سعید شیری
براي شمس لنگرودی
كه دلش دفينه ي درياست
دريا
سنگ صبور رودخانه هاست .
وقتي كه سر به شانه هايش مي سايند .
و سر گذشت در به دري هاشان را مي گريند .
حس زنانگي زمين است .
غم بانويي كه شور بختي تلخ اش را پنهان مي دارد .
تا با درخت ودانه شادمانه گفت وگو كند .
با لحن مادرانه باران .
واز زلال جان .
چشم درشت زندگي ست .
با پلك هاي باز ،خيره درسكوت آسمان .
قلب هنوز عاشق خاك است .
نبض هنوز هم تپنده ي زمين .
درخلوت شبانه ميعادش با ماه .
زنگ كلام توست .
از پشت سال ها وفاصله ها
دريا.