني را احيانا در شعر كدام شاعر دورههاي قبلي ميتوانيم پيدا كنيم.
ببينيد، هرگز شمادنبال يك نفر نگرديد. يك مجموعه از عوامل، پديدهاي را به وجود ميآورد. همه كساني كه نام برديد در اين پروسه دخيل بودند. هوشنگ ايراني، سهراب سپهري، احمد شاملو، فروغ دست به دست هم دادند تا شعر يا هر پديده ديگري مراحل تكاملي را طي كند. نمونهاي كه مثال ميزنم اين است كه شاملو شعر بدي دارد به نام «شعري كه زندگي است» كه اصلا شعر نيست بلكه يك «چيزي شبيه به شعر مقاله است» اما فروغ با خواندن همين شعر به آن زبان ساده دست پيدا كرد و فروغ شد. شاملو خودش آن را قبول نداشت اما فروغ ميگفت وقتي من اين شعر را خواندم فهميدم كه ميتوان به زبان ساده و روزمره شعر گفت و هيچ لطمهاي هم نديد يعني شاملو كه زبان فخيمي داشت باعث تحول و جرياني شد كه فروغ يكي از آن نمونههاست هر چيزي نتيجه همه بد و خوبهاي گذشته است.
شما گفتيد كه رمان تازه شما به زبان خيلي ساده نوشته شده است اين قضيه كه آگاهانه نبوده است؟
چرا كاملا آگاهانه بوده. اتفاقا اين حرفهايي كه زدم درد و اثر داستاني من مشهود است. يعني رمان رژه بر خاك پوك، رماني براي فرهيختگان و روشنفكران رده بالاي جامعه بود و اين رمان اخير كه همان چيز را ميگويد، بسيار ساده است كه در دورن، پيچيدگيهاي خاص خودش را دارد. رماني كه در نهايت 130 صفحه است 8 سال وقت من رامي گيرد و بارها و بارها دوباره نويسي ميشود تا من پاسخ نيازهاي خودم را بگيرم.
به هر حال اينكه شما به اين درك رسيدهايد كه به ساده نويسي گرايش پيدا كنيد درست است اما يك سوي ديگر قضيه به اين نكته بر نميگردد كه آثاري مثل باغبان جهنم و يا عزيز من احمدرضا احمدي با استقبال مخاطب رو به رو شدهاند؟
چرا. طبيعي است كه مخاطب هم باعث شده كه من به اين سمت پيش بروم اما سادگي و توجه به مخاطب به اين معنا نيست كه من سطح فكر و كار خودم را پايين آوردم بلكه از امكانات او استفاده كردم براي بيان مفهوميكه دوست دارم مخاطب عادي هم بفهمد يك بار هنرمندي خودش را پايين ميآورد كه مخاطب بفهمد و يك بار هم از امكانات زباني او استفاده ميكند. براي اينكه او را بالا بكشد، نمونه درخشان اين امر، شعر حافظ و آثار بسياري از آثار پست مدرن جهان است. الان يكي از بهترين رمان نويسان دنيا پل استر نويسنده پست مدرن آمريكاست كه خوشبختانه بسياري از كتابهايش در ايران ترجمه شده است، داستانهاي او اشتياق سوزاني در خواننده به وجود ميآيد كه كارش را دنبال كند و بفهمد كه نويسنده چه ميخواهد بگويد و او از امكانات زيباييشناسي توده مردم استفاده كرد. مثلا همين پيرنگ پليسي، تحليلهاي مادر بزرگانه در دايشان و يا به عبارتي نقالي، توضيحات و توصيفاتي كه آدمهاي عادي به همان شيوه توصيف ميكنند.
او يك تلفيقي به وجود ميآورد كه براي خواننده عادي هم قابل فهم و جذاب است. اگر چه خواننده عادي به قول نيما بهاندازه ظرف خودش از آن آب بر ميدارد و در آن سو هم يك آدم متخصص بهاندازه ظرف خود هر كدام برداشت خودشان را دارند.
