شعری از کنستانتین کاوافی
ترجمه ی فیروز مشرقی


بی هیچ گونه رعایتی، شرمی، خجلتی
برگرد من آنان حصاری ساخته اند، استوار و تنومند
و من اکنون نومید، نشسته ام این جا
و نمی توانم دیگر اندیشه کنم به چیزی دیگر:
این سرنوشت، ذهن مرا می جود
زیرا بیرون از این جا کارهای فراوانی داشتم
چه گونه توجهی نکردم، هنگامی که حصاری می کردند
اما هرگز، صدایی از آنان نشنیدم
نامحسوس، آنان مرا به بند کشیدند، از بیرون جهان.