در طول تاريخ، اهل قلم چند مرحله را تا امروز گذراندهاند؛ در مرحلهي اول، بهطور طبيعي جايي جز دربار نداشتند و دربار، حامي اهل قلم بود، و چون شغلشان ايجاب ميكرد كه در آنجا تأمين شوند، اين روند تا اواخر قرن چهارم و پنجم، كه تصوف رشد كرد، ادامه داشت. در اين زمان، بخشي از اهل قلم و فكر و انديشه به عرفان و تصوف گرايش يافتند و از دربارها به خانقاهها انتقال پيدا كردند، و حاميشان ديگر مردم اهل خانقاه بودند. اين وضع تا تيموريان ادامه داشت، كه با گسترش شهرنشيني و ورود تودههاي بيشتر مردم به زندگي شهري، بخشي از اهل فكر از دربارها و خانقاهها به محل تجمع مردم يعني قهوهخانهها گرايش پيدا كردند؛ يعني حامي اهل قلم تا اواخر دورهي صفويه، قهوهخانهها و جاهايي بود كه مردم جمع ميشدند و به آنها كار هنري ارايه ميشد. آنها بودند كه زندگي هنرمندان را تأمين ميكردند.
بعد از افشاريه و شكستهاي پي در پي، تاريخ ما به روال اوليه بازگشت داشت و هنرمندان دوباره به دربار برگشتند. اين ادامه داشت تا مشروطيت؛ يعني ورود جامعهي ايراني به عرصهي مدرنيته؛ به اين معنا كه كلا قرار است هنرمندان و متفكران داخل مردم باشند و خريداران اصلي آثارشان، طيف وسيع مردم. همين اتفاق در جاهاي ديگر هم افتاد؛ اما در ايران تفاوت داشت. در غرب آرامآرام مردم به روزنامهها و خواندن كتاب گرايش پيدا كردند و اهل قلم از دربار و جماعات اشرافي بينياز شدند و پايگاه مردمي پيدا كردند؛ همانطور كه در ايران اين اتفاق براي احمد شاملو، فروغ فرخزاد، مهدي اخوان ثالث و سهراب سپهري افتاد. منتها اتفاق ناگوار اين بود كه مردم ايران به دلايل عديده رغبتي به هزينه كردن براي امور فرهنگي پيدا نكردند؛ براي همين اهل قلم به قول جلال آل احمد، به زينتالمجالس تبديل ميشوند؛ يعني فقط توليد كنند و مصرف شوند و زندگيشان را در جاي ديگري تأمين كنند.
حالا قلم چه جايگاهي دارد؟! قلم در كشورهايي مثل ايران كه حامي ندارد؛ نه دربار، نه خانقاه، نه قهوهخانهها، و قرار است تودههاي كتابخوان حامي اهل قلم باشند. جايگاه اهل قلم جايگاه گمشدهاي است و بقيهاش تعارف است. قرار است در جامعهي مدرن يا شبه مدرني مثل ايران، اين 70 ميليون نفر مصرفكنندهي آثار هنري باشند، كه با اين تيراژ و تعداد كتابخوان اندك، از طريق هنر نميشود زندگي را تأمين كرد و اين جامعهاي نيست كه هنرمندان بتوانند به آن تكيه كنند. آنها در اينگونه كشورها مثل ايران بايد تكليفشان را با خود و قلمشان روشن كنند و تبعاتش را از همان اول بپذيرند و بدانند كاري را شروع كردهاند كه خودشان هستند و خودشان، و در اين ميان، عدهاي از آنها يا جذب مراكز غير هنري، كه هنر برايشان وسيله است، ميشوند و در نتيجه هنرشان به انحراف كشيده ميشود، و عدهاي ديگر سرخورده. فقط عدهاي اندكي ميمانند كه با پذيرش همهي تبعات گاه ناگوار، تا انتها راهشان را ادامه ميدهند.