پس با همه اين حرفها بحثهايي مثل بحران مخاطب و اين چيزها زير سئوال ميرود چون اگر قرار بود مخاطب امروز شعر نخواند چرا خيلي از كتابها با قيمت زيادي كه پشت جلدشان نوشته شده خيلي راحت به فروش ميرسند و به چاپ چندم ميرسند؟
ببينيد، ما در همه ابعاد زندگي دچار بحران هستيم و اين فقط مختص به شعر نيست و اگر شعر دچار بحران است فلسفه هم دچار بحران است اگر ما از بحران مخاطب شعر حرف ميزنيم دليلي نميشود كه مخاطب فلسفه دچار بحران نباشد دليلش هم همين مجموعههايي كه گفتيد خيلي زود به چاپ دوم و سوم رسيدهاند و اما كتاب فلسفهاي باتيراژ0 100 جلد با توجه به اينكه كتاب خوبي هم هست به فروش نميرسد. يعني معلوم است كه خواننده ما انگيزههايش كم رنگ شده و دچار تلاطم روحي و بحرانهاي مختلفند و همه اينها بايد با يكديگر حل شود. آدميتا آنجايي كه ميتواند زندگي ميكند و از آنجايي كه نميتواند، باقي زندگي را در خيال جستوجو ميكند و آن خيال در هنر است كه خودش را نشان ميدهد. هر هنري كه اين را نشان دهد مردم جذبش ميشوند و اگر اين اثري كه مردم را جذب كرده با فرهيختگي دروني همراه باشد، فرهيختگان را هم جذب خواهد كرد كه به گمان من بايد به اين سمت پيش برويم، نه به اين دليل كه اينطوري مد باشد و يا حرفي است كه پست مدرنيستها مطرح ميكنند. نه براي اينكه جهان به اين سمت حركت كرده و در كل زندگي به اين سو كشيده شده است. ما به دنيا نيامديم كه جهان را عوض كنيم، ما به دنيا ميآييم جهان ما را عوض كند. ما خوراك جهانيم و بايد به اين درك برسيم. چندي پيش برنامهاي از تلويزيون پخش ميشد كه اعلام كردند كه كرهاي پيدا شده كه دورش با يخ محصور است و خوشحالي گوينده باعث شده بود من فكر كنم كه تا چند وقت ديگر ما ميتوانيم اين كره را از نزديك ببينيم. بعد فهميدم كه او ميليونها سال نوري با زمين فاصله دارد. يعني ما با اين معيارهاي كيهاني تك ياخته هم نيستيم. اين درك است كه ما را به سادگي ميرساند و بايد توجه كرد كه سادگي هرگز به معناي ساده لوحي نيست. هيچ غروبي نيست كه شبيه غروبي ديگر باشد. با همه اينها آسمان همه غروبها زيبا هستند و اثر هنري هم بايد اينگونه باشد كه عموما با آن ارتباط برقرار كنند و از آن لذت ببرند.
برداشت ما اين است كه شعر ايران كمكم دارد به معيارها پست مدرن دست پيدا ميكند.
اساسا چون اين مقولات در كشورهاي عقب افتاده از جمله كشور ما مد ميشود و مد شدن هم براساس درك عميقي نيست شخصا دوست ندارم اين واژهها را به كار ببرم اما به هر حال پست مدرن در دنياي امروز يك واقعيت است. اما بعضيها فكر ميكنند كه الان همه آمريكاييها پست مدرن هستند و چيزي به عنوان مدرن در آن طرف وجود ندارد، در صورتي كه اصلا اين طور نيست. اخيرا كتابي از سوكال فيزيكدان برجسته منتشر شده به اسم «ياوههاي مد روز» كه جنجالي برانگيخته. او معتقد است كه چيزي به اسم پست مدرن مزخرف است يا حداقل اين چيزهايي كه شما ميگوييد مزخرف است. من در هنر به هيچ ا سمي پايبند نيست. در كلاسهايم همواره اولين جملهاي را كه به دانشجويانم متذكر ميشوم اين است كه شما سمبوليسم را نميخوانيد كه سمبوليست شويد بلكه سمبوليسم را ميخوانيد كه سمبوليست نشويد و يا سورئال را ميخوانيد كه سورئال نشويد.
شما همه اين چيزها را ميخوانيد كه خودتان را بهتر بشناسيد و از موقعيت خودتان آگاه شويد. من شخصا احساس ميكنم كه با خواندن رمان جديدم را اين طوري راحتتر ميتوانم بنويسم و اهدافم را به اجرا درآورم، حالا يكي ميگويد اين اثر پست مدرن است و ديگري ميگويد نه. و جالب است كه پل استر در يكي از مصاحبههايش ميگويد: كه ديگران بعدها در مورد من ميگفتند كه پست مدرنم.
خود شما در خيلي از مواقع اشاره كرديد كه ما هنوز معيارهاي درست مدرن و پست مدرن را نشناختهايم و نميدانيم كه در جامعهاي زندگي ميكنيم كه از مرز مدرنيته گذشته و يا اصلا فضاي مدرن را درك تا به پست مدرن برسد؟
يك نكته بسيار مهم اين است كه من اصلا اعتقاد ندارم كه يك جامعه بايد مراحل تكاملي را پله پله طي كند. من چنين اعتقادي ندارم تا جامعهاي به پست مدرنيته نرسيده هنرمندي پست مدرن نميتوان داشت.
به اين خاطر كه جامعه ايران پس از انقلاب مشروطيت هنوز مدرن نشده بود كه چهرههايي مثل نيما و صادق هدايت پيدا شد. اين چهرهها خودشان بودند كه مدرن شدند.اينها با وقوف به فرهنگ دروني خود و فرهنگ مدرنيته، مدرن شدند. در حالي كه در غرب چنين نيست. تاريخ غرب موزون است. يعني تاريخ، وضعيت اجتماعي و اقتصادي و هنري خودش را به وجود ميآورد. در جوامع شرق از جمله ايران كه هيچ چيزش موزون نيست، در نتيجه در عصر ارباب رعيتي هم هنرمند مدرن پيدا ميشود. اگر اين دو نفر شاهزاده نبودند و فئودال زاده نبودند و زبان فرانسه را ياد نميگرفتند و با روزنامههاي خارجي، ارتباط نداشتند امكان نداشت مدرن ميشدند. اينها از امكانات مدرن استفاده كردند و چهرههاي برجسته و پيشگام ادبيات مدرن شدند. به همين دليل من قبلا در جايي گفتم كه صادق هدايت و نيما يوشيج نمايندگان نسل خود نبودند. نماينده نسل آنها، ملكالشعراي بهار و پروين اعتصاميبودند. نيما و هدايت خيلي جلوتر بودند و نمايندگان مدرنيسم بودند كه بعدها قرار بود پيدايشان شود. پس در اين جوامع چهرههاي مدرن و پست مدرن پيدا ميشود، اما آن چهره كسي است كه درك عميقي داشته باشد و جامعه خودش را بشناسد.
