تبليغاتX
شمس لنگرودی
شمس لنگرودی
شاملو

 

شاملو جريان شعر را به دنبال خودش مي کشيد

گفت و گو با شمس لنگرودي به مناسبت سالروز تولد احمد شاملو‏

بهاره خسروي

 

 

 

محمد شمس لنگرودي از شاعران و نظريه پردازان شعر امروز است. تحقيقات و بررسي هاي وي در زمينه ريشه ‏شناسي شعر معاصر ايران و تاثير شعر بر جامعه تاکنون موافقان و مخالفان بسيار يافته، اما نکته اي که همگي در ‏آن متفق القول هستند ظرافت و وسعت ديد شمس لنگرودي است که هم در آثار تحقيقي و هم در اشعار خود او ‏منعکس شده است. از اين رو صفحه تازه تاسيس مانلي را که به يادبود نيماي کبير نامگذاري شده و به شعر و ‏شاعران خواهد پرداخت، با سخنان شمس لنگرودي درباره بزرگ ترين شاعر روزگار مان-احمد شاملو- آغاز ‏کرده ايم....‏

 

برخي از منتقدين، کارنامه شعري شاملو را به سه دوره تقسيم مي کنند. دوره اول تا زمان چاپ دفتر ‏شعر آهنگ هاي فراموش شده است که شاملو در آن صرفاً شاعري رمانتيک به نظر مي رسد. دوره دوم به انتشار ‏قطعنامه باز مي گردد که شاملو را به شاعر انسان و تعهد اجتماعي تبديل مي کند. دوره سوم پس از آشنايي با آيدا ‏است که گر چه در آثار شاملو انسان، محور اشعار قرار مي گيرد، ولي به نظر مي رسد نگاه او به انسان تلطيف ‏شده است. آيا شما به چنين تقسيم بندي اعتقاد داريد؟
من به اين تقسيم بندي قايل هستم به علاوه اين که بعد از دهه 60 شعر شاملو به طرف فلسفي شدن و نوعي نگاه ‏هستي شناسي مي رود و اين مرحله ديگري از شعر شاملو بود. اگر چه در اين مرحله شعر شاملو عمق بيشتري ‏پيدا کرد اما از حس و حال پيشينش کاسته شد و اندکي دشوارتر شد که البته به گمان من اين ضعف يک شعر است ‏که چنان دشوار شود که خواننده براي فهمش مجبور شود با آن کلنجار برود. ‏

 

در تعريف مدرن از تعهد اجتماعي انسان ها به طور مجزا از يکديگر، در قبال هم سنجيده مي شوند. ‏اينجاست که بحث انسان در شعر شاملو پيش مي آيد و اين که آيا به نظر شما شعر شاملو، اومانيستي بود؟‏‎ ‎‎
بله شعر شاملو اومانيستي است و برخلاف تصور عده اي که مي خواهند کشور ما غوره نشده، مويز شود، اين ‏طبيعت شعر مترقي و راهگشاي ايران در آن سال ها بود. چون ايران بعد از مشروطيت شروع کرد به رفتن به ‏سمتي که غرب در قرن هفدهم قدم در آن گذاشت. يعني اگر شعر اومانيستي در آن سال ها در غرب اتفاق افتاد، ‏طبيعي است که در اين سال ها بايد در ايران اتفاق مي افتاد. از اين زاويه شاملو يکي از اومانيست ترين شاعران و ‏متعهدترين شعرا است. منتها نکته اي که بايد در باره تعهد و شاملو مطرح کنم اين است که در دهه 40 شعر ايران ‏‏- به نوعي ادامه شعر دهه 30 است - شاهد هياهو پيرامون تعهد است؛ به ويژه تعهد اجتماعي که در غرب هم ‏مطرح بود و در ايران هم طبيعي است که مطرح بود. مقوله تعهد باعث شده بود که عده زيادي از شاعران که ‏نامي از آن ها نمانده، شعر را به شعار تبديل کنند و از شعريت خالي کنند. شعر آن ها شده بود يک مقاله موزون ‏سياسي که هيچ حس و جوهر شاعرانه اي در آن ها وجود نداشت. شاملو علاوه بر شعرهاي اومانيستي شعرهاي ‏تعهد گرايانه اي هم داشته که جوهر شعري در آن ها بسيار مشهود بود از جمله مثلا شعر «آخر بازي» که براي ‏شاه در مقطع سال 57 گفته بود، اين شعر جدا از اين که ناظر بر يک اتفاق تاريخي است، شعريتي هم در آن وجود ‏دارد که به رغم گذشت آن سال ها و آن مسايل خود شعر به عنوان يک شعر باقي مانده است. فرق شاملو در حوزه ‏تعهد و اومانيسم با ديگر مدعيان تعهد و انسان گرايي در همين نکته بود.‏

