از نااميدي كافكايي به جهان دن كيشوتي رسيدم
مصاحبه با محمد شمس لنگرودي به بهانه انتشار لوح فشرده "پنجاه و سه ترانه عاشقانه"
بهاره مهرنژاد
گروه فرهنگي : در روزهاي زير صفر درجه زمستان ، شنيدن صدايي از دل برآمده ، گرما بخش خوبي براي استخوان هاي مچاله و يخ زده خواهد بود؛ صدايي كه ترانه هاي عاشقانه مي گويد آن هم نه يكي كه 53 ترانه . كتاب "پنجاه و سه ترانه عاشقانه" محمد شمس لنگرودي اين روزها به چاپ چهارم رسيده و اشعارش توسط خود وي در قالب لوح فشرده منتشر شده است. در كارنامه اين شاعر 57 ساله لنگرودي، رمان و مجموعه اشعار فراواني به چشم ميخورد كه در ميان آنها " پنجاه و سه ترانه عاشقانه" حال و هواي ديگرگونهاي دارد. او در اين كتاب، دنيايي را به تصوير كشيده است كه ديگر نه بوي جدايي و نااميدي "قصيده لبخند چاك چاك" را دارد نه از سرگشتگي "نت هايي براي بلبل چوبي" خبر مي دهد. دنيايي است اميدوارانه كه همه در آن به هم لبخند مي زنند. با شمس لنگرودي به بهانه انتشار <سي دي> دوم "53 ترانه عاشقانه" با آهنگسازي محمد فرمانيان به گفتگو نشستيم كه در زير ميخوانيد:
آقاي شمس در ابتدا از ايده بازخواني شعر ها و ضبط آنها در قالب لوح فشرده بگوييد و اينكه چه طورشد به فكر ضبط اشعار افتاديد؟
در تمام دنيا رسم است كه داستان ها و رمان ها را مي خوانند و اجرا مي كنند. تصور كنيد فردي در حال مسافرت است و يا اصلا در قطار و ماشين نشسته ، بهترين فرصت است كه كتاب را با حال و هواي دروني نويسنده يا شاعر و با صداي خود او بشنود. در آمريكا ، حتي رمان هاي زيادي به اين شيوه خوانده شده است كه اين موثرتر از كتاب چاپ است.
اشعاري كه شما انتخاب كرديد از مجموعه "53 ترانه عاشقانه" هستند كه در مقايسه با ديگر دفاتر شعر شما از حال و هواي خاصي برخوردارند و رنگ و بوي متفاوتي نسبت به مجموعه هاي پيشين شما دارند. چه تغيير و تحولاتي باعث شد كه از فضاي تاريك و تلخ، به روشني موجود در "53 ترانه عاشقانه " برسيد و اصلا چه جرقهاي در شمس لنگرودي چنين شعله اي به پا كرد؟
بعد از "قصيده لبخند چاك چاك "كه در سال 1369 منتشر شد، دچار تغيير و تحولات ذهني شدم كه باعث شد ده سال كمتر شعر بگويم. درگير تاملاتي شدم كه حاصلش "نت هايي براي بلبل چوبي و بعد "53 ترانه عاشقانه " شد. در طول اين ده سال ، تا قبل از مجموعه "نت هايي ..." ، به جهان و مسائل آن فكر مي كردم. شايد شعر براي بعضي شوخي باشد ولي براي من زندگي است. اسم مجموعه مصاحبه هايم را دقيقا به همين خاطر "بازتاب زندگي ناتمام" گذاشتم. به عقيده من هنر، بازتاب زندگي نا تمام است. من چه طور مي توانستم وقتي نظري ندارم شعر بگويم. پس از اين تاملات به اين نتيجه رسيدم كه اين طرز تفكر كه قرار است ما دنيا را عوض كنيم خنده دار است و اصلا مگر مي شود من، ماهي كيلكاي ته اقيانوس، اقيانوس را عوض كنم؟ ما محيط بر هستي نيستيم محاط در آنيم. وقتي به اين طرز تفكر رسيدم به دنبال آن به نوعي روشنايي برخوردم و عشقي كه هميشه معتقدم آمدني است نه جستني در زندگي ام پديدار شد كه باعث شد با ديدي متفاوت از گذشته به سرودن شعر بپردازم.
البته كه اين تغيير و تحولات دروني حكايت از عدم سكون شما در مقطعي خاص دارد، اما وقتي به كارنامه شمس لنگرودي نگاه مي كنيم و مثلا " قصيده بلند چاك چاك" را مي خوانيم كه فضاي حاكم بر آن يادآور دوران جنگ و زندان و تبعيد است ، ديدن مجموعه اي از شاعري كه بازتاب دهنده روزگار خويش است و نگاه عميقي به شرايط اجتماعي دارد، كمي غافلگير كننده است.
