تبليغاتX
شمس لنگرودی
شمس لنگرودی
باران شبانه

نگاهی به مجموعه باغبان جهنم سروده شمس لنگرودی

باران شبانه را دوست دارم

فیض الله شریفی

شاعر کتاب «باغبان جهنم» شفاف، ساده و صمیمی است. تو در تو، پیچیده و مرموز نیست. خودش را گل آلود نمی کند که عمیق نشان دهد. او شکارچی آنات و حالات است. در شعرهایش عناصر عقلی و شهودی هم آغوشند. شاعر برای ایجاد هم حسی با عرفان بودایی مثل شاعران اروپایی محتاج ریاضت نیست، زیرا که عرفان ایرانی قوم و خویشی شگفت انگیزی با عرفان بودایی دارد.

در این اشعار گونه ای ظرافت و ریزبینی موجود است. در این اشعار یک گل سرخ تصویری از بهار است و یک برگ فروافتاده همه پاییز را در خود دارد.

یک چیز است و همه چیز یک «ترانه» نشانگر تمامی ترانه ها و اشعار است؛ با این تفاوت که در خیلی از شعرها شاعر نحوه نگریستن و دریافت کردن، نحوه کشف ارتباط اشیاء و واژگان و رفتار با زبان، با هایکوهای ژاپنی یکسان و همسو نیست چون این نوع ایجازها به سوی گستردگی و بیان گام می زند نه به سوی بی کلامی و فشرده گویی.

سرزمین آرامش

باران شبانه را دوست دارم/ نیمه های شب/ چراغ روشن پارک ها/ و ماشینی که دور می شود/ به سرعت زندگی

طبیعت در نظر شاعر هم علت است هم معلول، از بیرون خود آغاز می کند و به درون نقب می زند. با اندوه به طبیعت می نگرد و شادی خود را بازگو می کند موجز می گوید و نگاه به طبیعت به بیش از چند کلمه و چند رابطه کوتاه نیازی نیست.

این چیزهای عادی را مردم عادی هم می بینند، اما خواننده هیچ وقت شاید به این تصویر نرسد که ماشین چگونه می تواند به زندگی مانند شود. در اینجاست که خواننده وارد حال و هوای آزاد شاعرانه می شود تا با زندگی شاعر دمساز شود. شعر در واژه های باران شبانه، نیمه های شب و چراغ روشن پارک و ماشین و زندگی جریان دارد. چرا که رازهای زندگی در اعماق هر اثر هنری است و اینجاست که هنر خدایی می کند.

حیات مالامال از راز است و رمز و ناشناخته ها و این اشعار ورای حسابگری عقلی است و به گونه ای حسن تعلیل است یعنی علت علمی و عقلی ندارد و به قولی؛ «آواز آرامش جاویدان» است؛ منتها شاعر سعی در گفتن و انتقال دارد، انتقال یک حس شاعرانه، عرفانی، انسانی یا فلسفی و انتقال زبان. چیزی که در هایکو نیست؛

باران/ ببار/ ببار و برگ های تباه شده ام را فرو ریز/ ببار/ تا به نغمه های اندوهگینت/ در خوابی پرمیوه فرو شوم

شاعر حرفه ای از دید خود به زندگی می نگرد و زندگی را همین اندیشه های کوتاه و دقیق می داند، با عشق می نگرد و زندگی را همین گونه که هست می پذیرد. ساده و ژرف است.

حالا اگر شما بین باران، برگ، نغمه و خواب که هر روز با آن سر و کار دارید پلی بسازید به جایی نمی رسید، اما شاعر با این واژه ها شما را به سرزمین جاوید آرامش می برد.