 

اين نگاه ايدئولوژيک شاملو به انسان باعث نمي شد که در شعرهايش انسان ها را سياه و سفيد ببيند و ‏دچار نوعي مطلق گرايي شود که به ماهيت شعر او لطمه بزند؟
اگرچه شعر شاملو ايدئولوژيک بود و سياه و سفيد، منتها معمولاً آن قدر دچار سياه و سفيدي و مسايل ايدئولوژيک ‏نمي شد که شعريت را نابود کند. شعر ايدئولوژيک، شعر سياوش کسرايي است که به خاطر علايق ايدئولوژيکي ‏خيلي از مسايل مورد اعتقادش را در شعر خود وارد نمي کرد. اما در شعر شاملو چنين چيزي نيست. در همان ‏سال هايي که شاملو شعر اومانيستي مي گفت، اگر کتاب "آيدا در آينه" را ببينيد – که در همان زمان چاپ شد - ‏متوجه مي شويد که پر از پرخاش به انسان است. "زمين را دوست نمي داشتم/به خاطر مردمانش"؛ مگر قرار ‏نيست يک شاعر انسان گرا باشد، پس چطور مي تواند چنين شعري را بسرايد؟ براي اين که هرگز ايدئولوژي، ‏شاملو را کور نمي کرد. و باعث نمي شد که حرف هايش را ناگفته بگذارد. ‏

 

اين نگاه شاملو به آدم ناشي از آرمان شهري نبود که متاثر از عقايد سياسي شاملو بوده و وي به دنبال ‏رسيدن به آن بود؟
اين مقوله ها با پست مدرنيسم در دنيا مطرح شده و در ايران هم همزمان با اين جريان در حال مطرح شدن است. ‏والا مگر در غرب، پل الوار که شاعر محبوب شاملو بوده، مگر همين طور که شما گفتيد نبوده؟ هم آرمان گرا ‏بوده، هم انسان گرا. آيا اين مقولات باعث شده شعر پل الوار شعر نشود؟ عده اي با قرار دادن يک سري فرمول ‏جلوي چشم شان، مي خواهند شعر کسي را رد کنند که معمولاً به نتيجه اي نمي رسد و گذرا ست. ما بايد ببينيم اين ‏آثار اصلا در آن مقوله مي گنجند يا خير؟ نه اينکه ببينيم شاعري به فلان اصل اعتقاد دارد يا نه. در غرب برتولت ‏برشت هم آرمان گرا بود هم انسان دوست. آيا مي شود گفت چون برشت به اين مسايل اعتقاد داشته، پس آثارش ‏مردود است؟ بايد ديد که اين مساله چگونه در هنرش تجلي پيدا کرده. مثل مولوي، حافظ، سعدي و ديگران. اين ها ‏که از نظر ايدئولوژي خيلي عقب تر از شاملو بودند. آيا چون حافظ و سعدي افکارشان از شاملو عقب تر بود پس ‏اشعار شاملو از شعر آنها برتر است؟ اين جوري نيست که اگر آدمي افکار ارتجاعي داشته باشد آثارش هم الزاماً ‏ارتجاعي باشد. مثلا بکت را مقايسه کنيم با برشت. آيا تفاوت ايدئولوژي شان باعث مي شود که اگر ما طرفدار ‏برشت باشيم بگوييم بکت هيچ ارزشي ندارد؟ مهم اين است که افکارشان چه تجلي اي در هنرشان دارد. در زماني ‏که شاملو شعر مي گفت خيلي هاي ديگر هم همين افکار را داشتند چرا شاملو نشدند؟ نکته مهم اين است که خيلي ‏از دوستان که به پرو پاي شاملو مي پيچند، به اين نکته توجه ندارند که اين حرف ها به فرض اينکه درست هم ‏باشد ربطي به شاملو ندارد. ارزش کار شاملو به شعريت شعر است.‏

 