هر هنرمندي سه مرحله را پشت سر ميگذارد، دوره نوجواني كه شعرش خام و خوش خيالانه و باب طبع همسالانش است كه براي بعضي تا آخر عمر ادامه دارد. مرحله بعدي ، مرحله كوشش و كندوكاو است كه شاعر، دچار نوعي سرگشتگي مي شود و شعرش پيچيده مي شود ولي نه الزاماً عميق تر از گذشته. اگر شاعر بتواند اين مرحله را با صبوري و جديت بگذراند ، به نوعي سادگي در شعر مي رسد كه با سادگي مرحله اول بسيار فرق دارد، خلاقانه است . با پختگي همراه است. اين مرحله سوم است. نمودش را در اشعار "53 ترانه عاشقانه " مي ببيند كه بسيار ساده هستند.
پس به نوعي با سهراب سپهري هم انديشه شديد كه برخلاف شاملو، اشعارش از نوعي سادگي و عرفان عاشقانه برخوردار بود و دقيقا براي همين مورد توجه منتقدان قرار داشت. شاملو در جايي گفته بود : سهراب را نمي فهمم. اينكه سر آدم هاي بيگناهي را لب جوي ببرند و من دو قدم پايين تر بايستم و بگويم آب را گل نكنيد. به نظر يكي از ما دو نفر از مرحله پرت است.
من مدافع سهراب سپهري هستم ولي به هيچ وجه از او تاثير نميگيرم و معتقد هم نيستم كه اگر شعري بازتاب دهنده وضعيت زمانه نباشد شعر نيست. به خاطر همين اصلا حرف شاملو در مورد سپهري را قبول ندارم. شاعران بزرگ، نورهاي مختلف يك منشورند. محتواي اثر هنري هرگز بر خورد دو به دو با مسائل اجتماعي نيست. تاريكي وقتي معنا پيدا مي كند كه در مقايسه با روشني سنجيده شود . اگر همه جا روشن بود كه تاريكي معنا نداشت. اينكه فقط فردي كه شرايط اجتماعي را در اشعارش بياورد شاعر اجتماعي نام مي گيرد درست نيست. شاملو و سپهري و فروغ طيف هاي مختلف يك وضعيت اجتماعي هستند و سپهري هم يكي از قله هاي شعر فارسي است. وضعيت اجتماعي مولوي هيچ بازتابي در شعرش ندارد . با توجه به اين موضوع بايد گفت مولوي نيز چون در دوران حمله مغول مي زيسته نبايد چنين اشعاري مي سروده و شاعر بدي است. ولي مي بينيم او در اوج خفقان و جنايت، بزرگترين شاعر دنيا مي شود و با سرودن اين بيت كه " دي شيخ با چراغ همي گشت گرد شهر / كز ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست " اين را نشان مي دهد كه مردم عطشان محبت هستند و دوستي و انسانيت را طلب مي كنند و انسانيتي وجود ندارد.
پس معتقديد در زبان شعري سپهري هم شرايط اجتماعي را مي شود درك كرد؟
دقيقا. بازتاب وضعيت ، يك گونه نيست. گونه هاي مختلفي دارد. به گمان من صادق هدايت و سهراب سپهري تفاوت چنداني ندارند. هر دو يك جور مي بينند ، هر دو مي گويند اوضاع ،نابسامان و تاريك است. در اين ميان هدايت، اندوهناك و افسرده و تاريك بين مي شود ولي سهراب مي گويد: <كار ما نيست شناسايي راز گل سرخ.> همين حكايت در جهان هم وجود دارد . كافكا از اينكه دنيا در حال مسخ شدن است مايوس و نااميد مي شود در حالي كه سروانتس با خلق دن كيشوت سعي دارد بفهماند كه با تمام نابسامانيها، مي توان گونه ديگري به دنيا نگاه كرد. نتيجه تاملات ده ساله من هم كه اشاره كردم دقيقا همين بود. "53ترانه عاشقانه" جهشي از نااميدي كافكايي براي نجات يابي و رسيدن به جهاني است كه بعد ها در كتاب "باغبان جهنم" دن كيشوتي وصف مي شود.
اشاره كرديد كه اشعار مجموعه "53 ترانه..." ساده هستند. تعبير شما از سادگي چيست؟ اصولا جايگاه فعلي شعر ايران به سمت عاميانه نويسي پيش ميرود . ما امروز شعرهاي زيادي را مي بينيم كه ساده هستند ولي هيچ اعجازي ندارند.