به این شعر بنگرید و سرگردانی شاعر را و خاموشی او را و «پنج ورزای» خاموش را؛

پنج قاره سرگردان اند/ پنج ورزای سفید/ خاموش/ در پشه باران تابستان

در این نوع اشعار می توانید روابطی ظریف ببینید، آوارگی و سرگردانی را مشاهده کنید، ناپایداری جهان را با اندوه و تاسفی عمیق نظاره گر شوید؛

نمی داند به قربانگاه می رود/ گوسفندی/ که از پی کودکان می دود/ که عقب نماند

کالبدشکافی

درون مایه اشعار؛ 1ـ تنهایی 2ـ عقل گریزی 3-تسلیم و رضا 4-طنز 5-بی کلامی 6- مرگ

1ـ جلوه دیگری از شعرهای «شمس» تنهایی است. شاید به خاطر چنین حالتی است که شاعر شعر می گوید. شاعر از دفترهای قبلی خود کمی فاصله گرفته و آن هیجانات عقیدتی اش فروکش کرده است و به جای آن تنهایی و مراقبه و مکاشفت را جانشین کرده است و به تامل در طبیعت پرداخته است و رمانتیک نگری و طبیعت گرایی اش پررنگ تر شده است؛

چه می شد اگر پرنده بودم و/ تک تک برگ ها را/ با منقارم می شمردم/ و به یاد می آوردم گلی را/ که در پرپاهایم خواب رفته است.../ باران خزانی/ خاموش و مه آلود می بارد/ و تو تنها ایستاده ای/ و بال و پری نداری.

شاعر آرزوی پرواز دارد و دوست دارد برای رفع تنهایی، تک تک برگ ها را با منقارش بشمارد، اما پرواز متصور نیست. باران، کمی تنهایی شاعر را در خود فرو می بارد، اما خاموش است و مه آلود. این باران در درون شاعر می بارد و مه آلودی در وجود شاعر، غمگینی و تنهایی شاعر را به تصویر می کشد و شاعری که سر پرواز ندارد. میل به پرواز در شاعر نفوذ کرده است و این دوسویه است. با وجود احساس تحرک در پرنده و گل و باران ولی این حالت قابل انتقال نیست. چون شاعر و شعر چنان جوش خورده است که قابل تجزیه نیست. این تنهایی شاعر را اقناع نمی کند چون دل او را سیاه و مه آلود کرده است. در واقع همه یک چیز شده اند؛

تنهایی/ دل آدم را سیاه می کند/ حتی اگر/ پوینده و مختاری/ همسایه های تو بوده باشند.

این نوع تنهایی نمی تواند مثل بعد عرفانی اشعار دیگر لذت بخش باشد. چون شاعر ناخواسته سر در لاک تنهایی فرو برده است. با این حال نمی توان همه این حالت های تنهایی را یکسان دانست. در شعر زیر شاعر از تنهایی خود ناراضی نیست؛ راهی نمانده است/ مگر راهی/ که مرا/ به من می رساند/ دست در دست خویش/ همچون گل سرخی/ به گل بودن خود شادمان باش.

2ـ عقل گریزی و حسن تعلیل؛ یعنی آوردن دلیل غیرعقلی و غیرعلمی، اما زیبا یا نوعی عرفان که عشق به هستی و زیبایی ها در شعرهای شاعر نمود دارد؛ کوهستان های آفتاب زده/ زانو می زنند/ که جرعه آبی بنوشند/ در پیاله دست های تو.

از اینجاست که شعر با عقل و علم ناهمخوان می شوند؛ تعجیل مکن/ دیر نیست/ کولاک ها/ در بستر خود فرو می نشیند/ مقصود دیگری در میان نیست.

این پارادوکس قابل پذیرش نیست که کولاک ها در خودشان فرو روند. همانگونه که در وجود فرهیختگان کولاک های سیاسی - اجتماعی فرومی روند. بی خود نیست که در شعر زیر شاعر دوست دارد غریزه یک پرنده را داشته باشد یا درختی باشد و این همه عقل او را عذاب ندهد؛ چه می شد اگر املایی نبود/ مدرسه نبود/ و نمی دانستم نامم را چگونه باید بنویسم/ و نمی توانستم ساعت ها را بخوانم/ و مثل درخت ها در باران خیس می شدم.