خب، تمام اين مسايلي که شما گفتيد باعث نمي شود که شعر به شعار تبديل شود؟ تبديل شعر به اثر ‏شعار گونه، از ارزش آن نمي کاهد؟‏
اگر افکار کسي اثر هنرمند را به شعار تبديل کند بي ارزش است. اگر شماي خواننده شعري از شاملو بخوانيد و ‏ببينيد که به شعار تبديل شده است، بي ارزش است. بحث من در مجموع آثار شاملو است. مثلا شاملو مي گويد: ‏‏"دست تهي را تنها بر سر مي توان گذارد". خب، اين شعر نيست. يک اظهار ادبي بسيار زيباست. يک ادبيتي در ‏اين قطعه وجود دارد که زيباست، شعر نيست. يا مثلا مي گويد "فقر احتضار فضيلت است". يا همان قطعه اي که ‏قبلا مثال زدم، "زمين را دوست نمي داشتم/به خاطر مردمانش" شعر نيست. اما همه نوشته هاي شاملو که همين ‏نيست: "لبانت به ظرافت شعر شهواني ترين بوسه ها را به شرمي چنان بدل مي کند…" اين هم شعاري است براي ‏عشق، اما شعر است. "آخر بازي" شعر است. اگر بعضي از شعرها به شعار تبديل شده باشند، شعر نيستند. با پيش ‏داوري نبايد به سمت کسي يا چيزي رفت.‏

 

خيلي ها معتقدند سرآغاز تاريخ شعر مدرن در ايران را بايد شاملو دانست نه نيما، که شاملو حتي چند ‏قدم از نيما هم پيشتر بوده است. بعضي ها هم مي گويند نيما را بايد با شعر شاملو قرائت کرد.‏
خيلي علاقه ندارم وارد اين بحث ها بشوم که هيچ پايه اي ندارند. شايد فردا هم يک نفر بيايد بگويد که سپهري را ‏بايد به عنوان آغازگر شعر دانست، يک نفر هم بگويد فروغ را بايد به عنوان آغازگر شعر مدرن دانست. اين ها ‏بحث هاي خودشان است بگذار خودشان بحث را ادامه دهند. من علاقه اي به اين بحث ها که صرفا جهت خالي ‏نبودن عريضه مطرح ميشوند ندارم. ‏

 

و درباره خارج شدن وزن از شعر شاملو. برخي مي گويند در نتيجه عدم تسلط کافي شاملو روي وزن ‏هاي عروضي شعر فارسي بوده است.‏
در واقع اين گونه نبوده که شاملو به وزن شعر تسلط نداشته. شعرهاي موزوني که از شاملو مانده نشان مي دهد که ‏تسلط کافي بر عروض داشته. منتها هوشياري شاملو در اين بوده که متوجه شد از طريق شعر موزون نمي تواند ‏آراي زيبا شناختي خودش را که قلباً به آن رسيده از قوه به فعل در آورد. در واقع ناتواني خودش را به توان تبديل ‏کرد که اين کار هر کسي نيست. قبول دارم شعرهاي موزون شاملو قوي نبوده. اما اين ناتواني خودش را با کنار ‏گذاشتن وزن به قدرت تبديل کرده که اين يک افتخار است براي شاعر. اولين کسي که به اين نکته توجه کرد - و ‏عجيب است - مرتضي کيوان بود. وقتي کتاب شاملو به اسم آهنگ هاي فراموش شده منتشر شد، خيلي ها از آن ‏تعريف کردند. اما مرتضي کيوان مقاله اي در مجله جهان نو – در سال هاي 23 يا 24 - نوشت با اين مضمون ‏که شاملو اگر قرار است راهي براي آينده شعري خود باز کند، بايد وزن را کنار بگذارد و قدم در راه شعر بي ‏وزن بگذارد. و اهميت شاملو در همين بود که سال هايي جريان شعر را به دنبال خودش کشيد. و اين نشان دهنده ‏توان و استعداد و هوشياري شاملو بود. ‏

 

