سگ زینتی ( با صدای شاعر )
سگ زینتی
پارس کن!
آماده ی ترسیدنیم.
پرنده یی که فقط یک بالش مانده است
تقدیرش
تقدیس دهان گربه است.
پارس کن!
برای مگس
شیرین تر از این نیست
که در پیاله یی از عسل بمیرد.
همه چیزی برای تمام شدن به کمال می رسد
پریدن هیچ فوارهیی تا ابد نیست.
اگر می خواهی دوستت بدارم، بیدارم مکن، عشق من!
انسان خفته دروغ نمی گوید
بیداری، ناگزیری است که راه دروغ را رسم می کند.
از آن چه که رنج می بریم
زندگی نیست
زندگان اند!
بر پیشانی خود می نویسیم
هر کس دروغ نمی داند
به انتظار ورود
نماند.
محبوب من
که ثانیه ها را دور می زنی
و لحظه ی موعود می رسی
هیچ چیز جهان بی اثر نیست
جز بهشت
که به دوزخ خود خو کردیم.
سگ از سر دلسوزی پارس می کند
از وحشت
می درد،
ای که کتاب هایم را می دری
و شعرم را
برای نگهبانانت سرخ می کنی
چه قدر
تا شکار تو باقی است.
به نام آن که تو را زیباتر می کنند
چه زشتی ها که نکردند، زندگی!
شامه ی سگ
لعنت برای شکار و
نعمت برای شکارچی است
ما کدامیم، شامه ی آسمان!
تقدیر من
سگ استخوان در گلویی است
که صدای شکار را می شناسد و
در گوشه ی ایوانم چرت می زند.
سگ پاسبانم پارس کن!
به امید تو این همه راه را دویدیم
و به مرتع سرگردانی رسیدیم،
پارس کن، نترس!
سگ رو به روی تو نیز زینتی است.
جز مرگ
هیچ چیز جهان جاودان نیست
و ارزش زندگی در همین است عشق من!
عشق
بخاری هیزمی در اتاقی است
که چهار دیوارش از یخ است.
امید
کلاه کشی در سرماست،
آرزو
جیره ی سگ های شکاری
که از آب سیاه بگذرند.
آن که بر کف دریا رام خفته است
از کف رفته است.
محبوب من که ماسه ی ساحل را برای آمدنم چنگ می زنی
جز پرچم پاره یی که بر نوک خودکارم آویخته چه دارم
که نجاتم دهد،
آمدنت، رفتنت، سطور کتابی است
که شروع می شود، و تمام می شود
تا حکایت خود را بخوانم.