3ـ تسلیم و رضا؛ قبول شاکرانه تمام کم و کاستی های خود و دیگران است و نوعی ایثار و بخشایندگی و سپاس گذاری و ایثار و از یاد بردن آنان که شاعر را آزرده اند؛

چرا همگان را نبخشم ]نبخشایم[/ چرا از خاطر نبرم زخم ها را/ من که فراموش خواهم کرد/ نشانی خانه ام/ چهره کودکم/ و تلفظ نامم را از دهانت/ و شعله که بر باد خواهد رفت.

شاعر حتی از آمدن توفان هم احساس رضایت می کند و شکیبایی به خرج می دهد؛ زنده باد هر چیز خیالی/ که در اوراقم توفانی برپا می کند/ و میوه صبر می دهد.

این شیوه تسلیم بودن، بعد تحول و تحرک دارد و شاعری را به تصویر می کشاند که به استقبال خطر می رود. رضایت خاطر شاعر گاهی بعدی تناقضی دارد که حالتی غم انگیز را القا می کند؛ گاه از سر طنز و گاه مظلومانه به حقیقت جهان می نگرد. شعر را طول و تفصیل نمی دهد. ضرورتی هم نمی بیند که این کار را بکند.

4ـ طنزهای موثر و تازه همراه با تلمیح های نو و متحرک؛ طنز در کنار فاجعه می نشیند، هدف اش خنده نیست بلکه نیشخند و گریه است؛

1ـ دیر آمدی موسی/ دوره اعجازها گذشته است/ عصایت را به چارلی چاپلین هدیه کن تا کمی بخندیم.

نیشخند این نوع طنز کنایه آمیز و توام است با خشمی که با خودداری حکیمانه ای می آمیزد.

طنز به ناهنجاری های اجتماعی و سیاسی حمله می کند. طنز چه گروتسکی (طنز سیاه) باشد چه ملیح و زیبا باشد عنصر جدایی ناپذیر شعر و هر اثر هنری است.

5ـ بی کلامی یا بی سخنی؛ در این حالت قصد شاعر تخلیه جوشش احساسات درونی است که کلام از بیان آن ناتوان است.

ـ شاید جز شعر، راه های دیگری هم وجود دارد. گاهی واژگان از آن رو به کار نمی روند که چیزی گفته شود بلکه ]مقصود از آن پاک کردن چیزی است که به نظر می رسد میان ما و چیزهای واقعی، که در واقع از ما جدا نیستند حایل است یا حجاب میان ما و آنهاست، یعنی میان ما و آنهایی که ما آنها را با خودآگاهی مان درک می کنیم[.

ماتیو آرنولد می نویسد؛«شعر چیزی کمتر از سخن کامل انسان نیست».

اما این هایکو چگونه سخنی است؛ هیچ یک سخنی نگفتند/ نه میهمان و نه میزبان/ و نه داوودی های سپید

شاعر تلاش دارد واژگان را از میان خود شیء و خواننده بردارد؛ وقتی سالکی از «ذن» می پرسد ذن چیست و ریونا سه بار می پرسد پاسخ نمی شنود، بار دیگر که می پرسد او را به رودخانه می اندازد که یعنی غوطه خور و جاری باش و مپرس و نشنو که این است ذن.

اندیشه هایکویی می گوید؛ که زخم های زندگی و حس های آن به کلام درنمی آید؛ برادرم ایرج گردن نه/ «روشن تر از خاموشی/ چراغی ندیدم/ و سخنی/ به از بی سخنی نشنیدم/ چنین گفت بایزید بسطامی... ساعت پنج بود/ بر پنج رشته انگشت/ که گلوی شما را فشرد».

6 ـ مرگ؛ مرگ بن مایه شعری بسیاری از شاعران جهان است. این درون مایه در شعر بسیاری از شعرهای شاعران ایران هم هست. خیام استاد مرگ اندیشی است که این مقوله را توسعه داده است.