در بررسي شخصيت شاملو، با چند "احمد شاملو" مواجهيم: شاعر، مترجم، روزنامه نگار، فرهنگ ‏نامه نويس، فيلم نامه نويس و کنش گر سياسي – اجتماعي. شاملو چگونه اين وجوه مختلف را – که بعضا در ‏تناقض با هم هستند- در خود جمع کرد؟‏
ابهت و محبوبيتي که شاملو بعد از سال هاي 40 پيدا کرد به خاطر همين بود. شاملو مثل تيم فوتبالي بود که تمام ‏بازيکنانش يک نفر باشند و همه کارها را يک نفر انجام دهد. خب اين کار هر کسي نيست. در دنيا هم آستورياس و ‏برشت و چند نفر معدود بودند که اين توان را داشتند. البته من شاملو را در شعر و ترجمه موفق مي دانم. موفقيت ‏به معني بي نقص بودن نيست.‏‏

 

البته خيلي ها هم نقدهاي بسياري به ترجمه هاي شاملو وارد مي کنند که به متن وفادار نيست، يا معتقدند ‏ترجمه هايي که شاملو از اشعار بعضي از شاعران ارائه کرده، نه ترجمه اثر آن ها، که گرفتن مضموني از آن ‏شاعران و بيان آن به زبان خودش بوده است.‏
اين حرف ها باد هواست. از شعرهاي لورکا ترجمه هاي مختلفي هست. مي شود اين ها را کنار هم گذاشت و ديد ‏شاملو اين ها را از خودش در آورده يا خير. شاملو با خلاقيت بسيار و با بعضي جا به جايي هاي کوچک، توانسته ‏است لورکا را به زبان فارسي در بياورد يعني ايرانيزه اش بکند. شاملو زباني خلق مي کرد که شعر تاثيرگذار باشد ‏اما شعر همان شعر است. شما 7 – 8 ترجمه از لورکا داريد، مقايسه کنيد تا مشکل حل شود. خيلي از آثاري که ‏توسط شاملو ترجمه شده، به وسيله افراد ديگري هم ترجمه شده که مي توان آن ها را با هم مقايسه کرد. نکته مهم ‏ديگري که اين جا وجود دارد اين است که بعضي ها نمي دانند يا مي دانند و خودشان را به ناآگاهي مي زنند که ‏ترجمه هرگز برگردان دو به دو نيست. به قول اکتاويو پاز ترجمه يعني دست يافتن مترجم به متن غايب يک اثر. ‏يعني بايد ببينيم روح اين اثر چيست. گاهي مترجم لازم است در يک لغت دست ببرد يا حتي يا لغت ديگر بگذارد. ‏اين به معني ناديده گرفتن اثر نيست. بلکه نفوذ در روح اثر است. بستگي دارد شما چه متني را چگونه برگردانيد. ‏بله، شاملو دست مي برد، بسيار هم آگاهانه دست مي برد. نجف دريابندري هم دست مي برد، بسيار هم آگاهانه ‏دست مي برد. اين ها مترجمين بزرگي هستند.‏

 

نظرتان درباره جايگاه شاملو در جامعه روشنفکري ايران چيست؟ شما در شعري که براي شاملو گفتيد، ‏به نظر مي رسد نوعي قداست ماورايي برايش قايل شده بوديد.‏
من تعدادي از حرف ها و شعرهايم عکس العملي است در مقابل سخنان غير مسئولانه و غير متعهدانه ي عده اي. ‏بعضي حرف هايي مي گويند که مزيت خودشان را بر ديگري به رخ بکشند. بعضي از کارهايم در پاسخ به اين ‏هاست. اگر نه هيچ قداستي وجود ندارد. شاملو خيلي شعرها دارد که بسيار پيچيده است. به نظر من اين ضعف ‏کارش است. اين کجايش قداست است؟ يا بعضي از قسمت ها در شعر شاملو هست که گرچه تامل برانگيز است اما ‏شعر نيست. اما در عين حال دليل هم نمي شود که شاملو شاعر بزرگي نيست. اما قداستي وجود ندارد. من شعري ‏که براي شاملو گفته ام در واقع تمسخر کساني بود که بعد از مرگ شاملو دست پاچه شدند و شروع به رقاصي ‏کردند. همان طور که در شعرم گفتم، اين ها شروع کردند به بمباران مجسمه شاملو در حالي که شاملو مجسمه اش ‏از ابر بود و گلوله ها از مجسمه رد مي شد و تاثيري روي وي نداشت. شعر بيش از آن که در قداست شاملو باشد ‏پوزخند به کساني بود که بعد از مرگ شاملو شروع کردند به رقاصي.

 

منبع: سایت روز

http://www.roozonline.com/archives/2007/12/post_5334.php

 

|+| نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 23:56