دختر کابلی
میثم نبی
( به عزیز ترین استادم ...............شمس لنگرودی )
بخوان .......ملودی این شهر یخ زده را تو برایم بخوان آااااااااای دختر کابلی. بخوان تا بلکه یخ ها آب شوند . انگشت های کوچکت روی شستی های آن آکاردئون زرشکی چه خوب می رقصند . انگار می رقصی برایم در باد . چه زیبا شرح می دهی شرحه شرحه های زندگی کوچکت را .
بخوان . برای مردمی که از مقابلت می گذرند آواز سر بده که :
آی دختر کابلی .....من یه ایرانی هستم ...به خاطر تو دختر.....
با أن قد کوچک که نگاهم می کنی از من چه در خیال تو نقش می بندد . ها ؟ بخوان تا من هم قصه ی نگفته هایم را برایت بخوانم :
دختر کابلی ، من یک ایرانی هستم . باید هر روز توی شلوغی این شهر بی تفاوت از کنار تو و ....نه تنها تو ، که هزار نفر دیگر بگذرم به حکم اینکه تکرار مکررات شده ای برایم . هزار مشغله ی دیگر دارم . من باید به فکر چاپ كتابم باشم . و رفقای عزیز هم توی آثار جدیدشان به فکر سوژه های نو تر ، که دوره ، دوره ی ادبیات پست مدرن است و همه ی اصحای قلم به این در و آن در می زنند که پست مدرن شوند و شعر پست مدرن بگویند و داستان پست مدرن بنویسند . من اما هر چه گشتم تو ی این خیابان هایی که همچون دلقک ادای مدرن شدن را برای عابران به نمایش گذاشته بودند جایی برای تو نبود و ........ همان بهتر که نبود.
***
ببین به کجا کشاندی ام . آمده ام به « کافه گودو» که با خیالت قهوه ای سر بکشم . خود گودو هم از نمایشنامه ی بکت در رفته و آمده نشسته چند صندلی آن طرف تر من . خیره مانده به آدم های این شهر و هر از چند گاه چایش را مزمزه می کند. من ... خیره ام به مقابل و تو هنوز هم در خیال منی . نشسته ای روی صندلی چوبی روبرویی ام . برایم می خندی و من هم برایت می خندم و هر دو با هم خنده کنان زمزمه می کنیم که :
آی دختر کابلی .....من یه ایرانی هستم . من يه ايراني هستم .
برقص .....همچنان در صورتم بخند و ........ملودی این شهر یخ زده را برایم بخوان .
می خواهم قهوه ی تلخم را سر بکشم ....... بی شیر ......... بی شکر