این کوزه گر دهر چنین جام لطیف

می سازد و باز بر زمین می زندش

شاعر هستی شناس زمان و مرگ است. او مثل حافظ در لب بحر فنا نشسته است و گذر عمر را می بیند؛

بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین / کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس

همین تصویر را می توان در شعر بیدل دهلوی نگریست؛

می رود صبح و اشارت می کند / کاین گلستان خنده واری بیش نیست.

و شاعر باغبان جهنم هم با دید طنزآمیزی می گوید؛

نمی داند به قربانگاه می رود / گوسفندی / که از پی کودکان می دود / که عقب نماند.

شاعر مرگ عزیزانش را دیده است و مرگ معصومانه دوستانش او را شوکه کرده است؛

نه ساعت پنج بود / نه نره گاوهای جهان برابر مرگ نعره کردند / آفتاب ظهر می درخشید / و من به انتظار تو ایستاده بودم / پیراهن خونینت بازگشت / با یک سکه پنج ریالی / که می خواستی / به من تلفن کنی.

شاعر بی اعتنا به دمدمه های پرکشش مرگ به نظاره گری و دل واپسی های مرگ می نشیند و آوای کوبنده مرگ را که سراسیمه آمده است و ساز نیستی بر سیمای پدیده ها می گسترد، می بیند. تکنیک های هنری شعر شمس؛ شاعر ساده می سراید و ممتنع و صمیمی. همانگونه که در شعر سعدی می بینید یا در شعر ایرج میرزا و سپهری و شاملو می بینید. شاعر گنده گویی نمی کند. خود را گل آلود نمی کند که عمیق نشان دهد. در دام آوانگاردهای ساختگی نمی افتد، پراکنده گویی نمی کند. نحو ستیز نیست. مجنون نمایی نمی کند. مصادر جعلی نمی سازد و پریشان نگار نیست.

مسلما هیچکس چون شمس تاریخ ادبیات سرزمینش را نمی شناسد. «تاریخ تحلیلی شعر نو» او را بخوانید. گردباد شور و جنون را بخوانید. «مکتب بازگشت» او را و «آثار و احوال نیما یوشیج» او را ورق بزنید.

در شعر شمس اشیاء و حس ها را می توان شمرد؛

شاعر شعرهای پرشکوهی ساخته که نوستالوژی اوست و با آنها زندگی می کند. شاعر صبغه اقلیمی دارد. از لحظه ها و حالات و حس ها عکس فوری می گیرد. نگاهش به اشیاء پیرامونی کرشمه هایی شکلاتی و ادیبانه است.

اشعار شمس ایجاز تماشاست، سفر به سطوح اشیاست. ایجاز در اشکال و تصاویر بیرون و درون شاعر. در محاصره وزن غالبا شعری به دور از شائبه وزن می سراید و وزن در شعر او مطالعه احوال موسیقایی واژگان است. وزن در پیراهن اشعار تنیده شده است. مصراع ها گاه چون صاعقه می درخشند و تصاویر و فعل هایی که قافیه می شوند، ضعف وزن را می گیرند. از نثر گزارشی می گریزد هرچند گاهی وارد این حوزه می شود؛

معاون کرزای را کشته اند/ آزادی خواه اند / قاتلان

این نوع اشعار نیز موردپسند شاعر نیست، اما گاهی ناگزیر است. او درعین ایجاز چیزهای وصف ناپذیر را روی کاغذ می ریزد؛ تشخیص ها و استعاره و کنایه ها، حس آمیزی ها و طنزها و پارادوکس ها بسیار زیبا و ساده و دل نشین در جان مصراع ها فرو رفته اند و گاهی معادل سازی های شگفت انگیزی دارد؛ گلایل را دوست دارم / به خاطر قلبش / که از پس برگ های لطیفش پیداست / دل آدمی پیدا نیست / و سرانگشتانت را سیاه می کند چون گردو / اگر بگشایی و ببینی.

 

برگرفته از:

http://www.kargozaraan.com/Released/85-08-23/82.htm

 

|+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 0:40 |