دقت خوبي كرديد. شعر بعد از بحران هاي پي در پي كه در عرصه هاي مختلفي پيدا شد براي مدت كوتاهي به سمت پيچيدگي و بي محتوايي و بي هويتي رفت. شعرا دمي معتقد شدند كه شعر نبايد محتوا داشته باشد، نبايد در شعر دنبال آرمان بود و شعار آنها اين بود كه حتي نبايد به فرم توجه داشت. البته اين مدت زيادي دوام نداشت . به قول صائب تبريزي كه مي گويد: "فواره ،چون بلند شود سرنگون شود" شعر هم كه يك عمر نمي توانست بي هوا دنبال بي معنايي و بي هويتي و بي شكلي برود. در اين چند سال اخير نوعي وقوف به اين قضيه پيدا شده و شعر نو آرام آرام راه خودش را پيدا كرده و دارد به سمت و سوي خوبي مي رود . من از اين اتفاق خوشحالم ، چون وقتي شعرهايي نظير اشعار حافظ موسوي يا رسول يونان را مي خوانم احساس مي كنم اينها را يك "آدم" سروده نه يك آدم ماشيني . فروغ فرخزاد در مورد نيما يوشيج مي گفت : "وقتي شعر نيما را خواندم . اولين بار بود كه احساس كردم پشت اين شعر آدمي نهفته است. قبل از آن چنين احساسي در مورد اشعار نداشتم. " اين حرف بسيار دقيق و هوشيارانه اي است. برخي از اشعار، فاقد هرگونه حس و خلاقيت و فرديتي هستند. بايد توجه داشت شعري كه نثر و ساده شود بايد خلاقيت داشته باشد. وگرنه با حرف هاي روزمره هيچ فرقي نخواهد داشت. وقتي شعري پيچيده است شاعر مي تواند خود را پشت تصنع و بي حرفي آن پنهان كند. ولي شعر ساده جايي براي پنهان شدن ندارد . براي همين بايد بسيار خلاقانه سروده شود و اساسا اهميت شعر ساده در خلاقانه بودن آن است . در شعر كهن ما بزرگترين شاعر ساده گو سعدي بود كه به قول حافظ، ساده است ولي ساده لوحانه نيست. اشعار سعدي دقيقا عين حرف زدن مي ماند وقتي مي گويد: به هوش بودم از اول كه دل به كس نسپارم / شمايل تو بديدم نه عقل ماند و نه هوشم. شعر هاي سعدي پيچيدگي پنهان دارد . باز هم به گفته حافظ شيرازي مثل آسمان ساده ، بسيار پر نقش است .
در جهان امروز، هنر و شعر به موازات هم قدم بر ميدارند. مي بينيم كه هنر وارد فضاي پست مدرن شده و به تغيير و تحولات و دگرگوني رسيده است. شعر و هنر ايران هم مستثني نيست. به نظر شما با رسوخ سبك پست مدرن در هنر و به تبع آن ادبيات ، شعر ايران دچار آسيب مي شود؟
پست مدرن دستاورد تاريخي است كه در ايران بازيچه شده است. عدم تسلط و آگاهي كامل به فلسفه و جوانب مدرنيته و پست مدرنيسم باعث توليد هذيان هاي هنري شده كه اتفاقا محصول پست مدرن نيست. پست مدرنيسم از اوايل قرن بيستم در جهاني كه به قول نيچه به سمت پوچي پيش مي رفت با دادائيسم پيدا شد و در سورئاليسم خودش را نشان داد. بعد ها سورئاليسم تبعات درخشاني در آثار هنرمندان از خود به جاي گذاشت . در اين ميان عده اي هم پيدا شدند كه هذيان هاي هنري را ادامه دادند و اين تفكر غلط را اشاعه دادند كه تمامي آثار پست مدرن پيچيده و مغلق هستند، در صورتيكه شاخصه پست مدرن، پيچيدگي و حرف بي ربط نيست. در مورد شعر مدرن هم همين گونه است . يكي از شاعران پست مدرن در دنيا چارلز بوكوفسكي است .او با نگاهي پست مدرن شعر مي سرايد اما چنان ساده است كه شبيه حرف هاي معمولي است. تفاوت بوكوفسكي با ديگر شاعران مكتب پست مدرن همين ساده گويي است كه از تفاوت نگاه وي با ديگران حكايت دارد. نگاه پست مدرن بايد در اثر هنري متجلي شود . ادعاي اينكه من پست مدرنم ، توهمي دن كيشوتي است كه بايد درمان بشود.