آيا شما هنوز هم ميخنديد؟
براي چه نخندم.
به اين دليل پرسيديم كه يادمان ميآيد در جايي گفته بوديد از هر آدم جدي كه غمگيني را براي به تصوير كشيدن جديت خودش استفاده ميكند بدم ميآيد و يا از هر لحن رسمي كهاندوه در آن نهفته است و از موسيقي خيلي جدي كه رگههايي از حزن دارد. در آن صحبتها از شادي زائدالوصفي صحبت كرديد كه در خودتان وجود دارد.
آيا ميتوانيم اين تشابه را در زبان شكل بدهيم و بگوييم كه زبان ما با آن ضخامت خودش اين رويه را داشته است؟
البته شما توضيح كافي داريد، ولي من تاكيد ميكنم كه من نميگويم با اندوه مخالفم بلكه ميگويم با كسي كه تصور كند جديت يعني اندوهخواري و فكر كند جديت يعني لباس سياه پوشيدن و يا اخمو بودن با اين چيزها مخالفم وگرنه در جهان احمقانهاي كه ما در آن زندگي ميكنيم طبيعي است كه آدم اندوهگين ميشود اما من با رسميت بخشيدن اين قضيه به عنوان يك امر جدي انساني مخالفم. به اين دليل كه در تاريخ ما اين امر را جدي تلقي كردند ناصر خسرو قبادياني ميگويد:
نه بخند، نه بخندانم
كه خرد سخت گرفته است گريبانم
ناصرخسرو فكر ميكرد چون آدم خردمندي است زشت است كه بخندد و اين فكر عبوس فكر عقب ماندهاي است و اشاره من به شادي در واقع رد اين تفكر است. وگرنهاندوه يك پديده حقيقي است و هميشه وجود داشته. من ميگويم زندگي بيبهاست پس بايد شاد بود ودر يكي از شعرهاي آخرم گفتهام:
«جز مرگ
هيچ چيز جهان
جاودان نيست
و ارزش زندگي در همين است عشق من»
اما از ابتدا تا كنون ما حداقل در شعر غير از آه و ناله و به تصوير كشيدن اندوه زندگي هيچ كار ديگري نكردهايم و فكر ميكنيم كه شاعري نبوده كه حداقل لحظاتي از شاديهاي زندگي را در شعرهايش به نمايش درآورده باشد؟
ببينيد خود من كه مبلغ شادي هستم هنوز نتوانستهام از اندوه خودم را نجات دهم. رمان آخرم به يك معنا هنوز كافكايي است و اصلا هم اين فضا را دوست ندارم اما بايد قبول كنم كه من محصول همين جامعهام. اما اين فرق ميكند كه تو نكبت و اندوه را به عنوان يك اصل بپذيري يا نه. من حرمتي براي نكبت و فقر قائل نيستم، اسير آنيم.گرفتار تاريخي آنيم دليلي ندارد كه به آن حرمت بگذاريم.
ياد داستاني ميافتم كه كسي كنار رودخانه بود، ميبيند كه آب، پوست پلنگي را دارد ميبرد، آخي ميگويد و در آب ميپرد و بالا ميآيد فرياد كمك كمك سر ميدهد. كساني كه در كنار رودخانه ايستاده بودند ميگويند پوست پلنگ را رها كن. آن شخص به افراد كنار رودخانه ميگويد: پوست پلنگ نيست خود پلنگ است و مرا گرفته رها نميكند. حالا قضيه ما هم همين است. اين اندوه تاريخي ما را گرفته و رها نميكند.
حالا ما اين موضوع را تاييد نكنيم اما وقتي در آثار ما اين اندوه رنگ جدي گرفته است چه فرقي ميكند؟
درست است من خودم وقتي قصيده لبخند چاك چاك را مينوشتم تصور ميكردم كه به قول شهريار:
فرياد من به گوش زمين نيست آشنا
من طائر شكسته پر آسمانيام
بعد با خودم گفتم من كجا طائر شكسته پر آسماني هستم. همين طوري دري به تخته خورد و ما به دنيا آمديم. به هر حال من فكر نميكنم اندوه و تلخكاميكه در قصيده لبخند چاك چاك به چشم ميآيد در 53 ترانه و يا باغبان جهنم هم ديده شود.
برگرفته از:
http://www.hayateno.org/Detail.aspx?cid=47466&catid=553